تبليغاتX

الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم . حکومت با کفر باقی می ماند اما با ظلم باقی نمی ماند پیامبر اسلام

اینجا سرزمین آفرینش است

۱ )

میجر گفت : - دیگر عرضی ندارم . فقط تکرار می کنم که کینه به انسان و شیوه های او را ذمه ی خویش سازید . هر موجودی که روی دو پا راه رود دشمن است .هر موجودی که روی چهار پا راه می رود یا بال دارد دوست است . فراموش نکنید که در پیکار با انسان ٬ هرگز شبیه او نشوید . حتی هنگامی هم که بر او غلبه کردید رذائل اخلاقی او را اختیار نکنید . هیچ حیوانی حق ندارد در خانه بزید یا بر تخت بخوابد  ٬ یا لباس بپوشد ٬ یا خمر بنوشد ٬ یا سیگار بکشد ٬ یا با پول سر و کار داشته باشد ٬ یا به تجارت بپردازد ٬ هیچ حیوانی نباید در حق هم نوع خود جور و جفا کند ٬ همه با هم برادریم . هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بکشد .

 

۲)

بالاخره کاسه ی صبر حیوانات لبریز شد . یکی از گاوها با شاخش در کاهدانی را شکست و همه ی حیوانات گرسنه به جان علوفه ها افتادند . در این لحظه آقای جونز بیدار شد و با چهار کارگرش به جون حیوانات افتادند . حیوانات اما این بار بدون برنامه ریزی قبلی به جان شکنجه گران خویش افتادند . آقای جونز و کارگرانش در میان شاخ و لگد و جفتک حیوانات اسیر شده بودند . از این قیام ناگهانی وحشت کرده بودند . بعد از چند دقیقه دست از مقاومت کشیدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند . حیوانات هم سرمست از پیروزی به دنبالشان .

 

 ۳)

چند دقیقه اول حیوانات باورشان نمی شد که چنین طالع بلندی نصیبشان شده باشد . مشغول تاخت و تاز به ساختمان ها شدند و آخرین آثار حکومت منفور جونز را از بین بردند و دهانه ها ٬ حلقه های بینی ٬ زنجیر سگ ها همه را به چاه ریختند . طولای نکشید که حیوانات تمام چیزهایی را که یادآور آقای جونز بود از بین بردند . به کاهدانی رفتند و دو برابر جیره ی معمولی غذا خوردند .

 

۴)

فردای آن روز خانه ی جونز فتح شد ٬ به اتفاق آرا تصویب کردند که این خانه ی اشرافی به صورت موزه نگه داری شود و هرگز هیچ حیوانی در آن زندگی نکند . تابلوی مزرعه ی اربابی پایین آورده شد و تابلوی مزرعه ی حیوانات بالا رفت . و سپس با اتفاق آرا هفت قانون برای اهالی مزرعه ی حیوانات تصویب کردند : ۱-بر دو پا رونده دشمن است ۲-برچهارپا رونده یا بالدار دوست است ۳-هیچ حیوانی نباید لباس بر تن کند  ۴-هیچ حیوانی نباید بر تخت بخوابد   ۵-هیچ حیوانی نباید خمر بنوشد   ۶-هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بکشد    ۷-همه ی حیوانات برابرند

 

۵)

فصل جمع آوری علوفه ها رسیده بود . همه ی حیوانات مشغول بودند از کوچک و بزرگ کمک می کردند . خوک ها چون ذکاوتشان بر دیگران می چربید نقش رهبری بر عهده گرفته بودند . باکسر هم مایه ی اعجاب همگان بود ٬ انگار سه اسب بود در ظاهر یک اسب . با جوجه خروس ها قرار گذاشته بود که صبح ها نیم ساعت زودتر بیدارش کنند ٬ از صبح تا شب بار مزرعه بر شانه های او بود . همه چیز عالی بود ٬ همه در برداشت محصول کمک می کردند ٬ نه کسی دزدی می کرد ٬ نه درباره ی جیره ی غذایی اش غر می زد .

 

۶)

از قضا تازه محصول را جمع آوری کرده بودند که جسی و بلوبل نه توله تپل زاییدند . همینکه توله سگ ها از شیر گرفتند ٬ ناپلئون آنها را از مادرشان گرفت . می گفت من خودم مسئولیت تربیت آنها را بر عهده می گیرم .و آنها را به بالاخانه ای برد که دست هیچ کس به آنها نمی رسید . و به قدری آنها را در پرده نگه داشت که به زودی همه حضورشان را فراموش کردند .

