
|
|
|
|
|
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه در کرد و جز یک گل به هیچی برنخورد : یک گل سه گلبرگه . یک گل ناچیز . شهریار کوچولو گفت : ـ سلام . گل گفت : ـ سلام . شهریار کوچولو با ادب پرسید : ـ آدم ها کجایند ؟ گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود . این بود که گفت : دیدم شان . منتها خدا می داند کجا می شود پیداشان کرد . باد این ور و ان ور می بردشان ٬ نه این که ریشه ندارند ؟ این بی ریشه گی حسابی اسباب دردسرشان شده . شهریار کوچولو گفت : ـ خداحافظ گل گفت : ـ خداحافظ * * * * آن وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد . روباه گفت : ـ سلام . شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید . با وجود این با ادب تمام گفت : ـ سلام . صدا گفت : ـ من اینجام ٬ زیر درخت سیب . . . شهریار کوچولو گفت : ـ کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی ! روباه گفت : ـ یه روباهم من . شهریار کوچولو گفت : ـ بیا با من بازی کن . نمی دونی چقدر دلم گرفته . . . روباه گفت : ـ نمی توانم بات بازی کنم . هنوز اهلی ام نکرده اند آخر . شهریار کوچولو اهی کشید و گفت : ـ معذرت می خواهم . اما فکری کرد و پرسید : ـ اهلی کردن یعنی چه ؟ روباه گفت : ـ تو اهل اینجا نیستی . پی چی می گردی ؟ شهریار کوچولو گفت : ـ پی آدم ها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟ روباه گفت : ـ آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند . اینش اسباب دلخوری است ! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است . تو پی مرغ می گردی ؟ شهریار کوچولو گفت : ـ نه ٬ پی دوست می گردم . اهلی کردن یعنی چی ؟ روباه گفت : ـ چیزی است که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است . ـ ایجاد علاقه کردن ؟ روباه گفت : ـ معلوم است . تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسربچه دیگر . نه من احتیاجی به تو دارم نع تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو . شهریار کوچولو گفت : ـ کم کم دارد دستگیرم می شود . یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد . روباه گفت : ـ بعید نیست . رو این کره زمین هزار جور چیز می شود دید . شهریار کوچولو گفت : ـ اوه نه ! آن روی کره زمین نیست . روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت : ـ روی یه سیاره دیگر است ؟ ـ آره . ـ تو آن سیاره شکارچی هم هست ؟ ـ نه . ـ محشر است ! مرغ و ماکیان چه طور ؟ ـ نه روباه آه کشان گفت : ـ همیشه خدا یک پای بساط لنگ است ۱ اما پی حرفش را گرفت و گفت : ـ زندگی یکنواختی دارم . من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا . همه مرغ ها عین هم اند همه ادم ها هم عین همند . این وضع یک خورده خلقم را تنگ می کند . اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی . آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند . صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون . تازه ٬ نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی ؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است . پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد . اسباب تاسف است . اما تو موهات رنگ طلا است . پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود ! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت . . . خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد . آن وقت گفت : ـ اگر دلت می خواهد منو اهلی کن ! شهریار کوچولو جواب داد : ـ دلم که خیلی می خواهد ٬ اما وقت چندانی ندارم . باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم . روباه گفت : ـ آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد . آدم ها دیگر برای سردزآوردن از چیزها وقت ندارند . همه چیز را همین طور حاضر و آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست . . . تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن ! شهریار کوچولو پرسید : ـ خوب راهش چیست ؟ روباه جواب داد : ـ باید خیلی خیلی صبور باشی ٬ اولش یک خورده دور تر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی . من زیرچشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی ٬ چون سرچشمه همه سو تفاهم ها زیر سر زبان است . عوضش می تونی هر روز یه خورده نزدیک تر بشینی . فردای اون روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه . روباه گفت : ـ کاش سر همان ساعت دیروز امده بودی ٬ اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیای من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم . ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن . ان وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم ! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم ؟ . . .هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد . شهریار کوچولو گفت : ـ رسم و رسوم یعنی چه ؟ روباه گفت : ـ این هم از ان چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته . این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با فلان روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند . مثلا شکارچی های ما میان خودشون رسمی دارند و ان این است که پنچشنبه ها را با دختر های ده می روند رقص . پس پنج شنبه ها بره کشان من است . برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان . خالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص ٬ همه روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم . به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد . لحظه س جدایی که نزدیک شد روباه گفت : ـ آخ ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم . شهریار کوچولو گفت : ـ تقصیر خودت است . من که بدت را نمی خواستم ٬ خودت خواستی اهلیت کنم . روباه گفت : ـ همین طور است . شهریار کوچولو گفت : ـ آخر اشکت دارد سرازیر می شود ! روباه گفت : ـ همین طور است . ـ پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته . ـ روباه گفت : ـ چرا ٬ برای خاطر رنگ گندم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 23:20 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا سرزمین آفرینش است و من سلامی دوباره را بی صبرانه انتظار می کشیدم ٬ سلامی و سپاسی ویژه برای مهربان ترین دوستانم ٬ برای شما که سخاوتمندانه ٬ دوست داشتن را هدیه می کنید و مهربانانه ٬ امید را منتشر می گردانید ٬ سلامی دوباره برای بارانی ترین آسمان های دنیا ٬ که آسمان رویایی قلب های پرنورتان است . بارانی که امروز آسمان این شهر را آبی تر از همیشه کرد ٬ آنچنان شوق سپاس در من آفرید که بار دیگر سرمای پاییز را فراموش کردم ٬ امروز نیز زیر این باران قدم زدم ٬ قدم زدم و به بودن این