
|
|
|
|
|
پیرمردی یک چشم سال ها همه ی دشت را طلسم کرده بود ٬ همه ی لبخند ها را منجمد کرده بود ٬ همه ی نگاه ها را تند ٬ حرف ها را بیهوده و گام ها را بی اثر کرده بود .
پیرمرد یک چشم قلبی از کینه داشت ٬ نفرت جوهره ی وجودش بود و لبخند کلید شکستن شیشه ی عمرش . شیشه ی عمر پیرمرد یک چشم ترس بود و نا امیدی ٬ راستی بود و لبخند ٬ همه ی شجاعت ها را به بند کشیده بود ٬ همه ی امیدواری ها را به بازیچه گرفته بود . همه ی حقیقت ها را وارونه کرده بود و همه ی لبخند ها را به نفرت آغشته کرده بود . دشتی که روزی می رفت تا پر از رنگ باشد در جادوی پیر مرد یک چشم بی رنگ شده بود ٬ تاریک . خورشیدی که هر روز می تابید تا حیات ببخشد ٬ از طلسم جادوگر یک چشم هیچ گیاهی را به جنبش وا نمی داشت . آسمان دیگر از باریدن خسته شده بود ٬ هیچ فایده ای نداشت ٬ هرچه می بارید طلسم ها شسته نمی شد . زمین دیگر سرد شده بود ٬ سرد شده بود از یخ تن بی جان مردمان دشت . پیرمرد یک چشم هر روز سوار بر سپاه تاریکی اش عصاره ای از نفرت و جهل و دشمنی را در سراسر دشت می پاشید . تاریکی دشت را فراگرفته بود که صدای حقیقت از هنجره ی بلبلی در آسمان دشت جاری شد . پیرمرد یک چشم تیری به سوی بلبل روانه کرد و در دم هنجره ی او را شکافت . اولین رنگ پس از سال ها بی رنگی ٬ رنگ سرخ خون بلبل شد که بر خاک دشت جاری شد . پیرمرد یک چشم خندان از پیروزی اش بر آسمان چرخ می زد و چرخ می زد و سرمست عربده می کشید . خون بلبل چه زود به خاک فرو رفت و دیگر اثری از رنگ سرخ نماند و پیرمرد یک چشم آن شب آسوده خوابید . روزی نه چندان دور سپاه تاریکی برای پیرمرد از رنگی عجیب در گوشه ای از دشت خبر آورد . پیرمرد یک چشم وحشت زده سوار بر سپاه تاریکی به آسمان دشت پرواز کرد . از خاکی متبرک شده به خون بلبل رنگی عجیب روییده بود . هیچ کس در دشت این رنگ را به خاطر نداشت . گویی هیچگاه چنین رنگی وجود نداشته است . همه ی اهالی دشت به رنگی نگاه می کردند که گرچه برایشان جدید بود اما بسیار دوستش داشتند . برایشان رنگ مقدسی بود . رنگی که به خون خواهی بلبل از زمین روییده بود . پیرمرد یک چشم که رسید ٬ اما ٬ رنگ را خوب شناخت . رنگ را شناخت و وحشت کرد ٬ رنگ امید ! رنگ شجاعت ! رنگی که در همه ی این سال ها پیرمرد یک چشم به زنجیرش کشیده بود ! سبز پیرمرد دستور داد آنجا را آتش بزنند ٬ اما رنگ پاک نشد ٬ پررنگ تر شد پیرمرد دستور داد آنجا را با آب رودخانه ی نفرت بشویند ٬ اما رنگ پاک نشد ٬ پررنگ تر شد . پیرمرد دستور داد آن قسمت از خاک را گودالی بکنند ٬ اما هر چه کندند ٬ همه ی خاک سبز بود و سبز سراسیمه به کاخ نفرت اش رفت همه ی سپاه تاریکی را به کمک فرا خواند ٬ هر کدام از فرماندهان پیشنهادی دادند ٬ فرمانده ی جهل ٬ فرمانده ی تاریکی ٬ فرمانده ی خیانت ٬ فرمانده ی دزدی ٬ فرمانده ی دروغ . در پایان همه حرف فرمانده ی دروغ را پذیرفتند ٬ فرمانده ی دروغ گفت : این رنگ زیر سر بلبل هاست ٬ باید همه ی بلبل ها را سر ببریم و آنها را دور از چشم دیگران در گودالی خاک کنیم ! و یا آنها را در رودخانه ی نفرت غرق کنیم . نیمی از بلبلان را در گودالی خاک کردند و نیمی