تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است
 

پيش از شما / به سان شما / بی‌شمارها / با تار عنكبوت / نوشتند روی باد / كين دولت خجسته‌ی جاويد زنده باد - استاد شفيعی كدكنی

تو را از رفتن هیچ گریزی نیست ٬ همچون نیاکان بی شرمت .

قسم به رنگ سبز فریاد ما ٬ روزی خواهی رفت

قسم به سپیدی آسمان شهر روزی خواهی رفت .

و قسم به رنگ سرخ خون جوانان ٬ ظلم پایدار نخواهد ماند .

شیون زنان بی پناه اما شجاع ٬ بانگ تکبیر جمهور مردم ٬ شعله ی آتش و گریه های بی امان ما از حجم آلوده ی هوایی که تو ساخته ای . همه و همه سوگند می خورند که تو روزی خواهی رفت .

و ما آن روز را انتظار می کشیم ٬ ما آن روز را نقاشی می کنیم ٬ آن روز را متولد خواهیم ساخت

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:27  توسط آبان  | 

به ابرها نگاه کنید ٬ ابرها شگفت انگیزند !

به ابرها خیره شوید ٬ ابرها پیام رسانند ٬ معجزه گرند ٬ پر تجربه اند .

دعا کنید ٬ دعای خود را زمانی از خدا بخواهید که صدای غرش ابرها را می شنوید و یقین داشته باشید .

یقین داشته باشید  باران که ببارد خداودند حرف های شما را شنیده است ٬ ابرها پیام رسانند .

ابرها پر از اسرار عجیبند ٬ به دنیا آمدن کودک ٬ از دنیا رفتن مادر ٬ باز شدن غنچه ی گل سرخ را از زبان ابرها باید شنید .

من یقین دارم ابرهای آسمان شهرم زیباترین ابرهای جهان است . ایمان دارم به روز رفتن ٬ زمانی که ابرها بر فراز آن دشت آشنا گرد هم می آیند و نور می بارد از میان دستانشان .

ابرها سایه ی خداست . می آیند تا نگاه تو را به آسمان خیره کنند ٬ آسمان حیاط خانه ی خداست .

آن روز در آسمان ٬ ابری نبود ٬ با آرش در خیابان قدم می زدیم که ابرها آسمان را گرفتند ٬ باران بارید . با اشاره ی دستان او به آسمان نگاه کردم ٬ از میان ابرها نور می بارید ٬ از میان سایه ی خدا نور می بارید . زمانی که برگشتیم همه چیز تمام شده بود . ابرها او را با خود برده بودند .

و روزی که جسمش در زمین آرام گرفت ٬ در میان سرمای بهمن ٬ هوا بهاری شد و ابرها  باران باریدند ٬ ایمان دارم که این ابرهای اسرار آمیز چشمان بینای خداست .

و در تیر ماه که مادرش را صدا زده بود ٬ در میان گرمای تابستان ناگهان ابرها آمدند و باران آوردند .

اینگونه است که من ایمان دارم به این ابرهای معجزه گر ٬ سایه ی رحمت خدا بر زمین .

در کودکی خدا را به شکل ابر می پنداشتم و امروز یقین دارم خداوند توده ی ابرهای به هم فشرده است زمانی که باران از آن می بارد ٬ خداوند همه است و هیچ نیست .

به ابرها نگاه کنید ٬ نقشه ی راه را خواهید یافت . شما را هدایت می کنند  ٬ ابرها هدایت گرند .

سعید وفا / آبان ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:47  توسط آبان  | 


من برای تولالایی میگم ؛ توبخواب , بخواب هستی ام !
از فردا همه ی هستی مادر توست ؛ همه ی هستی پدر تو . خدا که بزرگترین است سایه به سایه , گام به گام همراه تو خواهد بود


توکودک نیستی  , تو امروز , درست همین امروز بزرگ شده ای . تو به بزرگی دنیایی هستی که هنوز یک سال نشده بر آن قدم گذاشته ای !