ابر و آسمان و آفرینش فکر کردم . به چگونه آمدنمان و به رفتن و چگونه زیستن و آنچه از ما می ماند . حقیقت این است که چند زمانی ست فکرم به نوزادان شیرینی مشغول است که در آغوش پدر و مادر ها دلربایی می کنند ٬ به لبخندشان و به نگاهشان و به امیدی که در چشمان زیبای آنها موج می زند . به آینده شان و آرزو هایشان که یقینا با اندیشه امروز ما بسیار متفاوت خواهد بود . نسل ها می آیند و می روند و فرهنگ ها تغییر می کنند و دیدگاه ها نیز . درست یا نادرستش را نمی دانم ٬ اما دیدگاه ها تغییر می کنند ٬ امید دارم به فردا و فرداهای پس از آن ٬ امید به آنکه دوست داشتن اولین کلام آفرینش هر آفریده ای باشد . باران عشق امروز ٬ ترانه هایی را بارید که هر روز فرشته ها در گوش مان زمزمه می کنند ٬ ترانه ی باران امروز ٬ ترانه همیشگی بود ٬ ترانه ای که زمان چشم به جهان گشودن در گوشمان نجوا می شود و زمان بازگشتن نیز بر جسم بی جانمان می خوانند ٬ خدا بزرگ است ٬ خدا بلند مرتبه است ٬ آفریدگار بی همتاست ٬ خالق یگانه است ٬ بگو جز او هیچ خدایی نیست ٬ بگو جز او هیچ خدایی نیست . . . باران امروز ٬ از دیروز عاشق ترم کرد ٬ عشق ترانه ای ست که زمزمه اش می تواند عرش آسمان را به لرزه درآورد ٬ باران عشق از باران آسمان نیز بارانی تر است و باران عشق جز قطره های اشک عاشق نیست ٬ حتی اگر روزی آسمان دیگر نبارد ٬ من خود خواهم بارید ٬ انقدر می بارم تا دل تنگ اسمان به حالم بگرید و بار دیگر قطره های بی گناهش را بر گونه هایم بنشاند . برای این روز ٬ چند مطلب در نظر گرفته ام ٬ مطابق همیشه کلامی از کتاب حقیقت مقدمه ای ست بر سرزمین آفرینش ٬ پس از آن داستانی از مهربان مادر داستان های آسمان ها و زمین برای شما آماده کردم ٬ فعلا سخن گفتن را شروع کنیم تا پیش آید آنچه باید . و اما سخنی از کتاب حقیقت ( آیات ۲ و ۳ سوره مبارک رعد ) : " خداست آن ذات پاکی که آسمان ها را چنان که می نگرید بی ستون برافراشت ٬ آنگاه با کمال قدرت عرش را در خلقت بیاراست و خورشید و ماه را مسخر خود ساخت که هرکدام در وقت خاص و مدار معیین به گردش آیند ٬ امر عالم را با نظامی محکم و آیات قدرت را با دلایلی مفصل منظم ساخت ٬ باشد که شما بندگان به ملاقات پروردگار خود یقین کنید " " و اوست خدایی که بساط زمین را بگسترد و در آن کوه ها برافراشت و نهر ها جاری ساخت و از درختان هرگونه میوه پدید آورد و در زمین همه چیز را جفت بیافرید و شب تار را به روز روشن بپوشانید ٬ همانا در این امور متفکران را دلایل روشنی بر قدرت آفریدگار است " و اینک داستان زیبای " سوگند به اسب و زیتون و ماه " از مادر مهربان داستان های آسمان و زمین ٬ تقدیم به دل های پر نوز شما : خداوند گفت: «سوگند به اسبان دوندهاي كه نفسنفس ميزنند.سوگند به اسباني كه به سُم از سنگ آتش ميجهانند.»اسبان شنيدند و چنين شد كه بيتاب شدند و چنين شد كه دويدند، چنان كه از سنگ آتش.اسبان تا هميشه خواهند دويد از اشتياق آن كه خدا نامشان را برده است.خداوند گفت: «سوگند به انجير و سوگند به زيتون.» و زيتون و انجير شنيدند و چنين شد كه رسم روييدن پا گرفت و سبزي آغاز شد. و چنين شد كه دانه شكفتن آموخت و خاك روياندن.و چنين شد كه انجير جوانه زد و زيتون ميوه داد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:36 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ٬ روی این مسائل که امروز مطرح می کنم خیلی فکر کردم ٬ می دونی دوست داشتم با خیال راحت شروع به نوشتن کنم . آخه می دونی آدم تا وقتی فقط برای خودش بنویسه و نوشته هاش توی دفتر خاطرات خودش بمونه ٬ مسئولیتش خیلی سبک تره ٬ خوب یا بد ٬ درست یا اشتباه ٬ برای خودش نوشته و امید یا نا امیدی نوشته هاش فقط دامن گیر خودش خواهد بود . اما همین که برای دیگران نوشتی ٬ دیگه فقط مسئول خودت نیستی ٬ بلکه مسئولیت تاثیری که مطلب تو در روحیه دیگران گذاشته نیز بر عهده توست ٬ همین که کسی را نا امید کنی گناه نا امیدی اون برای تو هم نوشته می شه ٬ و همین که کسی رو به راه اشتباه بکشی ٬ تو هم در انحراف مقصر شناخته خواهی شد . اگرچه برعکس آن نیز هست ٬ اگر کسی را امیدوار کنی ٬ آفریدگار نیز هماندم امید را به تو باز خواهد گردادند . در شروع سرزمین آفرینش هم نوشته بودم ٬ پاسخی که من به خاطر همه گلایه ها و سوال هایم از آفریدگار گرفتم همین بود ٬ من اینگونه ام ٬ کامل نیستم ٬ اما نقص مطلق نیز ندارم ٬ اینگونه آفریده شده ام ٬ پر از مسیر هایی برای پیمودن و تجربه کردن ٬ پر از سوال های برای یافتن و پاسخ گرفتن و شاید پاسخ دادن ٬ پر از خونه های خالی و دونه های گم شده که باید پیداشون کنم و سر جای خودشون بزارم ٬ پر از خونه های جا به جا شده که باید به بهترین نحو بچینمشون تا رنگ و منظره زیبای آفرینشم نمایان بشه . خدا من رو مثل یک پازل آفریده که بعضی از خونه هاش خالی مونده اما دونه هایی هم برای پر کردنش به من داده یا اینکه حداقل یادم داده که دونه ها رو بدست بیارم ٬ یادم داده بایدبگردم و بهترین دون هایی که برای من ساخته شده رو بدست بیارم و سر جای خودشون توی خونه های خالی خودم بنشونم . و بعضی خونه های پازل هم به هم ریخته است ٬ تا خودم از اول به سراغ همه خونه های پازل برم ٬ روی هرکدوم به چگونگی قرار گرفتنشون و بودنشون فکر کنم و بهترین جا رو برای اونها انتخاب کنم . حالا دیگه نوبت منه که این پازل رو حل کنم ٬ جای به هم ریخته ها رو مرتب کنم ٬ در کنارش سعی کنم خونه های خالی رو پیدا کنم و پرشون کنم ٬خونه هایی مثل عشق ٬ امید ٬ ایمان ٬ آرزو و . . . خونه هایی که هر کدوم یه دنیاست از معانی رنگارنگی که همشون با هم می تونن رنگین کمان زیبایی رو توی دل آسمون زندگیم به اهتزاز در بیارن . مثلا یکیشون همین خونه عشق بود ٬ خونه ای که قبلا براش یه دونه پیدا کرده بودم ٬ اما شاید به خاطر نداشتن شناخت درست از خودم و اون دونه و مهمتر از همه ٬ از اون خونه خالی پازل وجودم ٬ دونه رو اشتباه انتخاب کرده بودم ٬ هر کاری از دستم بر میآمد کردم که اون دونه به خونه خالی عشق من بخوره تا شاید یک گوشه از پازلم رو کامل کنه اما نشد ٬ حتی حاضر شدم همه ی گوشه های خالی پازل رو به هم بچسبونم و همه دنیام رو یکی کنم برای داشتن اون دونه ٬ اما نشد ٬ یعنی اون دونه همه دنیای من شد ٬ اما همه دنیای من نتونست یه خونه خالی برای اون دونه بشه ٬ به هر راهی شد متوسل می شدم ٬ از نذر و نیاز تا جادو و جنبل ٬ اما نشد . تا اینکه یه روز به خودم گفتم اصلا من این دونه رو می خوام ٬ پازلشم خورم می سازم ٬ حالا که این دونه به پازلم نمی خوره ٬ من هم میام و یک پازل جدید می سازم که به این دونه بخوره ٬ اما این هم نشد ٬ می دونی چرا ؟ چون اون دونه حاضر نشد بمونه . اون دونه گفت : ببین ٬ ماجرای من مثل کفش سیندرلا می مونه ٬ من قراره با یک خونه خالی از یک پازل توی دنیا هماهنگ بشم ٬ من برای اون خونه خالی از اون پازل ساخته شدم ٬ تو که دلت نمی خواد اون خونهه توی اون پازله همیشه خالی بمونه ؟ تو که دلت نمی خواد من دونه دو تا پازل بشم و یه دونه توی دنیا باشه که هیچ پازلی نداشته باشه ؟ ٬ اگه یه روز اون پازل من ٬ گشت و منو پیدا کرد و جای خالی من رو نشونم داد و از من پرسید چرا حاضر شدم جای خورم رو رها کنم و اینجا بشینم ٬ چی جوابش رو بدم ؟ تازه اینا به کنار ٬ اگه یه روز دونه خودت آمد و دید که توی جای خالیش که مدت ها دنبالش بوده ٬ تو یه دونه دیگه رو به زور جای اون گذاشتی ٬ اونوقت با دل شکسته اون دونه بیچاره چی کار می خوای بکنی ؟ اونوقت اون دونه تنها کجا رو داره که بره ؟ خلاصه ٬ دونه ای که دوستش داشتم اینقدر این حرف ها رو گفت و گفت و گفت ٬ تا اینکه ٬ بالاخره موفق شد . بالاخره من هم دونه رو آزاد کردم و گذاشتم بره و برای خودش پازلش رو پیدا کنه ٬ گذاشتم بره و جزئی از یک پازل دیگه بشه . حالا پازل من یک خونه خالی داره که از همه خونه های خالی دیگش شیطون تره ٬ اما دیگه من نگران این خونه خالی پازلم نیستم ٬ حالا می دونم یه دونه براش هست ٬ چون خدایی که این پازل رو ساخته آفرینشش بی نقصه و هیچ وقت یک پازل ناقص درست نمی کنه ٬ به تعداد همه این خونه های خالی ٬ دونه های کوچولو آفریده که ما باید بگردیم و تلاش کنیم و بشناسیم و پیداشون کنیم . گفتم بشناسیم ٬ درسته ٬ این خیلی مهمه ٬ هم باید خونه های خالی خودمون رو بشناسیم و هم دونه ها رو ٬ آخه اصلا درست نیست که یک دونه اشتباهی توی خونه ای بشینه که جاش نباشه ٬ چون هم دونه اصلی رو بی خونه کرده و هم انکه خونه خودش رو خالی گذاشته ٬ پس ما باید همه چیز رو خوب ببینیم و احساس کنیم . تنها کافی ست به راهی که شروع کردیم ایمان داشته باشیم و مطمئن گام برداریم ٬ حتما ما هم به دونه گم شده پازل مون می رسیم . فقط شاید حل کردن پازل ما یه کم سخت تر باشه ٬ شاید پیدا کردن اون دونه ای که پازل ما را کامل می کنه کمی سخت تر از پازل آدمای دیگه باشه ٬ اما خوب ٬ همین سختیش می تونه حل کردن پازل رو زیباتر ٬ با شکوه تر و دلنشین تر کنه ٬ حل کردن یک پازل ساده که لذت بخش نیست . تازه مگه ندیدید ٬ همیشه معلم ها به بچه باهوش ترای کلاس ٬ معماهای سخت تر می گن ! خوب خدا هم حتما یک چیزی توی وجود ماها دیده که پازل سخت تری برامون در نظر گرفته . این همه حرف زدم ٬ تازه در مورد یه دونه از خونه های خالی پازلمون گفتم ٬ خونه های دیگه هم هستن ٬ خونه هایی که حتی اگه پرشون کردیم باید چند وقت یک بار تکونی بشون بدیم برای جابه جای و درست کردن خونه های دیگه ٬ خونه هایی که همشون با هم ٬ همه زندگی ما رو تشکیل می دن و حتا نبود یکی از اونها می تونه ساختار و زیبایی پازل ما رو زیر سوال ببره ٬ خونه هایی که ما باید تلاش کنیم برای پیدا کردنشون و درست چیدنشون ٬ چه بسا درست چدینشون از پیدا کردن هم مهتر و سخت تر باشه . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:31 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام و درود بسیار بر مردمان نیک سرشت سرزمین آفرینش ٬ و با پوزش فراوان به خاطر دیر به روز رساندن این سرزمین .
هفته گذشته جسمم اندکی بیمار بود ٬ با وجود تب و بیماری ٬ همه فکر و قلبم پیش شما بود ٬ شمایی که حقیقتا دوستتان دارم و اینک دیگر می توانم بگویم که عاشقانه وابسته تان شده ام ٬ دوست داشتم هرچه سریعتر به این اینجا برگردم ٬ آفریدگار را سپاس می گویم که برای بار دیگر می توانم با شما صحبت کنم . برای این نوشتار دوست داشتم به چند مطلب کوتاه اشاره کنم ٬ همچون گذشته ٬ کلامی از سخنان کتاب حق برای شما خواهم نوشت ٬ داستانی از داستان های زیبای خانم نظرآهاری نیز آماده کردم برای قلب های پر نورتان ٬ دوست داشتم قسمت هایی نیز از کتاب مائده های زمینی آندره ژید را نیز هدیه کنم به شما ٬ در کنار آن ها اشاره ای کوتاه به حوادث روز که از این پس به نوشته های این سرزمین اضافه خواهد شد و برای شروع قصد دارم در مورد " حکم ظالمانه سنگسار " بنویسم . برای سهولت بیشتر و تفکیک مسائل از شماره گذاری استفاده خواهم کرد ٬ امیدوارم همچون همیشه تا پایان این نوشتار همراهیم کنید . نوشتار اول ( کلامی از آفریدگار حقیقت ) " خدا یکتاست و جز او خدایی نیست ٬ هرگز او را کسالت خواب نگیرد تا چه رسد که به خواب رود ٬ اوست مالک آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است ٬ که را توان آن است که در پیشگاه او به شفاعت برخیزد مگر به اذن او ٬ دانش او محیط است به آنچه پیش نظر خلق آمده و آنچه خواهد آمد و خلق به هیچ مرتبه علم او احاطه نتوانند کرد مگر به آنچه او خواهد ٬ قلمرئ علمش از آسمان ها و زمین فراتر و نگهبانی زمین و آسمان بر او آسان و بی زحمت است چه او دانای بزرگوار و توانای با عظمت است " ( ۲۵۵ سوره بقره ) " کار دین به اجبار نیست ٬ راه هدایت و ضلالت بر همه روشن گردید ٬ پس هرکس هرکس از راه کفر و طاغوت برگردد و براه ایمان و پرستش خدا گراید ٬ بر رشته محکم و استواری چنگ زده است که هرگز نخواهد گسست و خداوند به هرچه خلق گویند و کنند شنوا و داناست ٬ خدا یار اهل ایمان است و آنان را از تاریکی های جهان بیرون آرد و به عالم روشنایی برد " ( ۲۵۶ و ۲۵۷ سوره بقره ) کلام های بالا آنقدر پر معنا ٬ صریح و شفاف هستند که اطمینان دارم در عمق قلب های شما نفوذ کرده اند ٬ اما دوست داشتم در مورد آن قسمت که فرموده " هرکه از راه کفر و طاغوت برگردد " سخن بگویم ٬ خدا کفر و طاغوت را در یک جایگاه قرار داده ٬ از دید من این هشداری است روشن برای آنان که خود و رفتار و عملکرد خود را آسمانی می دانند ٬ چند سال پیش آیت الله مشکینی مجلس هفتم را نمایندگان منتخب امام آخر زمان نامید و برای بار دیگر سال گذشته آیت الله جنتی در نماز جمعه دولت احمدی نژاد را منتخب از سوی خدا نامید ٬ همسر سخنگوی دولت نیز در کتابی که اخیرا چاپ کرده احمدی نژاد را معجزه هزاره سوم می نامد ٬ ماجرا وقتی جالب تر می شود که خود آقای احمدی نژاد وقتی در مورد سخنرانی بدون مخاطبش در سازمان ملل مورد سوال قرار می گیرد پاسخ می دهد آنجا هاله ای نورانی مرا فراگرفته بود ٬ گویا کم کم خود رئیس جمهور نیز رسالت سنگین آسمانی اش را باور کرده و اطمینان پیدا کرده که او یگانه منجی ست برای هدایت همه بشر ( از ایران تا آمریکا ) ٬ برادران من روی سخن خدا جز با شما نیست ٬ خداوند جایگاه شما و کافران را یکی می داند ٬ معنای طاغوت جز این نیست که بندگان اینگونه عملکردشان را به آفریدگار متصل کنند و از این طریق هرکس را که به عملکردشان نقدی داشت به جرم توهین به مقدسات محاکمه کنند ٬ سخن بسیار است و مجال کوتاه ٬ این ها تنها نشانه هایی ست برای اندیشیدن . نوشتار دوم ( گزیده ای از مائده های زمینی از آندره ژید ) ناتانائیل ٬ آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد هماندم که مخلوقی نظر مارا به خویشتن منحصر کند ٬ مارا از خدا برمی گرداند ناتانائیل ٬ ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری ناتانائیل ٬ دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تاکنون