دیگر را در رودخانه ی نفرت غرق . هنوز خاک گودال را کامل بر بلبلان نریخته بودند که گوشه هایی از دشت سبز شد ٬ لکه هایی سبز در گوشه گوشه ی دشت نمایان شد . پیرمرد سراسیمه دستور داد تا سد رودخانه ی نفرت را بشکنند و آب آن را به دشت جاری کنند ٬ اما دیگر اثری از رودخانه ی نفرت باقی نمانده بود ٬ رودخانه ای که سال ها بوی نفرت می داد امروز با خون بلبلان متبرک شده بود و بوی دوستی می داد . و مردم دشت از دیدن این رنگ مقدس سبز به هم لبخند می زدند و با شنیدن صدای خروشان رودخانه ی دوستی احساس خوشبختی می کردند . و این چه زیبا بود برای انسان هایی که سال ها بود امید را از دست داده بودند . امروز دیگر امید در دل ها بیدار شده بود . و مردم امیدوار کم کم طلسم را بی اثر می کردند ٬ طلسم همه را بی رنگ کرده بود ٬ اما مردم امیدوار سبز شده بودند . لبخند ٬ که سال ها بود دیگر وجود نداشت بر لب های مردم سبز برگشته بود . شجاعت ٬ آنکه سال ها فراموش شده بود بار دیگر با شهادت بلبلان به دشت بازگشت . راستی ٬ آنکه فرمانده ی دروغ به خیال خام خود خاکش کرده بود بار دیگر در میان مردم جوانه زد . امید ٬ آن نعمت بزرگی که سال ها بود کسی در قلبش اثری از آن نمی دید بار دیگر در وجود مردم دشت جاری شد . پیرمرد یک چشم ترسید ٬ شیشه ی عمرش در خطر بود ! فرماند هان نیمه جانش را فراخواند و مسئولیتی بزرگ به آنها سپرد . آخرین راه شکست مردم نا امیدی آنها بود ٬ پیرمرد یک چشم دستور داد امید را در قلب همه ی موجودات دشت بی هیچ گذشتی نابود کنند و به فرماندهان گفت " اگر موفق شدید امید را از بین ببرید بدانید که رنگ سبز می میرد و دوباره جهان تاریک و بی رنگ خود را از سر می گیریم " و " امید " به راستی امانت بزرگی ست که در وجود مردمان سرزمین باقی مانده است ٬ امیدی که به خون خواهی ندای حقیقت بلبلان رنگ سبز به خود گرفته است . و تا رمز امید در دل های مردمان دشت باقی ست ٬ پیرمرد یک چشم لحظه ای آسوده نخواهد بود .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:47 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
و تو بی خبر از همه جا در گوشه ای از بزرگی بی کرانی که چشمتانت افقی برایش نمی بیند افتاده ای . و صدای گام های محکمی که لحظه به لحظه به تو نزدیک می شوند آسمان را گرفته است . ارتشی از تاریکی از دور دیده می شود . و شعله ای سرخ در آسمان بی انتهای سرزمین نقش می بندد . تو را با خود می برند ٬ بی آنکه فهمیده باشی چگونه به ستون چوبی سپاه تاریکی بسته شده ای . عجیب است تاریکی که چون شعله ی آتش سوزان است . و پوست تو تاول می زند در حالی که بر دستان سپاه تاریکی تشییع می شوی . دریاچه ی بزرگی ست که حباب های هوا تمامی سطح آن را پوشانده اند . و تنها در یک لحظه می بینی که به برکه ی آب های جوشان پرتاب شده ای و صدای ممتد جیغ تو آسمان سرزمین را پر می کند . و صدای خنده های عجیب سپاه تاریکی . و تو زیر آب های جوش دست و پا می زنی و تاول می زنی و می ترکی و تاول می زنی و می ترکی از درد . . . دشت بزرگی ست پر از گل هایی عجیب که شرمسارانه تو را نگاه می کنند . در بلندای زمین تپه ای ست که انسان هایی