 

۷)

دیر زمانی نگذشت که آقای جونز با عده ای از شهر برای بازپس گیری مزرعه آمدند ٬ اما حیوانات با دفاعی جانانه مزرعه را حفظ کردند ٬ در پایان پیروزی نشان درجه یک قهرمانی به باکسر اعطا شد . و اسم جنگ را هم جنگ گاودانی گذاشتند .

 

۸)

مدتی نگذشت که بین اسنوبال و ناپلئون سر ساخت آسیاب های بادی درگیری پیش آمد . با نفیر ناپلئون عوعویی از بیرون طویله شنیده می شد ٬ نه توله سگ نکره به دنبال اسنوبال افتادند . بعد از اینکه ماجرا ختم شد . حیوانات وحشت زده به طویله برگشتند . اولش به عقل جن هم نمی رسید که این سگ ها از کجا آمده اند . اما زود به خاط آوردند که آنها همان توله سگ هایی بود که ناپلئون از مادرشان جدا کرده بود

فردای آن ماجرا اسنوبال به جرم خیانت از مزرعه اخراج شده بود ٬ همه ی حیوانات با شنیدن این خبر شکه شده بودند . چهار خوک جوان که ردیف جلو ایستاده بودند به نشانه ی اعتراض نفیرهای گوش خراشی کشیدند . ولی یکهو سگ های دور بر ناپلئون خر خر های وحشتناکی کردند و نطق خوک ها در نطفه خفه شد . بعد گوشفندان با بع بع کردند " جهار پا خوب ٬ دوپا بد " سرو صدایی به را انداختند که دیگر فرصت بگو مگو به کسی داده نشد .

 

۹)

حالا دیگر حیوانات مثل قبل کنار هم نمی نشستند . ناپلئون و اسکوییر قسمت جلو سکو ٬ سگ ها به دورشان و بقیه خوک ها پشت سرشان و سپس بقیه حیوانات . ناپلئون با لحن خشن و نظامی سرود وحوش و فرامین هفته را بر آنها می خواند و پس از آن متفرق می شدند .

صبح یکشنبه نالئون اعلام کرد سیاست تازه ای در پیش گرفته و می خواهد با مزرعه همسایه داد و ستد کند . حیوانات ناراحت شدند . داد و ستد کردن با انسان ممنوع ٬ سر و کار نداشتن با پول مگه جز قوانین هفت گانه نبود ؟ تا صدای اعتراض بلند شد ناگهان سگ ها شروع به پارس کردن به حیوانات کردند و مثل همیشه صدای بع بع گوسفندان " چهار پا خوب ٬ دوپا بد " بلند شد .

 

۱۰)

همین موقع ها بود که یک هو خوک ها به خانه ی اربابی اسباب کشی کردند . این بار هم به نظر حیوانات رسید که زمانی قانونی برخلاف این وضع شده اما خوک ها آنها را قانع کرد که خوک ها مغز متفکرند و باید در رفاه باشند . چیزی نگذشت که خبر رسید آن ها در تخت هم می خوابند . 

 

۱۱)

کلوور وقتی شنید خوک ها روی تخت می خوابند رفت فرمان چهارم را بخواند " هیچ حیوانی نباید با شمد روی تخت بخوابد " عجیب بود کلوور به یاد نداشت در این قانون تبصره ای به نام شمد وجود داشته باشد ! فرادا شب توفان شد و باد آسیاب بادی را خراب کرد . ناپلئون حیوانتا را جمع کرد و گفت : " رفقا می دانید کی مسئول این خرابی است ؟ اسنوبال ! کار اسنوبال است . حیوانات می دانستند که کار طوفان دیشب بوده . اما ناپلئون اصرار داشت اسنوبال را دشمن مزرعه معرفی کند . از همان جا حکم مرگ برای اسنوبال صادر کرد .

 

۱۲)

ناپلئون شروع کرد به اعتراف گیری از حیونات . اول نوبت چهار خوک جوانی بود که بعضی اوقات به کارهای ناپلئون معترض بودند . آنها را در دم به جرم همکاری با اسنوبال اعدام کردند . سپس سه مرغی که در قضیه تخم مرغ ها سردسته شورش مرغ ها بودند جلو آمدند و اعتراف کردند که در جریان اعتصاب اسنوبال به خواب آنها آمده و آنها را اغفال کرده ٬ آن ها نیز اعدام شدند . بعد ماده غازی جلو آمد و اعتراف  کرد در برداشت سال قبل شش ساقه یونچه قایم کرده و شبانه یواشکی خورده ٬ او هم اعدام شد . بعد گوسفندی اعتراف کرد که در برکه شاشیده و مدعی بود که اسنوبال وادارش کرده و او هم اعدام شد . و این اعدام ها تا شب ادامه داشت . هوا از بوی خون سنگین شده بود . چنین وضعی از زمان اخراج جونز بی سابقه بود .