چشمانت را آهسته ببند , صدای قلب مادرت را خواهی شنید
چشمانت را ببند . نگاهش را خواهی دید
و نوازش گرم دستانش را بر گونه ات احساس خواهی کرد !


مادرت به تو نزدیک است , حتی از خدا هم به تو نزدیک تر است

نگاهش را , صدایش را , نوازش دستانش را در این دنیای تاریک جستجو نکن !  
تنها کافی ست لحظه ای چشمانت را بر جهان سرد ما ببندی ٬

مادرت تو را در آغوش خواهد گرفت و گونه های سردت را خواهد بوسید .

امروز صبح که از خواب بیدار شدی گونه هایت پر از عطر بهشت بود .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:11  توسط آبان  | 

مگر قرار نگذاشته بودیم تو مرا دوست بداری و من گل های داوودی را ؟

من که هر روز به شوق عطر داوودی ها بیدار می شوم ! تو چگونه است که صدای مرا اینقدر زود فراموش کرده ای !

مگر قرارمان نبود که باران ببارد و زیر پتوی آفتاب خورده ای که در ایوان تنها مانده بود با هم چای بخوریم و من مخفیانه دستانم را بر شانه های تو بگذارم ؟

نه ! نه " ح " هیچ قراری بین ما نبود ! هر چه بود از نفس بیمار من بود .

چه بی شرم  بودم من ٬ زمانی که می خواستم عشقت را بدزدم .

و تو بی رحم ٬ زمانی که قلب مرا دزدیده بودی !

قرار بود رنگ موهای تو مشکی باشد ٬ مثل پرهای کلاغ !

و من قار قار کنم ٬ مثل جوجه های کلاغ

نه ! انگار هیچ قراری بین ما نبود " ح "

هیچ قراری نبود و من بی شرمانه تو را دوست داشتم !

هیچ قراری بین ما نبود و من تو را برای خود دلبسته بودم . نقشه کشیده بودم زمانی که همه خوابند ٬ زمانی که گوشه ی پنجره ی اتاقت باز مانده است تو را بدزدم .

همچون کلاغی که بی رحمانه گوشواره از گوش دخترک می کشد ٬ تو را می خواستم از او بدزدم ! 

کلاغ زخمی می ساخت بر وجود دخترک ٬ و من بر پیکره ی بشریت زخم می زدم " ح "

من از روزی که تو را خواستم ٬ همه ی انسانیت را ٬ شرف را ٬ زیر پا گذاشتم !

من تو را نمی خواستم ٬ نفس بیمارم را می خواستم . و نفس بیمار ٬ غافل از همه چیز هر روز برایم دام می چید .

امروز صبح خوابت را می دیدم " ح " ٬ روی کاغذ برایم چیزهایی کشیده بودی . و هنوز با من قهر بودی که با دستانت مرا به سوی خود کشاندی .

و این تلفن لعنتی زنگ زد ٬ زنگ زد " ح " ٬ زنگ زد و نگذاشت تو را ببینم .

گمان می کردم فراموشت کرده ام ٬ اما زمانی که از خواب پریدم و قلبم می زد فهمیدم هنوز تو را دوست دارم ٬ حتی اگر در بیداری دستانت را به سویم دراز نکرده باشی .

" ح " تو را دوست دارم ٬ دیگر نمی خواهم تو را داشته باشم ٬ دیگر نمی خواهم تو را بدزدم ٬ تنها می خواهم تو را دوست داشته باشم .

تو جزئی از تاریخ منی ! مگر می شود تو را دوست نداشت !

" نگاه اولیوس " را گوش می کنم ٬ مگر می شود گوش داد و به یاد تو نبود ٬ سرمایی که با دیدن چشم های سیاه تو از بین می رفت در خاطرم نقش می بندد !

همه ی موسیقی های دنیا را هم اگر می خواستی برایت جمع می کردم .

" ح " من دلتنگم ٬ مشق دلتنگی ام را هزار بار نوشته ام ! جریمه ام تمام نشد ؟

سعید وفا / مهر ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:11  توسط آبان  | 

همه جا تاریک است و هیچ نوری نیست . همه جا سرد است و هیچ حرارتی نیست . تاریکی از فرط تنهایی منفجر می شود ٬ و نور می زاید ٬ و گرما می زاید ٬ و تو در نور خلق می شوی ٬ زاده می شوی .