بر آن ایستاده اند و تو را می نگرند ٬ و می خندند و تو خوشحال از خنده هاشان با هزار درد خود را بر بام تپه می کشی ٬ و لبخند می زنی به همه کسانی که می شناسی شان . عجیب است ٬ همه ی اهل اینجا را می شناسی . و صدای کوبیدن بر طبل می آید و تو با هر صدا قدمی به عقب پرت می شوی . انسان ها می خندند . چیزی دیگر نمانده تا دوباره در دشت گل ها فرود افتی . صدای بلندی به همراه خنده ی انسان ها در دشت می پیچد و تو پرت می شوی در حالی که این بار گل ها دهان باز کرده اند . تو را تکه تکه می کنند ٬ و تو درد می کشی ٬ و خون ات بر دشت جاری می شود و گل ها می خندند ٬ و تو درد می کشی . . . دختر غمگینی گوشه ای بر زمین نشسته و ساز شکسته ای را می نوازد و برگ تمامی درختان می ریزد و تو احساس می کنی کاش هیچگاه نبودی . تلخ می شود ٬ تمام رنگ ها تلخ می شود . و همه چیز سخت می شود آنگونه که هیچگاه ندیده ای ٬ و تو احساس می کنی ٬ احساس می کنی ٬! کاشکی نبودی . . . سایه ی تاریک بزرگی بر بالای سرت به پرواز درآمده و همه ی پرندگان دشت گرد پرنده ای که برایت آشناست جمع آمده اند . با اشاره ی بال او به سوی تو حرکت می کنند . و تو احساس می کنی درد نوک های تیز آنها را بر بدنت و پرنده ی بزرگی بر شانه ات می نشیند ٬ او را نگاه می کنی و در لحظه ای چشم راست تو را با منقارش در می آورد و تو وحشت زده به چشمی نگاه می کنی که بر زمین افتاده است . درد می کشی ٬ می میری و دوباره زنده می شوی ٬ بر تو حمله می کنند ٬ می میری ٬ زنده می شوی ٬ درد می کشی ٬ درد . . . . صدای قلب ات آسمان را گرفته ٬ دستان ات را به بر قسمت چپ سینه ات می گیری ٬ و بی درنگ قلبت خونین در میان دستانت هویدا می شود و تو بی اختیار جیغ می زنی از وحشت آنچه دیده ای و درد می کشی و قلبت بر زمین می افتد و قلب همچنان می زند و تو بی قلب چه درد خواهی کشید همیشه . . . درب فلزی بزرگی باز می شود و تو به سمت بازداشتگاهی هدایت می شوی ٬ صدای جیغ های ممتد همه ی بازداشتگاه را پرکرده است . سپاه تاریکی بار دیگر می آید . و این بار تو را در زیر پاهایشان له می کنند و تو خرد می شوی و زنده می شوی ٬ عجب دردی ست شندیدن صدای خرد شدن استخوان هایت در حالی که هنوز نفس می کشی . . . . همه چیز تمام شد ٬ دشت زیباست ٬ آنچنان زیباست که هیچگاه گمانش را هم نمی بردی ٬ آنکه دوستش داشتی را می بینی ٬ مادرت را ٬ سکوت زیبایی ست . و تو خوشحال از اینکه رنج پایان یافته ٬ می دوی ٬ می دوی ٬ می دوی ٬ و به سوی آغوش او خود را پرت می کنی . و به دیوار بزرگی می خوری و زمین می افتی ٬ میان این دو جهان دیواریست استوار . و تو گریه می کنی . بر دیوار چنگ می کشی . و گریه می کنی ٬ اما هیچ راهی نیست . هیچ وسیله ای را با خود به این جهان نیاورده ای . تو می مانی و حسرت لحظه ای ٬ زمانی ٬ آغوش . . . صدای بالابان دوباره تو را به هوش می آورد . صدای غریبی ست . در میان آوای بالابان صدای وحشت تمام محشر را فرا گرفته است . سپاه خداوند حرکت کرده اند . دروازه ای از بهشت باز شده است . و صدای سحر انگیز بالابان دم سپاه خداست . تو ایستاده ای و لحظه ای لباس بلند سفیدی را بر افق آسمانی می بینی ٬ همه ی سپاه خدا به اینجا آمده اند ٬ به برکت حضور ٬ باران تمام دشت را فرا می گیرد و برای لحظه ای آتش های آسمان خاموش می شود . درختان نمایان می شوند و آسمان آبی ٬ گویی درد پایان یافته است . و تو هنوز نمی دانی کجا ایستاده ای که تو را صدا می زنند . و تو بر ابری کوچک سوار می شوی ٬ تو را بالا می برد ٬ بالا می برد و بار دیگر صدای ساز خدا همه ی آسمان را پر می کند . کسی برای دیدار آمده است . او دلتنگ توست . لحظه ای دیدار پاداش عبادت های اوست . و تو بار دیگر به پاس عبادت های اوست که فرصت زندگی پیدا می کنی . به خدا قول داده است که اگر بار دیگر به زمین بازگردی زیبا زندگی خواهی کرد . و از تو قول گرفته است آنگونه زندگی کنی که روزی نه چندان دور نزد او بازگردی . و تو بار دیگر بازمی گردی تا جهان نخست را زیباتر زندگی کنی و هر آیینه آنچه ما ایجاد می کنیم به سوی ما باز خواهد گشت . " پس هر کس ذره ای بدی کند بدی اش به سوی او باز خواهد گشت و هرکس ذره ای خوبی کند خوبی اش به سوی او بازخواهد گشت " آیات ۷ - ۸ سوره ی مبارک زلزال
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:50 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
روبروی پنجره ی خانه ی ما باغچه ی کوچک مرموزی ست که هزاران هزار موجود کوچک در آن خانه دارند . و من این باغچه را عاشقم ٬ تا زمانی که هستم .
و امیدوارم به روزی که دستان سبز درختان باغچه ی کوچکم به آسمان رسیده باشند . کودک بودم که هنوز نام گل داوودی را نمی دانستم . و گل داوودی بنفش رنگی در گوشه ی باغچه مان خانه داشت ٬ و من او را گل بنفشه می خواندم و دوستش داشتم . گل داوودی دیگر نیست . نمی دانم چه روزی بود که فصل داوودی تمام شد و اینک سال هاست که نعنایی در آنجا ریشه دوانده . و من در اوهام پراکنده ام آن قسمت از باغچه ی مرموز را نعناعیه می نامم . درخت توت سفید کوچکی در باغچه کاشته شده بود . و روزی توت های سیاه به همه ی سفیدی درخت حمله کردند . و من که آن روز کودک بودم سال ها سفیدی توت های درخت را از یاد برده بودم . و امروز از پس این سال ها توت های سفید دوباره سر به آسمان گذاشته اند و حیات و حیاط خود را باز پس گرفته اند . یاس باغچه ی ما به خاطر مادرم کاشته شد . و امروز روزهاست که هر بهار عطر گل هایش سرشار از خاطره می شود . درخت انگور نه از برای ما ٬ که برای سرگرمی گنجشکان بازیگوش کاشته شد و انگورهایش نیز نه برای سفره ی ما که برای دلخوشی همین گنجشکان سبز می شوند . درخت گیلاس اگر چه سال هاست دیگر نیست ٬ اما به لطف گل های بنفشه همه ی خاک وجودش پر از رنگ شده است . و زیتون همسایه ی خوبی ست برای گل ها ٬ اگرچه کوچک است . و زیتون گرچه جوان است اما پادرمیانی می کند بین گنجشک هایی که گاهی بر سر نشستن روی شاخه ها با هم دعوا می کنند . و درخت بیدمشک آمد تا اولین ندا دهنده ی بهار باشد . چند سالی ست که پیش از بهار بیدمشک به گل می نشیند و عطر بهار را با گل هایش هدیه می کند به ما ٬ و به زنبورهایی که عسل می سازند برای سفره های هفت سین . سال ها پیش ریحان هایی در باغچه بودند که امروز تنها نام و خاطرشان در قلب گل ها باقی مانده است . و من امیدوارم به روزی که بار دیگر حتی ریحان ها هم در باغچه ی کوچک گل دهند . و پامچال هایی در این باغچه زندگی می کنند که روز بزرگ را درست به خاطر دارند . و دو سال پیش بر دیوار خانه ای در میان شمع ها ساعتی را بر پرواز گل یاسی گریستند . یاس رازقی ٬ گل زیبایی بود که بهمن زمستانی امانش نداد . و من دلتنگ گل برگ های سپید او هستم ٬ و امید دارم به برگشتنش روزی ٬ حتی اگر آن روز دیگر در میان باغچه نباشم . و بذرهای گشنیزی در این باغچه کاشته ام . و امید دارم روزی آنها بوته های نقل های گشنیزی بسیاری می شوند .. در باغچه ی مرموز خانه ی ما میلیون ها میلیون مورچه و موجود خاکی زندگی می کنند ٬ بی هیچ غصه ای . همه چیز هست . آب هست ٬ خاک هست ٬ درخت هست ٬ خدا هست . و من این سو در خانه ای بزرگ زندگی می کنم . و کاش می دانستم میلیون ها میلیون موجود با همین کلمات ساده خوشبخت زندگی می کنند ٬ آب ٬ خاک ٬ درخت ٬ خدا در کنار موجودات خاکی ٬ باغچه ی ما میزبان گنجشکان بازیگوشی ست که گه گاه صدای اجتماعشان تا انتهای کوچه می رود . و همه ی موجودات خاکی خانه ی های دیگر را در فکر فرو می برد ٬ که چه سرزمین مرموزی ایست این سوی دیوار های سنگی . و من آرزو دارم روزی را که همه ی موجودات خاکی در خانه ی ما زندگی کنند . و همه ی گنجشکان گاهی به مهمانی باغچه ی مان بیایند . باران که می بارد همه ی پرندگان به ایوان خانه پناه می آورند و زیر میز چوبی جمع می شوند و از خاصیت باران برای زمین داستان ها برای هم می گویند . آنقدر داستان می گویند تا باران پایان گیرد و بار دیگر خنده کنان از زیر میز چوبی به آسمان پرواز می کنند . کلاغ صبح های زود روی شاخه های درخت گردو گاهی می نشیند و چند آوازی می خواند . و می رود پی روز و روزی ای که خدا برایش آماده کرده . درختان انگور از پس دیوار فرو ریخته اند چون شاخه های نور بر زمین و چه زیباست درخت بزرگی که نگاهش را از زمین خدا بر نمی دارد . و من این باغچه را دوست دارم . و گنجشکان را ٬ و زمانی که همه شان با هم حرف می زنند و به حرف زدن های خودشان می خندند . من دوستشان دارم زمانی که قصه ی باران برای هم تعریف می کنند . گل های خوش بوی بیدمشک ٬ سیب های پاییزی درخت ٬ شاخه های سبز زیتون ٬ و دانه های شیرین انگور تقدیم شما باد . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:33 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای بوق ممتد ماشین و دیگر هیچ . دستان اش را بر صورتش گرفت و برای لحظه ای به هیچ چیز فکر نکرد . دود همه ماشین را گرفته بود . لحظه ای بعد ٬ او زنده بود ٬ بی هیچ خطی از حادثه . در لحظه ای که به هیچ چیز فکر نکرد همه به او فکر کرده بودند و این قلب مهربان خواهرش بود که چون فرشته ای کوچک او را از میان دود بیرون کشیده بود . و پیر مرد دانایی می گفت : " یقینا روزی دست یتیمی را گرفته بوده است " زندگی لحظه است . چیزی نیست جز آنچه در آن ایستاده ایم . و چه کسی می داند زمان ٬ این مادر تقدیر ها چه تصمیمی برای ثانیه های دلبندش گرفته است . مرگ چه به ما نزدیک است و زمان چه بی رحم است گاهی که محتاج ثانیه هایش می شویم . و من چه