چند روز بعد که خوف ناشی از کشت و کشتار ها فروکش کرده بود ٬ نص صریح فرمان ششم به یاد بعضی از حیوانات آمد " هیچ حیوانی نباید حیوان دیگر را بکشد " کلوور رفت تا فرمان را بخواند ٬ نوشته شده بود " هیچ حیوانی نباید حیوانی دیگر را بی دلیل بکشد " معلوم نبود کلمه ی بی دلیل چرا از ذهن حیوانتا رفته بود !

 

۱۳)

حالا دیگر خود ناپلئون دو هفته یک بار هم در جمع حیوانات ظاهر نمی شد . وقتی هم که سر و کله اش پیدا می شد علاوه بر سگ های محافظش جوجه خروس سیاه رنگی هم پیشاپیش او قوقولی قوقو می کرد و حیوانات را به احترام به ناپلئون دعوت می کرد . می گفتند ناپلئون حتی در خانه هام اتاق اختصاتی دارد . در ظرف های چینی اصل گنجه غذا می خورد . دو سگ هم همیشه مثل غلام در خدمت او هستند . حالا دیگر در سالروز تولد او هم جشن اعلام شده بود . دیگر کسی اجازه نداشت او را با لفظ خالی ناپلئون صدا کند ٬ ایشان را باید با عنوان رسمی " مقام والای پیشوای ناپلئون " صدا می زدند .

 

۱۴)

چیزی نگذشت که ناپلئون دستور داد گوشه ای از مزرعه را برای کاشت جو شخم بزنند . ناپلئون کتاب هایی درباره عرق کشی و تقطیر هم پیدا کرده بود و مشغول مطالعه ی آنها بود . در همین احوال اتفاق عجیبی رخ داد . شبی از شب ها صدای شکستن چیزی در حیاط شنیده شد . همه ی حیوانات به حیاط ریختند . نردبان کنار هفت فرمان دو تکه شده بود و اسکوییلر هم کنار نردبان با سطل رنگ و قلم نقش بر زمین شده بود . هیچ کدام از حیونات از این ماجرا چیزی دستگیرشان شد . چند روز بعد که موریل بزه هفت فرمان را بری خودش می خواند . احساس کرد فرمان پنجم را اشتباه به خاطر سپرده بوده ! به خیالش فرمان اینگونه بوده " هیچ حیوانی نباید خمر بنوشد " ولی اینگار چند کلمه اش را فراموش کرده بوده . اینجا اینگونه نوشته بود " هیچ حیوانی نباید به افراط خمر بنوشد "

 

۱۵)

مزرعه ی پشت باغ را جو کاشته بودند و خبر آن زود درز کرد که هر خوک روزانه نیم لیتر سهمیه آبجو دارد و چهار لیتر هم مخصوص ناپلئون است . زندگی حیوانات سخت بود . ولی اگر حیوانات این سختی های را به دوش می کشیدند ٬ شان و منزلت کنونی ارزش تحمل سختی ها را داشت . از طرفی آنها درگیر ساخت آسیاب بادی بودند و می دانست که دست یافتن به انرژی باد برای بهتر گرداندن مزرعه بسیار مهم هست ٬ و ارزش تحمل این سختی ها را دارد . 

۱۶)

باکسر اسب شجاع مزرعه از زیادی کار مریض شده بود و چند روزی بود که در طویله زمین گیر شده بود . . ناپلئون به حیوانات گفت که باکسر را برای معالجه به شهر می فرستد . ماشینی دنبال باکسر آمد . حیوانات گمان می کردند که ماشین دامپزشک هستند . آمدند برای بدرقه باکسر . بنجامین بالا و پایین پرید و گفت احمق ها مگر نمی بیندی روی ماشین چجی نوشته ؟ " آلفرد سیموندز ٬ سلاخ اسب ٬ دلال پوست و استخوان حیوانات و سازنده ی خوراک سگ "

 

۱۷)

حیوانات باور نمی کردند که ناپلئون باکسر را بعد از این همه تلاش به سلاخ فروخته باشد . همه زدند زیر گریه ٬ باکسر تقلا می کرد از ماشین خارج شود و حیوانتا یک صدا او را تشویق می کردند اما فایده نداشت . ماشین سلاخ دور و دور تر می شد . روز بعد ناپلئون در مراسم نظامی روزانه برای حیوانات توضیح داد که با وجود همه ی خرجی که برای باکسر کرده ٬ اما او در مریضخانه ولینگدون مرده . ناپلئون در مدح او سخنرانی کرد و اعلام کرد برگرداندن جنازه ی او امکان نداشته اما به یاد او یادبودی می سازند .