هیچ کس به تو نداده است . اما نمی دانم چگونه می خواستم به چنان صمیمیتی تو را خطاب کنم که هیچ کس دیگر تا کنون نکرده باشد می خواستم در این ساعت شب به جایی بیایم که تو در آن ٬ چه بسا کتاب ها را پی در پی میگشایی و می بندی ٬ و در هر یک از آن کتاب ها چیزهایی را جستجو می کنی که تا کنون در نیافته ای به جایی که تو هنوز در آن منتظری ٬ به جایی که شوق تو از احساسی ناپایدار در شرف تبدیل به اندوه است . جز به خاطر تو نمی نویسم ٬ و برای تو نیز جز به خاطر این ساعات می خواستم چنان بنویسم که در آن هرگونه فکر و هرگونه تاثر فردی از نظر تو پنهان بماند و بپنداری که در آن جز پرتویی از شور و حرارت خویشتن نمی بینی . می خواستم خود را به تو نزدیک تر کنم و تو مرا دوست بداری من شوق را به تو خواهم آموخت ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید ٬ من شما را بسی دیده ام ای دریاچه های آبی ٬ من در موج هایتان غوطه ها خورده ام هر نوازش نسیم خندان ٬ مرا به تبسم واداشته ٬ و من از بازگو کردن آن برای تو خسته نمی شوم ٬ من شوق را به تو خواهم آموخت اگر چیزهای زیباتری می شناختم ٬ همانها را برای تو می گفتم ٬ همانها را ٬ مطمئنا همانها را ٬ نه چیزهای دیگر تعلق خاطرم به تو بسیار بیش از دوستی و اندکی کمتر از عشق است
نوشتار سوم ( داستان " سیاه کوچکم بخوان " از خانم نظر آهاری ) کلاغ لکه ای بود بر دامان آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و نا موزونش ٬ خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست . صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید . کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم ٬ کلاغ از کائنات گله داشت . کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نا زیبایی تنها سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : " کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود " . پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند . خدا گفت : " عزیز من ٬ صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست . اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم بخوان ! فرشته ها منتظرند " ولی کلاغ هیچ نگفت . خدا گفت : " تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند . و زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی . آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود . خدا گفت : " بخوان ٬ برای من بخوان ٬ این منم که دوستت دارم . سیاهی ات را و خواندنت را " و کلاغ خواند . این بار عاشقانه ترین آوازش را . خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .
نوشتار چهارم ( گزیده کلامی در باب حکم وحشیانه سنگسار ) چند زمانی بود که به فرمان آیت الله شاهرودی اجرای حکم ظالمانه سنگسار متوقف شده بود ٬ اما برای بار دیگر اخیرا چند پرونده در این مورد مطرح شده و تا هر آن امکان اجرای آن ها هست . اینجا تبدیل به سرزمین داستان ها شده ٬ اما یک حکایت جالب بود که چند وقت پیش خوانده بودم ٬ تصمیم گرفتم اینجا بیان کنم و سپس در زمانی مناسب بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت . " در روزگارانی دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس می داد . در معبد گربه ای بود که به هنگام درس دادن استاد سروصدا می کرد و حواس شاگردان را پرت می کرد . استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هروقت کلاس تشکیل می شود ٬ گربه را زندانی کنند . چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی می شد ٬ بعد از مدتی گربه هم مرد . مریدان استاد بزرگ گربه دیگری را گرفتند و به هنگام درس استید معبد آن را در قفس زندانی کردند ! قرن ها گذشت و نسل های بعدی درباره تاثیر زندانی کردن گربه ها بر کیفیت کلاس ها و آموزش مطالب ٬ رساله ها نوشتند " داستان بالا به وضوح نشان دهنده تاثیر برخی افکار پوسیده گذشتگان در زندگی امروزه ما دارد ٬ افکار اشتباهی که گاه ریشه هایی این چنینی دارند . امیدوارم هرچه سریعتر برخی از احکام نادرست و ظالمانه نه تنها در ایران بلکه در سراسر دنیا اصلاح شوند تا دیگر شاهد تکرار اشتباهات گذشتگان نباشیم . در پایان باز هم از همه شما تشکر می کنم و بهترین روزها و شب ها را برای تک تک شما مهربان ترین دوستان آرزو می کنم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:27 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ٬ قصد نداشتم تا یک هفته دیگر مطلب جدیدی بنویسم ٬ اما در این چند روز دوستی که اصرار داشت خود را کافر بنامد در قسمت نظرات وبلاگ به بیان برخی مسائل پرداخت که البته تا اندازه ای که مربوط به من می شد جواب ایشان را دادم ٬ امروز هم داستانی از نوشته های خانم نظر آهاری انتخاب کردم که بی ارتباط با صحبت های او نیست ٬ داستانی با نام " پیغمبر آب و رسول باران " تقدیم به همه اهالی مهربان سرزمین آفرینش .
خداوند گفت دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ٬ از آنگونه که شما انتظار دارید ٬ اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آورازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود . عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند . و خدا گفت : اگر بدانید ٬ حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد . خداوند رسولی از آسمان فرستاد ٬ باران نام او بود . همین که باران ٬ باریدن گرفت ٬ آنان که اشک را می شناختند ٬ رسالت او را دریافتند ٬ پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند . خدا گفت : اگر بدانید ٬ با رسول باران هم می توان به پاکی رسید . خداوند پیغامبر باد را فرستاد ٬ تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند ٬ روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . خدا گفت : آنکه خبر باد را می فهمد ٬ قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است . خدا گلی را از خاک برانگیخت ٬ تا معاد را معنا کند . و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید ٬ رستاخیز را به یاد آورد . خدا گفت : اگر بفهمید ٬ تنها با گلی قیامت می شود . خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند ٬ عده ای پیام دریا را دانستند ٬ پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ٬ که هیچ از آنها باقی نماند . خدا گفت : آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند ٬ به بهشت خواهد رفت . و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است ٬ اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد . تا پرنده را دروغگو بنامد و باد را مجنون و دریا را ساحر . اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی ست . . . با آرزوی بهترین روزها و آسمانی ترین شب های این ماه بارانی برای همه دوستان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:25 