درمانده ام اگر مرگم فرا رسد ٬ و چیزی جز دانه های سبزی که در باغچه کاشته ام از خود به جای نگذارم . و دیشب من چه سعادتمند بودم با نقل های گشنیزی ام که دوستشان داشتم و طعم شیرینشان خاطرم را آرام می کرد . امروز صبح که از خواب بیدار شدیم همه ی دنیا را لجن گرفته بود ٬ و ما غافل از اینکه لجنخوار کوچک آکواریم خانه مان مرده است . و من چه غمگینم که پیش از این ها با او دوست نبودم و نمی دانستم چه بزرگ است کاری که می کند با آن چثه ی کوچکش . چند روزی ست که باران می بارد و همه جا پاک است و خدا امسال گویا مهربان تر از هر سال شده است و من در میان این همه پاکی باران چه ناپاکم اگر قلب دختری را شکسته باشم . باران می بارد و همه چیز رنگ خدا گرفته و من اما ٬ حتی اس ام اس های عاشقانه ام طعم زنان خیابانی می دهند . خدا بزرگ است ٬ و خدا را دوست دارم حتی بیشتر از دانه های گشنیز که با هزاران آرزو آنها را در باغچه ی کوچک خانه کاشته ام . و این خدای بزرگ مرا می بخشد روزی ٬ و دخترک را ٬ و ماهی لجن خوار را حتی . شمعی که با آن نماز می خواندم می سوخت و سیاهی را نابود می کرد ٬ اگرچه آهسته . لجن خوار دنیایی روشن به آب های خدا می داد و نور را به رقص وا می داشت ٬ اگرچه آهسته . و من تند تند حرف می زنم ٬ و تند تند دل می شکنم ٬ و تند تند توبه می کنم . و دل به بزرگی خدا بسته ام . به نام بزرگش قسم که خدای ماهی لجن خوار از خدای من بزرگ تر است . حرف های پراکنده ام را اینجا گفتم ٬ گرچه همه یکی ست و چیزی نیست جز آنچه زندگی ام را ساخته است . نوشته های پراکنده ام را اگر خواندید مرا ببخشید ٬ حرف هایی هست که اگر اینجا نگویم سر به ابتذال خیابان ها می گذارند ٬ پس اینجا می نویسم تا شاید اس ام اس هایم دیگر محتاج زنان خیابانی نباشند . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:54 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
قطعا خداوند رازهای بزرگی دارد که به انسان های بزرگ امانت داده است . رازهایی که برخی شاید بزرگ ترین دلیل به دنیا آمدن بعضی از آدم ها باشند . مثلا من مطمئن هستم که قاسم آقا راز بزرگی رو پیش خودش نگه داری می کرد . یا مامان بزرگ رازهای مخفی داشت که هیچ وقت هیچ کدوم از ماها نتونستیم کشفشون کنیم . همه ی آدم ها به سهم خودشون رازهایی از زندگی رو به دوش می کشن و مسئول حفاظت از اونها تا پایان عمرشون هستن . اینکه بعد از پایان زندگی چه بلایی به سر این رازها می یاد رو نه من می دونم نه هیچ کس دیگه ٬ شاید مسئولیت این رازها بیافته گردن یکی دیگه ٬ شاید تاریخ مصرف رازها تمام بشه و دیگه نیاز به مخفی بودنشون نباشه . شاید هم اون ها تبدیل بشن به رازهای بزرگتر و مسئولیتشنون رو خود خدا به عهده بگیره . نمی دونم تا حالا سعی کردید رازهای آدم های دیگه رو کشف کنید یا نه ! به نظر من اما لذت بخش ترین کار زندگی تلاش برای کشف رازهایی هست که آدم ها رو می سازه . درست مثل پازل می مونه باید با آرامش و حوصله قطعه های پراکنده رو بچینید کنار هم و کم کم اون شکلی رو که خد ا پشتش پنهان کرده پیدا کنید . به نظرم هیچ لذتی در بشر بالاتر از یافتن تصویر مجهولات قرار داده