 

۱۸)

سال ها گذشت . فصل ها آمدند و رفتند و عمر کوتاه حیوانات به سر آمد . زمانی رسید که به جر کلور و بنجامین و موزر و جند خوک ٬ احدی دوران قبل از شورش را به یاد نمی آورد .. حالا دیگر ناپلئون بالغ شده بود و صد و پنجاه کیلو وزن داشت . تعداد حیوانتا مزرعه خیلی زیاد شده بود . ولی کسی چیزی از شورش نمی دانست . زندگی همه ی حیوانات به غیر از خوک ها و سگ ها که از از خوک ها مراقبت می کردند بسیار بد بود اما هرگز نا امید نمی شدند و لحظه ای هم حس غرور و افتخار عضو مزرعه ی حیوانات بودن را از یاد نمی بردند .

 

۱۹)

چشمان کلوور کم سو شده بود اما به زور نوشته های هفت فرمان را می خواند. بر دیوار چیزی نبود جز این جمله " جملگی حیوانات برابرند ولی عده ای در برابری اولیترند "

 

۲۰)

خوک ها بر دو پا راه می رفتند ٬ لباس بر تن می کردند  ٬ در خانه زندگی می کردند ٬ بر تخت می خوابیدند ٬ خمر می نوشیدند ٬ حیوانات دیگر را می کشتند و از همه ی حیوانات برتر بودند . با آدمیان تجارت می کردند . حالا دیگر وقتی آدم ها برای معامله می آمدند برای حیوانات محال بود که تشخیص دهند کدام خوک است و کدام آدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 0:24  توسط آبان  | 

 

در آستانه ی مسجدالحرامی٬ اینک کعبه در برابرت ! یک صحن وسیع ٬ و در وسط ٬ یک مکعب خالی و دگر هیچ ! ناگهان برخود می لرزی ! حیرت ٬ شگفتی !

هیچکس نیست !

اینجا هیچ چیز نیست !

یک اطاق خالی ٬ همین !

احساست بر روی پلی قرار می گیرد از مو باریکتر ! از لبه ی شمشیر برنده تر ! قبله ی ایمان ما ٬ عشق ما ٬ نماز ما ٬ حیات و مرگ ما همین است ؟ سنگ های سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم !

ناگهن تردید یک سقوط در جانت می دود !

اینجا کجاست ؟ به کجا آمده ایم ؟

در وسط میدانی سرباز ٬ یک اطاق خالی ! نه معماری ٬ نه هنر ٬ نه زیبایی ٬ نه کتیبه ٬ نه کاشی ٬ نه گچ بری ٬ نه ... حتی ضریح پیامبری ٬ امامی ٬ مرقد مطهری ٬ مدفن بزرگی ... که زیارت کنم ٬ که او را بیاد آرم ٬ که به سراغ او آمده باشم ٬ که احساسم به نقطه ای ٬ چهره ای ٬ واقعیتی ٬ عینیتی ٬ بالاخره کسی ٬ چیزی ٬ جایی ٬ تعلق گیرد ٬ بنشیند ٬ پیوند گیرد !

اینجا هیچ چیز نیست ٬ هیچ کس نیست ٬

ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچ کس نیست ٬ هیچ چیز نیست ٬ هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد ٬ ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است ٬ بام پرواز ٬ احساسات ناگهان کعبه را رها می کند و در فضا پر می گشاید و آنگاه مطلق را حس می کنی !

ابدیت را حس می کنی ٬

آنچه را که هرگز در زندگی تکه تکه ات ٬ در جهان نسبی ات نمی توانی پیدا کنی ٬ نمی توانی احساس کنی ٬ فقط می توانستی فلسفه ببافی ٬ اینجاست که می توانی ببینی ٬ مطلق را ٬ ابدیت را ٬ بی سویی را !

" او " را

و چه خوب که در اینجا هیچ کس نیست ٬ و چه خوب که کعبه خالی ست !

و کم کم  می فهمی که تو به زیارت نیامده ای ٬ تو حج کرده ای ٬ اینجا سرمنزل تو نیست ٬ کعبه آن " سنگ نشانی است که ره گم نشود " این تنها یک علامت بود ٬ یک فلش ٬ فقط به تو جهت را می نمود ٬ تو حج کرده ای ٬ آهنگ کرده ای ٬ آهنگ مطلق ٬ حرکت به سوی ابدیت ٬ حرکت ابدی ٬ رو به او ٬ نه تا کعبه !