از تاریکی سایه هایی در خاطرم مانده است ٬ مسیری طولانی ٬ سنگ هایی بزرگ که به سرعت آنها را رد می کردم و جاذبه ای قوی که مرا به سوی حفره ای بی انتها می کشید .

و بعد از آن چیزی در خاطرم نیست ٬ می گویند در یک صبح پاییزی متولد شده ام .

انفجار بزرگ رخ داد و دنیای تو متولد شد ٬ و از نور انفجار٬  ستاره ات در آسمان روشن گشت ٬ و خدایی که به دنیایی دیگر هدایتت کرد از خود نشانه ای بر پیشانی ات گذاشت . که پیشانی مقدس ترین نقطه ی وجودت شد .

درون آدمی دنیایی ست مرموز و پیچیده .

به تعداد انسان ها و شاید حتی به تعداد حیوانات و گیاهان دنیا وجود دارد .

و تو ٬ بی خبر از این همه بزرگی ٬ خود را به تنهایی همه ی محصول خلقت می دانی . و دنیای درونت از تو موجودی می سازد که همه چیز را در حصار خود می خوانی ! 

بی اندیشه پا بر شانه های ضعیف مورچه ای می گذاری و نمی دانی که دنیایی را زیر پاهایت له کرده ای .

گلی را ٬ برگی را ٬ علف به گمانت بیهوده ای را از ریشه بیرون می کشی و نمی دانی که جهانی را نابود کرده ای .

و به راستی یکی از رازهای بزرگ آفرینش همین متفاوت بودن دنیای آدم هاست ٬دنیای موجودات ٬ هیچ کس را به دنیای تو راهی نیست ٬ و تو را به دنیای هیچ کس !

و تو زندگی می کنی ٬ و سرانجام دنیایت را با خود خواهی برد .

درست مثل اتوبوس های عادی است این ماشینی که قرار است تورا از قبر به صحرای محشر ببرد ٬ آنها نشسته اند ٬ و تو ساکت از پنجره ی ماشین بیرون را نگاه می کنی ٬ بیابان تاریک است . هرزگاهی نوری از آسمان می تابد و شعله اش دامان رهگذری را می گیرد . و پیرمردی را می بینی که در شعله ای می سوزد و فریاد می کشد ٬ چقدر آشناست .

دنیایی که می بینی در قالب هیچ یک از این تصاویر نمی گنجد ٬ با چه کلمه ای می توان توصیف کرد نامحدود را !

ماشینی که تو را می برد هیچ بازگشتی در کارش نیست ٬ تو مستقیم می روی به سوی ابدیتی که از آن فرار می کردی !

و ماشین که در فضایی تاریک حرکت می کرد ٬ می ایستد ٬ اینجا ایستگاه آخر است ٬ و جاذبه ای قوی تو را به بالا می کشد ٬ مسیر تاریک ست ٬ پراز سنگ های بزرگ ! پرتاب می شوی ! انفجاری بزرگ تو را به سوی سنگی بزرگ پرتاب می کند .

بارها آمده بود تا تورا هشدار دهد " این مسیری که می آیی به سوی من نیست ! به بیراهه رفته ای ٬ مسیر من جای دیگری ست ! "

به تو گفته بود  به دیوار خواهی خورد ٬ بازگرد به سوی من که هیچ کس چون من مشتاق دیدار تو نیست !

و تو نرفتی به سویش و به دیوار خوردی !

 مثل گنجشکی وحشت زده خود را به دیوار های بلند می کوبی و کسی نیست تا بار دیگر پرواز یادت دهد !

او رفته بود ٬ زمانی که تو خواب بودی !

و با هر نفس یک قدم به او نزدیک تر خواهید شد !

( ماه بزرگی ست اگر آگاه باشیم ٬ سحرگاهان که می رسد ٬ خدا و فرشتگانش به ما نزدیکند ٬ من را از دعای خود محروم نکنید )

سعید وفا / ماه رمضان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:37  توسط آبان  | 

فردا که می آید چهل روز از سقوط شهاب دوست داشتنی ما می گذرد .