نشده . من آدم هایی رو دوست دارم که پیدا کردن رازشون سخت تر باشه ٬ البته کشف کردن راز آدم ها بعضی اوقات خطرساز می شه ٬ مثلا ممکنه یه بار به خودت بیای و ببینی که اینقدر مشغول این راز بودی که حالا خودت هم جزئی از اون شدی . یا زمانی که می بینی دلت رو توی این پازل جا گذاشتی و اونوقته که دیگه کار از کار گذشته و تو به این آسونی ها نمی تونی دل از پازلت بکنی . همیشه دست نیافتن بزرگترین رنج زندگی ام بوده و دست یافتن بزرگترین رنجی که بر دیگران تحمیل کرده ام . و این بیماری ویرانگر چه دردناک است زمانی که آن کس را دوست داری اما رازی برای ادامه بازی تان باقی نمانده است . و دردناک تر از همه ی اینها زمانی ست که احساس می کنی راز تو بر ملا شده است . همانطور که یک بار یک کاشف بزرگ سعی کرد راز من را بر ملا کند و هنوز که هنوز است از نگرانی برملا شدن رازم خواب های آشفته می بینم . زمانی که کاشف راز را بر ملا کند بر همه چیز احاطه می یابد بر جسمت ٬ جانت ٬ روحت ٬ زندگی ات ٬ آبرویت . و چه خطرناک است که راز تو را کسی بداند که از ماجرای رازها خبر دارد . چه تلخ است زمانی که تنها ابزار مبارزه ات ٬ تنها وسیله ی بازی کشنده ات را از تو گرفته اند . و تو هیچ گاه فکر نمی کردی که آدمی بدون راز چه عریان است از زندگی . و همچون راهزنان راز آدم ها را می ربودی و می تاختی در سرزمینی که گمان می کردی تک فرمانروای آنی . و دریغ از روزی که دیگر رازی برایت نبود . پازل وجود آدمی که خدا بنیادش نهاده توانایی هایی دارد که در هیچ پازل زمینی یافت نمی کنی . در پازل وجودت زمانی که احساس می کنی بازی در حال پایان یافتن است و قطعات هستی ات چیده شده و چیزی به برملا شدن راز نمانده ٬ کمی همت کافی است تا تصویر پازل را تغییر دهی ٬ آن وقت همه ی تلاش های کاشفت به هم میریزد و همه ی معادله ها به سود تو تغییر می کند و تو هنوز همان موجودی هستی که کشف نخواهد شد . و اما چه بی رحم خواهی بود اگر کمر همت به فاش ساختن رازهایی ببندی که خود برای تو بازگو می شوند تا دوستشان بداری . بیشتر رازها به سادگی فاش می شوند تنها در میان آنها معدود پازل هایی هستند که قطعه های گمشده دارند و این بزرگترین رنج حیات من است زمانی که قطعه ای را پیدا نمی کنم و گوشه ای از این راز را نمی فهمم . و گاهی رازهایی هستند که از میان پازل های نیمه چیده شده نیز پیدا می شوند و وای به حال من که آنها را حتی یک بار نیز نچیده ام و حسرت چیده شدن را در قلب قطعه های کوچکشان به یادگار گذاشته ام . این همه راز ٬ این همه قطعه ی چیده شده ٬ چیزی حاصلم نشد جز مهارت در یافتن پازل های بزرگ تر و سرانجام رها کردن آنها چیده شده یا نشده . هیچ چیز از این رازها نصیب من نشد و هیچ چیز به آنها نبخشیده ام جز رنجی که از یافتن معمایشان در دل هاشان پنهان کرده ام . همه ی رازهایی که بی رحمانه تیغ بر هستی پنهانشان کشیده ام را دوست دارم . و چه افسوس که آنها دیگر نمی توانند رازی برای من باشند با آنکه باید دوستشان داشت . و تو ٬ اگر مرا دوست می داری معمایی باش که هیچگاه کشف نخواهد شد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:1 توسط آبان
|
|
||