کعبه آخر راه نیست ٬ آغاز راه است !

این ها قسمتی بود از کتاب مورد علاقه ی مادرم " حج " نوشته ی دکتر شریعتی که ۳ سال پیش که آهنگ حج کرده بود در همین وبلاگ به او تقدیم کرده بودم . و همین نوشته ها شد متن آگهی روی دیوار . آن سال فرصت نشد تا وبلاگم را ببیند اما همین ها را در مسجد برای او و کسانی که با چشمان گریان آمده بودند خواندم .

و فردا که بیاید درست ۳ سال از آن روز گذشته است ٬ 

 او با کاروان حج به سرزمین وحی رفت و با کاروان حسین به پیشگاه خدا عروج کرد !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:59  توسط آبان  | 

 

برای محمد

برای کودک هشت ساله ای که خدایش بزرگترین خداست !

مثل پتک توی سرم می خورد خبر بیماری تو ٬ خبر رنج هایت ٬

خواب و بیداری های آشفته ات !

" فکر چه را می کنی ٬ خدای محمد هم بزرگ است "

پس خدای بزرگ محمد کجاست مادرم ؟

چه کسی پرستار شب های آشفته ی اوست ؟

کلمه ها به ذهنم نمی آید !

من فلسفه ی رنج تو را نمی فهمم محمد !

 من از کار این خدای بزرگ تو سر در نمی آورم !

کلمه ها یاری ام نمی کنند .

برای محمد دعا کنید !

برای محمد دعا کنید !

برای رنج های محمد دعا کنید !

دعا کنید !

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 2:13  توسط آبان  | 

کاش همه ی کودکان هائیتی می توانستند چون تو بار دیگر به چهره ی مادرشان لبخند بزنند .

فراموش نخواهم کرد لحظه ای را که تصویر لبخند تو بر صفحه ی جادویی تلویزیون نشست .

لبخندت بعد از دیدن چهره ی مادر حس غریبی بود ريدجيسون . گریه ام گرفت !

کاش روزی همه ی کوکان هائیتی فراموش کنند که زمین پدران و مادرانشان را بلعید .

لعنت بر این زمان و نفرین بر این زمین خیانتکار !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 22:25  توسط آبان  | 

یه کم طول می کشه که ارتباط تو با کائنات برقرار بشه ٬ مثل کانکت شدن به اینترنت .

یه گوشه بشین و چشمات رو بنند . به جای صدای جیغ های ممتدی که همیشه از کامپیوتر می شنیدی اینبار صدای موسیقی می شنوی .

تو را به کائنات متصل می کند این گوشه ی خالی اتاق . درست به نقطه ی آغاز آفرینش

صدای پرنده ها را می شنوی ؟

 بی جهت نیست که صدای پرنده ها همیشه برای ما زیباست . بدرقه ی ما از بهشت ٬ صدای بلبان بوده است .

و نوایی که در صور دمیده می شود و تو را به زمین می خواند .

جشنی ست در هر دو جهان .

در میان گلوله های نور می رقصی و می رقصی .

و چه لحظه ی زیباییست وقتی که به دنیا می آیی !

نفیر گوش خراش شیطان بر آستانه ی جهان نقش می بندد که از آفرینش دیگری خشمناک است .

تو آفریده شدی . آمدن تو یک نماد است . نماد امید به آدمی ٬ امید به زنگی شایسته

امید به رسالتی که در میان نغمه سرایی بلبلان  برای تو نوشته شد .

رسالت من چیست ؟ رسالت تو انسان بودن است .

گریه نکن کودکم !

کودک تو شیر نمی خواهد . کودک ات از بزرگی رسالتش در جهان کوچک است که می گرید .

 کودک هنوز نغمه های بلبلان را در خاطر دارد .

بال های فرشته ی پیام رسان را نیز ٬

و صدای حق را :

" تو هیچگاه کودک نبوده ای انسان من ٬ تو بزرگ ترینی ٬ تو شایسته ترینی برای خلقت ٬ روح من در تو جاری ست . به زمین برو و مرا در میان انسان ها پیدا کن ٬ خدای حقیقی در میان شماست ! نه در ابرها و آسمان "

من اما تنها رقص برگ درختان در وزش نسیم را به خاطر دارم ٬ نسیمی که مرا به اینجا رساند !

نگران نباش ! همه چیز را پیدا خواهی کرد ٬ خدا را پیدا خواهی کرد . خدا در جستجوست که پیدا خواهد شد !

عروسک های کودکی تو را یاری می رسانند ! خرس عسلی را به خاطر می آوری ؟ او جزئی از رسالت خدا بود تا همبازی تو باشد .