امشب آسمان شهر شهاب باران بود ٬ به یاد شهاب ما

و هر شهاب که سقوط می کرد و نوری می داد یاد شهاب خودمان می افتادم که سقوط کرد و شعله ای ساخت در دل آدم ها ٬ حتی کسانی مثل من که کمتر می شناختیمش .

برای شادی روح شهاب عزیزم فاتحه بخوانید .

می خواستم امشب از شهاب هایی که سقوط می کنند عکس بگیرم ٬ اما نشد ٬ آنقدر سریع می آیند و می سوزند و محو می شوند که تو زود فراموش می کنی که روزی بوده اند . به جای آن آقای اردی ( دوربین عزیزم ) عکس بالا رو از ماه گرفت که تقدیمش می کنم به شما و شهاب داوری .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:50  توسط آبان  | 

روزی داستان روزگارم تنهایی بود ٬ و مادربزرگ تنها امید تنهایی ام ٬ او یکی بود و دیگر غیر از او هیچ مادربزرگی در دنیا نبود .

امروز که با سپهر در خیابان قدم می زدیم و از ماجرای دردناک درگذشت دایی اش می گفت ٬ نا گهان چشمانم از سیاهی پیرهنش به سوی گردوهایی راه افتاد که گردو فروش در ظرفی گرد چیده بود و داد می زد " گردو تازه ٬ گردو تازه "

بی اراده یاد آخرین باری افتادم که گردو تازه خریدم .

همان روزی که با هم گردو خوردیم و من به تو درباره ی پیراهن چهارخانه ای گفتم که ارزان خریده بودمش و به نظرم معامله ی خوبی کرده بودم . همان پیراهنی که اکنون به تن دارم !

چه کسی باور می کند تو نباشی آخر

چه کسی باور می کند دو سال است که دیگر مرا نبوسیده ای ٬ دست خود را برای بوسیدن گونه ام به گردنم نیانداخته ای !

از وقتی رفته ای من دیگر انگور نخورده ام ٬ تو انگور دوست داشتی ٬ و من آخرین بار یک سال پیش در سالروز رفتنت انگور خوردم ٬ فردا که می رسد یادم باشد خوشه ای انگور بخرم و نیمه شب ٬ آهسته ٬ بی آنکه کسی بفهمد انگور بخورم .

و آجیل های مغازه ی حمصی نمی دانم بی تو هنوز هم برکت دارند یا نه ٬ کشمش هایی که پاک می کردی و با گردو درهم می کردی تا سرگرمی محفل عصرانه مان شود .

می خواستم الان که برای تو می نویسم " داریوش رفیعی " گوش کنم ٬ به یاد روزهای آخری که با هم گوش می دادیم ٬ نوارش را پیدا نکردم . انگار همه ی نوارهای دنیا را در ضبط خانه ی تو جا گذاشته ام !

مامان بزرگ من می ترسم ! من می ترسم به عکس شما ها نگاه کنم ! من هیچ چیز را باور نکرده ام ٬ هرگاه که به عکس شما نگاه می کنم ترس همه ی وجودم را می گیرد ! واقعا شما دو نفر رفته اید ؟ واقعا دو سال است من شما دو را ندیده ام ؟

من دور افتادم ! آنقدر از شما دور افتادم که راه را یافتن برایم سخت شده است !

شما تنهایم نگذاشته اید ! من خود ٬ خود را تنها گذاشته ام !

آنقدر از تو خاطره دارم ٬ آنقدر روزهای من تو بوده ای که اگر بخواهم بنویسم شاید ماه ها نوشته ام ادامه داشته باشد . اما چیزی نمی نویسم !

چیزی از خاطراتمان نمی نویسم تا برای همیشه بین من و تو باقی بمانند .

دوستت دارم ٬ دخترت را هم دوست دارم ٬ و در آرزوی دیدن شما زندگی می کنم

 سعید وفا / تیرماه ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:49  توسط آبان  |