رسالت تو مسیری ست که برای تو نوشته شد ٬ و تو خود آنرا خواهی ساخت .

گام های توست که جهان را می سازد .

هرگاه فراموش کردی که برای چه آمده ای ٬ لحظه ای به گوشه ی خلوت اتاقت برو ٬ زانوانت را بغل کن . چشمانت را ببند و به کائنات متصل شو !

تلاش کن ٬ همه ی ما وصل خواهیم شد . همه ی ما نغمه ی بلبل ها را به خاطر خواهیم آورد . و وزش نسیم را روی گونه هایمان حس خواهیم کرد .

سعید وفا / ۲۴ دی ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 2:27  توسط آبان  | 

همه ی ما کم و بیش از ۱۵ الی۳۰ سالگی درگیر روابط احساسی عاطفی می شویم . و این درگیری ما رو مجبور می کنه که برای پیدا کردن جواب سوال هامون به سراغ آدم های جدید بریم .

آدم هایی غیر از پدر ٬ مادر ٬ برادر ٬ خواهر و یا حتی دوستان صمیمی .

کسی که بتونه جواب نیازهای روانی و یا شاید در سنین بالاتر جسمی ما رو بده ( منظور تنها روابط جنسی نیست . حتی گرفتن دست فرد مقابل می تونه یه نیاز جسمی باشه )

توی زندگی به خصوص این چند سالی که مشغول به کار شدم به آدم های زیادی برخوردم . همه ی آدم ها هرکدوم به نحوی درگیر این مسئله هستند .

به دلیل عدم آموزش های به موقع و سرکوب احساسات در سنین پایین ٬ حداقل نسل جوان فعلی و شاید نیمی از نسل جوان آینده درباره ی این موضوع روابط پیچیده ای رو تجربه می کنند . روابطی که شاید در یک شرایط عادی و در یک جامعه ی سالم هیچ وقت به این پیچیدگی نمی شد .

قسمت خطرناک ماجرا ناهنجاری هایی هست که متاسفانه در اجتماع به وجود آمده . رواج بیش از اندازه ی بی بند و باری ها ٬ زیرپا گذاشتن تعهدات اولیه ٬ تعدد رابطه با چند نفر به طور همزمان ٬ پایین آمدن سن رابطه های جنسی و بسیاری مشکلات دیگر .

در کنار این اتفاقات افراد دیگری هم هستند که در این دنیایی پیچیده هنوز دنبال روابط سالم و ضابطه مند خودشون هستند . اما به دلیل دنیای پیچیده ی اطراف ٬ دردسر های زیادی رو باید تحمل کنند .

آدم هایی که این نوشته رو به اونها تقدیم کردم برخی آدم های نزدیک من هستند که به هر دلیل با دنیای پیرامون متفاوت زندگی کرده اند . نمی گم خوبن یا بدن چون قصد ندارم اینجا معیاری برای خوب یا بد بودن تعریف کنم. فقط معتقدم که اونها با اکثریت متفاوت اند .

قصد داشتم درباره ی نوع رابطه ی این دوستان بنویسم و نقدهای خودم رو بیان کنم . اما بهتر دیدم که روند شکل گیری یک رابطه رو از نظر خودم بیان کنم و منتظر حرف های شما بمونم .

۱ - به نظر من هر آدمی بهتر است قبل از ایجاد یک رابطه متعهدانه با جنس مخالف ٬ ابتدا با برقراری رابطه دوستی با چند نفر ( تاکید می کنم چند نفر و نه یک نفر ) شناخت مناسبی از خلقیات و شخصیت اونها بدست بیاره . این روش در واقع جبران اون محرومیتی هست که در این سال های به ما ایرانی ها تحمیل شده .

اینکه ما دانش آموزان رو از همون اول ابتدایی از هم جدا می کنیم باعث می شه نسبت به هم شناخت پیدا نکنند و در اولین زمانی که دخترها و پسرها با هم روبرو می شن با یک موجود کاملا ناشناخته رو برو بشن . متاسفانه به دلیل کمرنگ شدن رفت و آمد های خانوادگی نمی توان زیاد به شناخت ها از این روش نیز امیدوار بود .

پس بهتر است که حداقل از سن ۱۵ سالگی این آشنایی و شناخت از جنس مخالف ایجاد شود تا در سنین ۱۸ به بالا در اوج روابط احساسی شناخت بهتری از جنس مخالف موجود باشد .

تاکید من بر"  رابطه با چند نفر " هم دقیقا برای این هست که احساسات وارد ماجرا نشود تا شناخت مناسب ایجاد گردد .

۲ - مرحله ی اول در ایجاد رابطه شناخت فرد مقابل نیست ٬ مرحله ی اول " شناخت خود است "

شناخت نیازهای خود ٬ اخلاق خود ٬ خواسته ها و آرزوهای خود . و در نهایت شناخت اینکه به دنبال چه می گردیم . برای چه نیاز به رابطه پیدا کردیم . خلاء های ایجاد شده را شناختن و برای آنها تصمیم گرفتن . بزرگترین مشکل ما در رابطه ها این هست که بعد از مدتی پی می بریم فردی که با او روبرو هستیم با خیلی از خواسته های ما تفاوت دارد . و یا به عبارت دیگر می گوییم " این اون کسی نیست که من می خواستم "

این سر آغاز مشکل است ٬ برای حل مشکل به دو راه متوصل می شویم . یا از بین بردن رابطه که خود مشکلات بزرگی را در هر دو طرف ایجاد خواهد کرد و یا تلاش برای تبدیل فرد مقابل به آن چیزی که ما می خواهیم . و از آنجا که هیچ انسانی را بدون در نظر گرفتن خواستگاه های درونی اش نمی شود تغییر داد پس راه دوم هم به شکست می رسد . 

۳ - در مرحله ی بعد نیاز به شناخت دیگران است ٬ یعنی پی بردن به اون چیزی که هستند .

 آدم ها اون چیزی نیستند که سعی می کنند شما ببینید . اون چیزی هستند که سعی می کنند شما نبینید .

چیزی به اسم دوره نامزدی به نظر من برگرفته از همین اصل هست . در مورد رابطه ی عاطفی هم بهتر هست یک دوره ای وجود داشته باشد که دو طرف بدون تشدید علاقه به هم دیگر فقط برای شناخت بهتر از همدیگر تلاش کنند . قطعا کنترل احساسات در این دوره زمانی کار ساده ای نیست . اما کسانی موفق به تشکیل رابطه ی پایدار می شوند که در این دوره بتوانند شناخت درستی از همدیگر پیدا کنند .

نمودار"  رابطه ی احساسی بدون شناخت"  یک نمودار U شکل است و با گذشت زمان همانطور که به اوج رسیده دوباره به کف برخواهد گشت . رابطه ی عاطفی پایدار خواهد بود که با شناخت کامل از دو طرف شکل گرفته باشد .

۴ - در حین رابطه ی دوستی نباید از جر بحث ها جلوگیری کرد ٬ نباید طرفین مقابل خواست های یکدیگر کوتاه بیایند . این کوتاه آمدن ها موقتی است و زمانی پیش خواهد آمد که نه تنها کوتاه نمی آیید بلکه با مقاومت به مشکلات بزرگتری هم برخواهید خورد . پس طرفین باید از بحث ها از تفاوت ها استقبال کنند برای شناخت بهتر .

۵ - در رابطه ها نباید " توقع " جایگزین روند معمولی کار شود . زمانی که در رابطه ما چیزی را به عنوان توقع مطرح می کنیم در صورت فراهم نشدن اون همه چیز به هم می ریزد . زمانی که در یک رابطه فرد بخواهد فقط برای رفع توقع طرف مقابل کاری را انجام دهد یعنی کار رابطه به آخر رسیده است .

۶ - مهمترین اصلی که بعد از شناخت متقابل در ایجاد و استحکام رابطه مطرح می شود اصل " صداقت " است . بی شک صداقت زیربنای همه ی احساسات و عواطف است . اگر کسی که مدعی دوست داشتن شماست به کرات به شما دروغ بگوید در دوست داشتن او هم شک می کنید و کلا ادامه ی این رابطه برای شما سخت خواهد شد . پس صداقت را می توان به عنوان زیربنای رابطه ی سالم و پایدار تعریف کرد .

۷ - عدم ایجاد محدودیت در طرف مقابل یکی دیگر از اصول برقراری رابطه است . اینکه فرد ماقبل را به بهانه ی اینکه دوستش داریم از خیلی از علایق اش دور کنیم . و یا رفتاری کنیم که او مجبور به دور شدن از آنها شود این به مرور زمان جواب عکس می دهد و او بیشتر از ما دور خواهد شد .

شاید بشود اصل های بسیار زیاد دیگری را هم به اینجا اضافه کرد . اما من این طومار رو به خوانندگانی که این موضوع براشون مهم هست می سپارم .

یک موضوع بسیار مهم در رابطه که شاید برخی در نظر نمی گیرند احساس متقابل آدم هاست . شاید همه ی ما توی زندگی با آدم هایی روبرو شدیم که اصرار بر رابطه با یک فرد دارند و یک نفر رو دوست دارند و برای به دست آوردن اون تلاش می کنند اما طرف مقابل علاقه ای برای ایجاد اون نوع رابطه با اون ها  نداره .

این آدم ها در واقع بیشتر از اونکه طرف مقابلشون رو دوست داشته باشند خودشون رو دوست دارند . و به هر راهی می خواهند به خواسته ی خودشون برسند و درون خودشون رو آروم کنند . این افراد معمولا به این فکر نمی کنند که اصولا انسان ها ٬ باورها و نیازهاشون متفاوت هست و به زور نمی شود احساس فرد متقابل رو بدست آورد . بزرگترین اشتباه به نظر من همین انتظار و همین تلاش برای بدست آوردن چیزی هست که شاید سهم ما نیست .

دو موضوع مهم دیگر باقی می ماند که سعی می کنم سریع تر به اونها هم اشاره کنم و حرف های طولانی ام را تمام کنم .

۱ - موضوع ظاهر آدم ها برخلاف اون چیزی که خیلی ها می گن مهم نیست ٬ بسیار مهم هست . اما نه به این معنا که آدم های زشت و زیبا رو تعریف کنیم . برای زشتی و زیبایی به تعداد انسان ها تعریف وجود دارد . در واقع منظور از زیبایی طرف دلنشین بودن چهره ی او برای فرد مقابل است . اینکه افرادی به دنبال منافعی با کسانی رابطه برقرار می کنند که از نظر چهره برای اونها خوشایند نیست به عبارتی قسمت بزرگی از لذت زندگی رو هم از خودشون و هم طرف مقابل می گیرن .

۲ - موضوع آخر روابط جنسی هست ٬ برخلاف تابوهای اخلاقی که در جامعه رایج هست . خود رابطه ی جنسی به دلیل وجود چیز بدی نیست و ابتذال به شمار نمی رود ٬ بلکه افراط و بی بندی باری در هر چیزی آن را به ابتذال می کشد . در مورد رابطه ها من فکر می کنم شناخت نسبت به فرد مقابل در این مورد هم ضروری هست . به خصوص وقتی که متوجه می شویم ۷۰ درصد آمار طلاق در ایران به دلیل عدم داشتن رابطه ی جنسی مناسب می باشد .

مطلب طولانی شد ٬ اما مدت ها بود لازم می دیدیم در این مورد بنویسم . از همه ی دوستان خواهش میکنم اگر نظری دارند ٬ انتقادی دارند مطرح کنند . مطمئنا اون چیزی که من اینجا نوشتن بر اساس شناخت خودم و تجربه ام بوده و نه چیز دیگر

در آرزوی روزهای بهتر/ سعید وفا / دی ۸۸ 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 2:16  توسط آبان  | 

روزهای سختی بر دفتر تاریخ سرزمین نوشته شد . و روزهای سخت تری در راه مانده است .

و ما به این راه ادامه خواهیم داد ٬ راهی که تو راهبرش هستی ٬ و امیدبخشش !

بار یک ملت بر شانه های نازنین توست ٬

و تو استوارتر از همیشه ٬ با ما سخن می گویی و داد دل ما را فریاد می زنی !

به چشم های تو نگاه می کنم و رنج یک ملت را می بینم ٬

به چشم های تو نگاه می کنم که مردانگی یک مرد را فریاد می زنند ٬

به چشم های تو نگاه می کنم و به امید ٬ این کلمه ی مقدس ایمان می آورم .

تو را ای مرد ٬ ای رهبر آزاده ی همه ی سبزهای جهان ٬

تو را می ستایم .

و به تو ایمان دارم

و در این راه تا طلوع سحر و خاموشی ظلمت همراه تو خواهم بود .

و قسم به کلمه ی مقدس که روزهای بهتری خواهیم ساخت .

سعید وفا / دی ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 1:56  توسط آبان  | 

روزهایی که با ساره به باغ جنت می رفتیم ٬ به آسمان که نگاه می کردیم . آسمان با ابرهایش و نورهایی که از میان آن ها می تابید برای ما خبر از رفتن انسان های بزرگ می داد .

دیروز صبح زمانی که به سمت قم حرکت می کردم ٬ آسمان قرمز بود . در ذهنم مرور شد ٬ " آسمان امروز آبستن حادثه ای ست "

زمانی که بر می گشتم ٬ نور مطلق در آسمان شکل گرفته بود ٬همان نوری که در عکس بالا می بینید .

حادثه چیزی نبود جز معراج پیشوای ملت به آسمان ها  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:36  توسط آبان  |