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و درود آفریدگار بر آنان که مهربانانه بذر امید را در دلهایشان پذیرایی می کنند ٬ درود آفریدگار بر آنان که در شب کوچه های ترس و نومیدی چون شبچراغی می درخشند ٬ بر آنان که کلام شان گرمای امید بخشی ست در میان انبوه بی مهری های این سردترین روزگاران ٬ درود آفردیگار بر شما به پاس ایمانتان ٬ به پاس آزادگی و استواری تان و به پاس امید سرشارتان . بعد از نوشته قبلی سوال های بسیاری هم در ذهن خودم و هم ذهن سایر دوستان شکل گرفته بود ٬ از آفرینش انسان و اسراری که تنها سینه او پذیرای آنان است ٬ از فرشته ها و دستور خدا به آنها برای سجده به انسان ٬ از نافرمانی شیطان و نافرمانی آدم و حوا و رانده شدن آنها از بهشت ٬ از آمدن انسان به زمین و بازگشتن او به به جایی که بدان تعلق دارد و سوال های بسیار دیگری . اینبار نیز باید برای یافتن پاسخ به سراغ کتاب حقیقت رفت ٬ ابتدا متن آیات ۳۵ تا ۳۸ سوره بقره را برای شما بیان می کنم ٬ تا اندکی به آن فکر کنیم : " و گفتیم ای آدم تو با جفت خود در بهشت جای گزین و در آنجا از هر نعمت که بخواهید بی هیچ زحمت برخوردار شوید ولی به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود . پس شیطان آدم و حوا را به لغزش افکند تا از آن مقام بیرون آورد . پس گفتیم که از بهشت فرو آیید که برخی از شما برخی را دشمنید و شما را در زمین تا روز مرگ قرار و آرامگاه خواهد بود . پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت که موجب پذیرفتن توبه او گردید ٬ زیرا خدا مهربان و توبه پذیر است . گفتیم همه از بهشت فرود آیید تا آنگاه که از جانب من رهنمایی برای شما آید ٬ پس هرکس پیروی او کند هرگز در دنیا و آخرت بیمناک و اندوهگین نخواهد گشت و آنانکه کافر شدند و تکذیب کردند نشانه های ما را ٬ البته که اهل دوزخند " فکر کنم پاسخ بسیاری از سوالات قبلی در همین سخنان خدا نهفته بود ٬ خداوند راه بازگشت به بهشتی که برای انسان آفریده بود را باز گذاشته است ٬ مسیری یا آزمونی که در نهایت به سرآغاز آفرینش ما ختم خواهد شد ٬ خداوند ابزار طی کردن این مسیر را نیز در اختیار ما گذاشته ٬ راه نیز زیباست و اینک تنها ما هستیم که باید انتخاب کنیم بهترین مسیر را و نیکوترین ابزار را و همانا والاترین ابزارهایی که برای ما آفرید چیزی نیست جز امید ٬ عشق ٬ ایمان ٬ آگاهی و . . . سخن در مورد کلام بالا بسیار است ٬ اما ترجیح می دهم برداشت های شخصی ام از کلام حقیقت را ترویج نکنم ٬ بهتر است همه ما بیاندیشیم ٬ به ابزار هایی که در اختیارمان گذاشته شده ٬ به مسیری که برای ما بهترین است ٬ به آنچه برای ما در نظر گرفته شده ٬ بهتر است خود بیاندیشیم و بهترین مسیر را ادامه دهیم . دوست عزیزی از کتاب مقدس انجیل پرسیده بود ٬ در پاسخ او بگویم که اگر اینجا از قرآن و اوستا به عنوان کتب مقدس یاد کرده بودم نشانه کم توجهی ام به پندها و داستان های شیرین و امیدبخش مسیح مهربانی ها نبوده ٬ انجیل مقدس سرشار از معانی زیباست که بسیاری از آموزه های بزرگ ادیان بشر را در خود گردهم آورده ٬ برای اینشب چند قسمت کوچک از انجیل یوحنا را انتخاب کرده ام که تقدیم می کنم به همه شما مردمان مهربان سرزمین مهربانی ها " وقتی به کسی صدقه می دهی نگذار حتی دست چپت از کاری که دست راستت می کند آگاه شود ٬ تا نیکویی تو در آن نهان باشد ٬ آنگاه پدر آسمانی که امور نهان را می بیند ٬ تو را اجر خواهد داد " " چشم ٬ چراغ وجود انسان است . اگر چشم تو پاک باشد ٬ تمام وجودت نیز پاک و روشن خواهد بود ٬ ولی اگر چشمت با شهوت و طمع تیره شد ٬ تمام و جودت هم در تاریکی عمیقی فرو خواهد رفت " " بخواهید تا به شما داده شود ٬ بجویید تا بیابید ٬ در بزنید تا به روی شما باز شود ٬ زیرا هرکه چیزی بخواهد بدست خواهد آورد و هرکه بجوید خواهد یافت ٬ کافی ست در بزنید تا در برویتان باز شود " آفریدگار در کتاب حقیقت ٬ آیه ۶۲ سوره بقره می فرماید " و هر مسلمان و یهود و نصاری و ستاره پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند البته پاداش نیک یابد و هیچگاه در دنیا و آخرت بیمناک و اندوهگین نخواهد شد " می بینیم که خدا در کتاب حقیقت هیچ فرقی بین مسلمان و مسیحی نمی گذارد ٬ کلام آفریدگار این است که اگر به رسم انسانیت پایبند باشید رستگار خواهید شد . برای اینکه بار دیگر شباهت ها ی بسیار کتب آسمانی را نشان دهم ٬ قسمت هایی که قرآن و انجیل را در کنار هم می نویسم ٬ شما خود متوجه یکی بودن عمق معانی آنها ( با وجود ظاهر متفاوت شان ) خواهید شد . " چرا پرکاه را در چشم برادرت می بینی ٬ اما تیر چوب را در چشم خود نمی بینی ؟ چگونه جرات می کنی بگویی اجازه بده پر کاه را از چشمت درآورم درحالی که خود چوبی در چشم داری ؟ ای متظاهر ٬ نخست چوب را از چشم خود درآور تا بهتر بتوانی پرکاه را در چشم برادرت ببینی " ( انجیل یوحنا ) " چگونه شما مردم را به نیکوکاری دستور می دهید اما خود را فراموش می کنید ؟ و حال آنکه کتاب خدا را می خوانید ٬ چرا در آن اندیشه و تعقل نمی کنید تا گفتار نیک خود را به مقام کردار آرید " ( آیه ۴۲ سوره بقره قرآن ) می دانم که بسیار آگاه و دانا هستید و این آیات آنقدر آشکار هستند که نیازی به هیچ توضیحی ندارند ٬ پس کلام کوتاه می کنم ٬ آری اینچنین است سخنان آفریدگار با عزیز ترین آفریده هایش ٬ این بار نیز کمی به آنچه می گوید فکر کنیم ٬ همانا نشانه هایش راه سعادت بشر را برای ما چون روز روشن نموده است ٬ اینک ما هستیم که با ابزار اندیشه و ایمانی که بدان مسلح مان کرده باید پای در این مسیر بگذاریم . همچون شب ها ی قبل داستانی برای شما اهالی مهربان این سرزمین انتخاب کرده ام ٬ داستانی با عنوان " و این آغاز انسان بود " تقدیم به شما شما که عشقتان زندگی ست . از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود . سیبی که به وسوسه آن را چیده بود .و مکافات ایم وسوسه هبوط بود . فرشته ها گفتند : تو بی بهشت می میری ٬ زمین جای تو نیست ٬ زمین همه ظلم است و فساد . انسان گفت :اما من به خودم ظلم کرده ام ٬ زمین تاوان ظلم من است . اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است . خدا گفت : برو و بدان که جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد ٬ زمینی آکنده از شر و خیر ٬ آکنده از حق و باطل ٬ از خطا و از صواب٬ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه . . . و فرشته ها همه گریستند٬ اما انسان نرفت ٬ انسان نمی توانست برود ٬ انسان بر درگاه بهشت وامانده بود .می ترسید و مردد بود . و آن وقت خدا چیزی به انسان داد ٬ چیزی که هستی را مبهوط کرد و کائنات را به غبطه واداشت . انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد . خدا گفت : حال انتخاب کن زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای . برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست . عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد . تا تو بهترین را برگزینی . و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد . رنج و نبرد و صبوری را . و این آغاز انسان بود . . . و در پایان ٬ برای همه شما بهترین روزها و شب ها را آرزو می کنم ٬ راستی هفته دیگه تولد من است ٬ در این روزهای بارانی آبان من را هم از دعای خود بی بهره نگذارید . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:24 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام آفریدگار بخشنده و مهربان و با درود فراوان به همه اهالی سبز سرزمین آفرینش دیشب سخنانی از کتاب حقیقت را می خواندم که در آن خداوند انسان را خلیفه خود بر زمین معرفی کرده بود و فرشتگان از خداوند می پرسیدند که آیا می خواهی کسانی را بر زمین حاکم سازی که آن را تباه کنند ؟ حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می کنیم . و خداوند آنها را یادآور می شود " اسرار آفرینش آنقدر بزرگ است که تنها در سینه انسان می تواند جای گیرد " تصمیم گرفتم قسمت هایی از این کلام را برای شما بیاورم و بعد توضیحی کوتاه در این ارتباط . " او خدایی ست که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد ٬ پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت و هفت آسمان را بر فراز یکدیگر برافراشت و او بر همه نظام آفرینش داناست . به یاد آر آنگاه را که پروردگارت فرشتگان را فرمود : من در زمین خلیفه خواهم گماشت .گفتند پروردگارا آیا کسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنند ؟ و خونها ریزند و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می کنیم . خداوند فرمود من چیزی از اسرار خلقت بشر می دانم که شما نمی دانید ٬ و خدای عالم همه اسرار را به آدم تعلیم داد ٬ آنگاه حقایق آن اسرار را در نظر آن فرشتگان پدید آورد و فرمود اگر شما در دعوی خود صادقید اسرار اینان را بیان کنید . فرشتگان عرضه داشتند ای خدای پاک و منزه ٬ ما نمی دانیم جز آنکه تو خود به ما تعلیم داده ای ٬ تو دانایی و حکیم ٬ خداوند فرمود ای آدم ملائکه را به این اسرار آگاه ساز ٬ چون آنان را آگاه ساخت خدا فرمود : ای فرشتگان اکنون دانستید که من بر غیب آسمان ها و زمین دانا و بر آنچه آشکار و پنهان دارید آگاهم ؟ " ( سوره مبارک بقره ) امانت خدا بر زمین مانده بود . آدمیان می گذشتند بر هیچ باری بر شانه هایشان . خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد . قول نخستین و بیعت اولین را . پیامبر گفت : ای آدمیان ٬ ای آدمیان این امانت از آن شماست . بر دوشش کشید . این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست . پس به یاد آورید انسان را و دشواریش را . اما کسی به یاد نیاورد . پیامبر گفت : عشق است . عشق است که بر زمین مانده است .مجال ٬ اندک است و فرصت کوتاه . شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد . اما کسی به عشق نیندیشید . پیامبر گفت : آنچه نامش زندگی است ٬ نه خیال است و نه بازی . امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی ٬ زیستن است ٬ زیستن . اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت . و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود ٬ با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت . زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد . آنگاه خدا گفت : به پاس لبخند کودکی ٬ جهان را ادامه می دهیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:22 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و درود فراوان تقدیم به شما ٬ شما که لبخندتان زندگی ست و چشمانتان آیینه ای امید بخش ٬ شما که سلامتان کلامی ست مقدس از بی کرانی آسمان آبی قلب هایتان و شمایی که دوستی های بی دریغتان برترین نشانه آفرینش انسان است . اینشب نیز به امید همراهی با شما مهربانترین های آفرینش ٬ قدم در این سرزمین گذاشتم و باز می خواهم از گفتگوهای یگانه آفریدگار پاکی ها با فرزندان عزیزش برای شما بازگو کنم ٬ می خواهم باز برای شما داستانی از داستان های آفرینش را بگویم ٬ از شما می خواهم بار دیگر به صمیمیت این کلام بنگرید ٬ آفریدگار هیچ گاه ما را تنها نخواهد گذاشت ٬ کمی با دقت به اطراف خود بنگرید ٬ ما در آغوش او هستیم ٬ انقدر صمیمانه ما را در آغوش گرفته که گاه حضورش را فراموش می کنیم ٬ گاه که به غفلت خودمان او را نمی بینیم گلایه می کنیم که ما را فرامو ش کرده است در حالی که او ما را مهربانانه در آغوش گرفته است ٬ این است گوشه ای از سخنان سراسر مهر آفریدگار باران : " نزول این کتاب آسمانی از جانب خدای مقتدر و داناست ٬ خدایی که بخشنده گناه و پذیرنده توبه بندگان است ٬ او که انتقامی سخت از ظالمان می گیرد ٬ خدایی که صاحب نعمت و رحمت است و جز او خدایی نیست و بازگشت همه به سوی اوست ." ( سوره مبارک غافر ) " قسم به تلاوت کنندگان ذکر از هر کتاب آسمانی ٬ که به راستی خدای شما یکی است ٬ همانا خدای یکتا که آفریننده آسمان و زمین و هرچه بین آنهاست و آفریننده مشرق و مغرب هاست ٬ ما نزدیکترین آسمان را به زینت ستارگان آراستیم و به شهاب آن ستارگان از تسلط هر شیطان سرکش گمراه محفوظ داشتیم ٬ تا شیاطین از وحی و سخنان بالا نشنوند . . . " ( سوره مبارک صافات ) " چنین نیست که کافران پنداشته اند ٬ قسم به روز بزرگ قیامت و قسم به نفس پر حسرت و ملامت که در قیامت خود را بر بسیاری تقصیر ملامت کند و حسرت خورد ٬ آیا آدمی می پندارد که ما دیگر استخوان های پوسیده او را باز جمع نمی کنیم ؟ و به حشر زنده نمی گردانیم ؟ بلی ما قادریم که سر انگشتان او را هم درست گردانیم " ( سوره مبارک قیامت ) اینشب نیز داستانی انتخاب کرده ام که امیدوارم با خواندن آن ٬ شب پر آرامش تان آسمانی تر شود ٬ داستان " دانه ای که سپیدار بود " تقدیم به آرش آسمانی ام که چند شبی ست دلتنگ است و تقدیم به همه شما که آفرینش و پاکی ها را ستایش می کنید . دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .
سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه . گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم ٬ من اینجا هستم ٬ تماشایم کنید .
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ٬ کسی به او توجه نمی کرد .
دانه خسته بود از این زندگی ٬ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه ٬ این رسمش نیست .من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر ٬ کمی بزرگتر مرا می آفریدی .
خدا دانه کوچک را توی دستش گرفت و گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ٬ بزرگتر از آن چه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ٬ دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .
سال ها بعد دانه کوچک ٬ سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد . سپیداری که به چشم همه می آمد . سپیدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد .
به امید آنکه همراه خوبی برای شما بهترین دوستان بوده باشم . بهترین شب ها و روزها تقدیم به بهترین و مهربانترین اهالی دنیا ٬ اهالی سرزمین آفرینش . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:18 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوباره به همه اهالی صمیمی سرزمین آفرینش و سپاسی دیگر از او یگانه مهربان ٬ برای آفرینش این سرزمین و همه همرهان آسمانی اش . چهارمین شب از شب های بارانی و پر احساس آبان نیز گذشت . و من ٬ اینجا ٬ در گوشه ای از این سرزمین ٬ برای شما از همه احساسم می نویسم و می دانم با همه احساس پاکتان همراهیم می کنید ٬ پس بار دیگر نیز یادآور می شوم ٬ امید نوشتنم از احساس مقدسی ست که هدیه شما اهالی سرزمین آفرینش به قلب کوچکم است . شب های دوم و سوم آبان بد عهدی کردم و داستانی نگفتم ٬ این بدقولی را به حساب سفر کوتاه دوست بارانی تان به زنده رود بگذارید . امشب برای شروع ٬ قسمت هایی از کتاب حق را انتخاب کردم ٬ تکه هایی زیبا از کلام آفریدگار ی که لحظه لحظه آفرینش اش مهربانترین مهربانی هاست ٬امیدوارم بخوانید و خشنود شوید و امیدوار . . . " هرچه در زمین و آسمان است ٬ همه به تسبیح و ستایش خدای یکتایی که مقتدر و حکیم است مشغولند . آن خدایی که آسمان ها و زمین همه ملک اوست . او خلق را زنده می گرداند و باز می میراند ٬ اوست که در عالم بر همه چیز تواناست ٬ اول و آخر هستی و پیدا و نهان وجود همه اوست ٬ و او. به همه اور عالم داناست ٬ اوست خدایی که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید آنگاه به تدبیر عرش پرداخت ٬ و او هرچه در زمین فرو رود و هرچه برآید و آنچه از آسمان نازل شود و آنچه بالا رود همه را می داند ٬ و هرکجا باشید او با شماست و به هرچه کنید ا به خوبی آگاه است ٬ آسمان ها و زمین همه ملک اوست و رجوع تمام امور عالم به سوی اوست ٬ شب را در پرده زرین روز پنهان کند و روز را در خیمه ی سیاه شب پنهان دارد ٬ و به اسرار دل های خلق هم او آگاه است . . . " ( سوره مبارک حدید ) و اما ٬ برای این شب داستانی از خانم عرفان نظرآهاری انتخاب کردم ٬ امیدوارم دوست داشته باشید : پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد ، خدا تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد و فرمود : آي اي انسان زندگي كن و بدان كه در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت مي آيد. انسان نفهميد كه خدا چه مي گويد پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدري باز كند . خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست . زمين من آكنده از حق و باطل است ، اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به دركش ، تا آشكارش كني آنگاه مؤمن خواهي بود . اما اگر حق را بپوشاني ، نامت در زمره كافران خواهد آمد . انسان گفت من جز براي روشنگري به زمين نمي روم و مي دانم اين ابر هيچگاه به كارم نخواهد امد . انسان به دنيا آمد ، اما هرگاه حق را پيش روي خود ديد ، چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد . حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار ، حق سخت و سنگين بود ، انسان حق را تاب نياورد .پس هربار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان كند . فرشته ها مي گريستند و مي گفتند : حق را نپوشان ، حق را نپوشان ، اين كفر است . اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد . انسان كفران كرد و كفر ورزيد و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند . انسان به نزد خدا بازخواهد گشت اما روز واپسين او يوم الحسره نام دارد . و خدا خواهد گفت : قسم به زمان كه زيان كردي ، حق نام ديگر من بود ممنون از اینکه این شب نیز همراهم شدید ٬ امیدوارم همراه خوبی برای شما بوده باشم ٬ باز در پایان کار از همه دوستان تشکر می کنم . بهترین ها را برای اهالی آسمانی سرزمین آفرینش آرزو می کنم ٬ روزگارتان به سخاوت ابرهای بارانی آبان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:16 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و درود فراوان به همه اهالی مهربان سرزمین آفرینش و سپاس مخصوص آفریدگار این مهربانی .
امروز آبانگان بود ٬ آبان روز ماه آبان ٬ زمانی که نام ماه و روز یکی می شود ( تقویم ایران باستان و تقویم شمسی ۶ روز اختلاف دارند و بر این مبنا ۴ آبان شمسی معادل ۱۰ آبان یا همان آبانگان می شود )آبانگان یعنی جشن باران ٬ این بزرگ جشن ایرانی بر بارانی ها فرخنده باد . به مناسبت این جشن فرخنده گزیده ای از اوستای مقدس را برای این شب انتخاب کردم ٬ سپاس مخصوص از آفریدگار باران برای فرارسیدن دوباره این شب . پشتیبان نام من است ٬ آفریننده و نگهبان نام من است ٬ شناسنده و سپندترین مینو نام من است ٬ چاره بخش نام من است ٬ پیشوا نام من است ٬ اهوره نام من است ٬ مزدا نام من است ٬ اشون نام من است ٬ فره مند نام من است ٬ بسیار بینا نام من است ٬ دور بیننده نام من است . نگهبان نام من است ٬ پشت و پناه نام من است ٬ دادار نام من است ٬ نگهدارنده نام من است ٬ شناسنده نام من است ٬ پرورنده نام من است ٬ شهریار دادگر نام من است . نا فریفتار نام من است ٬ بر ستیهندگی چیره شونده نام من است ٬ آفریدگار یگانه نامه من است ٬ بخشنده همه دهش ها نام من است ٬ بخشنده بسیار خوشیها نام من است ٬ بخشایشگر نام من است . به خواست خود نیکی کننده نام من است ٬ به خواست خود پاداش رسان نام من است ٬ سودمند نان است ٬ نیرومند نام من است ٬ نیرومندترین نام من است ٬ اشون نام من است ٬ بزرگ نام من است ٬ برازنده شهریاری نام من است ٬ به شهریاری برازنده ترین نام من است ٬ دانا نام من است ٬ دورنگرنده نام من است ٬ اینچنین است نام های من . ای زرتشت ٬ آنکه در این جهان استومند ٬ این نام های مرا باژ گیرد یا روزان و شبان به بانگ بلند بخواند . . . آنکه این نامها را هنگام برخاستن از خواب یا به گاه خفتن ٬ به گاه خفتن یا هنگام برخاستن از خواب ٬ هنگام رفتن از جایی به جایی یا هنگام رفتن از جایی به جایی یا هنگام رفتن از شهر و کشور به سوی کشوری دیگر ٬ بخواند . . . در این روز و در این شب ٬ کارد بر او کارگر نشود ٬ چکش و تیر و خنجر و گرزی که خشمی با نهادی سرشار از دروغ به سوی او پرتاب کند ٬ بر او کارگر نشود و سنگ های فلاخن بدو نرسند . این نام های بیست گانه همچون زره پشت سر و زره پیش سینه در برابر گروه ناپیدای درودان و نابکاران تبهکار ٬ به زیان اهریمن نابکار ناپاک به کار می رود ٬ چنان که گئیی هزار مرد ٬ مردی تنها را نگهبانی کنند . ( بند های ۱۲ الی ۲۰ هرمزد یشت از اوستای مقدس ) امیدوارم ٬ سخنان کتاب حق اینشب نیز بر دل های پاک شما نشسته باشد ٬ برای این شب نیز چون گذشته داستانی کوتاه انتخاب کردم ٬ به امید آنکه قلب های مهربانتان همچون همیشه همراهیم کند . داستان اینشب را هم تقدیم می کنم به همه آنانی که صمیمانه در حال گفتگو با آفریدگار اند ٬ داستانی به نام " نام او کرم شب تاب شد " تقدیم به شما روز قسمت بود خدا هستي را قسمت مي كرد .خدا : گفت چيزي از من بخواهيد . هرچه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب كنيد كه خدا بسيار بخشنده است . و هركه آمد چيزي خواست ، يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن ، يكي جثه اي بزرگ خواست و انيكي چشماني تيز . يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري آسمان را . در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم ، نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ و نه بالي نه پايي ، نه آسمان و نه دريا ، تنها كمي از خودت ، تنها كمي از خودت به من بده . نام او كرم شب تاب شد . خدا گفت : آنكه نوري با خود دارد بزرگ است .حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي . هزاران سال است كه او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي نيست ، چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است در پایان یک جمله زیبا از دکتر شریعتی هست که دوست داشتم برای شما هم بازگو کنم : خدایا به آنان که دوستشان می داری بگو که عشق از زندگی کردن بهتر است و به آنان که دوست ترشان می داری بگو که دوست داشتن از عشق نیز برتر است . این شب و همه معصومیتش به همراه تمامی قطره های باران تقدیم به شما دوست داشتنتان برترین عشق هاست . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:16 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا سرزمین آفرینش من است و این شب ٬ شب آغاز مقدمه ای کوتاه برای آفرینشم ٬ اولین شب آبان ٬ شب بارانی آبان . اینجا ٬ سرزمین مادری من است ٬ امشب ٬ در شروع ماه باران ٬ خداوند ابرهای سخاوتمندش را در آسمان سرزمین مادری ام گرد هم آورد تا بهترین هدیه اش را در شب آغاز آفرینش ٬ در شبی از شب های ماه مقدس نثار سینه ی تشنه ام کند . و سیب سرخی که هنوز عطر بهشت را می دهد در دستانم چه زیبا می رقصد ٬ در این شب آرامش این سیب هم هدیه ایست بهشتی از آفرینش سراسر مهر آفریدگار . " آیا مرغ هوا را نمی نگرند که بالای سرشان پرگشوده و گاه بی حرکت و گاه با حرکت بال پرواز می کند ؟ کسی جز خدای مهربان آن را در فضا نگاه نمی دارد که او به احوال همه موجودات کاملا آگاه است " ( سوره ملک ) کافی ست برای لحظه ای به کلام آفریدگار بنگریم ٬ او که آفرینشش سراسر مهر است می فرماید " به احوال همه موجودات آگاه است " اگر لحظه ای به این مسأله شک می کنید ٬ تنها برای لحظه ای به احوال مرغ هوا نظر کنبد که چگونه آفریدگارش مورد عنایتش دارد . اگر اینجا از قرآن می گویم ٬ برای قلب های رنجدیده مان است ٬ برای قلب من و برای قلب تو ٬ این کلام آفریدگار است که گاه با بیانی متفاوت و اسطوره ای در اوستای مقدس آمده و گاه با بیانی داستان وار و هشداردهنده در قرآن و گاه با تعالیم سراسر مهر بودا بیان می شود . آرش آسمانی ٬ در پیمودن این راه سرزمین آفرینش من ٬ سرزمین مادری توست و کوه های سربه فلک کشیده اش ٬ چون البرزی تمام قامت پذیرای گام های استوارت است . صحبت از سختی شد ٬ یاد کلامی دیگر از کتاب حق افتادم . و خدا در سوره مبارک بلد می فرماید " و همانا ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم " اگر قرار بود آفرینش ما سراسر راحتی باشد ٬ پس سرنوشت شخصیت انسانی چه می شد ؟ فراموش نکنید که طلا هم برای خالص شدن باید در کوره های مخصوص ٬ رنج و حرارت را تحمل کند ٬ پس سختی ها هم برای ما در حکم همان کوره است برای بالا بردن درجه خلوص و انسانیت مان نیاز به چشیدن طعم آن سختی هاست . داستانی که در این شب اول ماه آبان می نویسم را بسیار دوست دارم ٬ بارها و بارها هرجا فرصتی پیدا کردم این داستان را گفته و نوشته ام و باز هم می گویم ٬ عنوان داستان اینگونه است " همه امور بدانگونه که می نمایند نیستند " امیدوارم بخوانید و فکر کنید و پند بگیرید : فرشته مسافر برای گذراندن شب ٬ در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند . این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند ٬ بلکه زیر زمین فرشته پیر در دیوار ززیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد . وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده است . او پاسخ داد : همه امور بدانگونه که می نمایند نیستند . شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند ٬ بعد از خوردن غذایی مختصر ٬ زن و مرد فقیر رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند . صبح روز بعد ٬ فرشته ها ٬ زن و مرد فقیر را گریان دیدند . گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگی شان بود ٬ در مزرعه مرده بود . فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید : چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیافتد ؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی ٬ اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی گاوشان هم بمیرد . فرشته پیر پاسخ داد : وقتی در زیز زمین آن خانواده ثروتمند بودیم ٬ دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود . از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ٬ شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشانمخفی کردم . دیشب وقتی در رخت خواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم . فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات ٬ خیلی دیر به این نکته پی می بریم . بهترین شب ها و روزها تقدیم به همه اهالی سرزمین آفرینش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:14 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ٬ الان ساعت از یک بامداد هم گذشته و باران چند ساعتی می شه که بی وقفه می باره و من پنجره اتاق کوچکم رو به سوی بارش باران آفرینش ٬ مهربانانه گشوده ام ٬ به امید بارش کمی از این پاکی و مهربانی به سوی قلبم ٬ قلبی که تشنه این باران است ٬ تشنه این باران و پاکی و مهربانی اش . امشب ٬ نگاهی به کتاب خدا انداختم ٬ چند قسمت از آیات سراسر مهرش آرامشی رویایی به من بخشید ٬ اینجا آمدم تا برای شما هم بازگو کنم ٬ قسمت هایی از کلام یگانه آفریدگار آفرینش : قسم به صبحگاه و قسم به ده شب و قسم به حق جفت که حق کلیه موجودات عالم است و قسم به حق فرد که ذات یکتای خداست . و قسم به شب تار هنگامی که به روز روشن مبدل شود ٬ آیا در این امور که قسم به آنها یاد شد نزد اهل خرد لیاقت سوگند نیست ؟ البته که هست . . . ( سوره مبارک فجر ) قسم به آفتاب و تابش هنگام رفعت آن ٬ قسم به ماه که پیرو آفتاب تابان است ٬ قسم به روز هنگامی که جهان را روشن سازد و به شب وقتی که عالم را در پرده سیاهی کشد ٬ و قسم به آسمان بلند و آنکه این کاخ رفیع را بنا کرد و به زمین و به آنکه او را بگسترد . و قسم به نفس ناطقه انسان و آن که او را به کمال بیافرید و به او شر و خیر را الهام کرد . و قسم به این آیات که هرکس نفس خود را از گناه پاک سازد ٬ به یقین رستگار خواهد بود و هر که او را به کفر و گناه پلید گرداند البته زیانکار خواهد گشت . . . ( سوره مبارک شمس ) قسم به روز روشن یا هنگام ظهر آن و قسم به شب یا هنگام آرامش آن که خدای تو هیچگاه تو را ترک نگفته و بر تو خشم نگرفته است و البته عالم آخرت برای تو بسی بهتر از این دنیاست ٬ و پروردگار تو به زودی تو را چنان عطا کند که راضی شوی . . . ( سوره مبارک ضحی ) دوست دارم در مورد آرامشی که این آیات به من داد بیشتر بنویسم ٬ اما دلم می خواد این آیات رو اینجا بزارم و چیزی اضافه تر نگویم و ببینم که هرکس چگونه آرامشی از این سرچشمه های انرژی دریافت خواهد کرد . وقتی خدا قسم می خورد به بارزترین نشانه هایش که انسان را به کمال بیافرید ٬ آیا برای اهل یقین این قسم کافی نیست تا برای رسیدن به کمال بکوشند ؟ کمالی که خداوند درون ما قرار داده و برای رسیدن به آن راهی جز جستجوی درون نداریم . وقتی خداوند به روز و روشنی اش و شب و آرامشش اینگونه قسم می خورد که هیچگاه ما را تنها نخواهد گذاشت ٬ آیا درست است اینگونه خود را از او دور نگه داریم ؟ آیا این قسم ها کافی نیست تا یقین کنیم که مهرش سراسر وجود ما را مورد عنایت قرار داده ؟ وقتی اینگونه می گوید که روزی تو را چنان عطا کنم که راضی شوی ٬ آیا کافی نیست تا باور کنیم درد و رنج های روزگارمان گذراست و آزمایشی ست برای ایمانمان ؟ سخن بسیار است ٬ اما دوست دارم قضاوت را به خود شما بسپارم ٬ آفریدگار خطاب به ما می فرماید : فرزند عزیزم از چه رو دلتنگی ؟ برای تو بهترین ها را در نظر گرفته ام ٬ با من باش و قلبت را به من بسپار ٬ خود شاهد خواهی بود که چگونه سرشار از ایمان و آرامش خواهی شد . شب عجیبی بود ٬ صدای رعد و برق و بارش باران در تمام مدتی که این مطلب را تایپ کردم تنهایم نگذاشت ٬ شاید مهر تاییدی بود بر کلام هایم و نوشته هایم از طرف آفریدگار باران . به امید بهترین روزها برای همه انسان ها |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:11 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری زیبا از شاملوی بزرگ برای آغاز نوشته های این سرزمین انتخاب کردم با نام " افق روشن " با آرزوی روزهایی نو برای ما مردمان این سرزمین ٬ این شعر را تقدیم می کنم به قلب های شما ٬ به قلب هایی که دوست داشتن را از نوعی متفاوت تجربه می کنند ٬ به همه آن هایی که دلتنگ دوستی هستند و نگران پاکی قطرات باران و در انتظار فرارسیدن افق روشنی برای قلب های گرانبارشان . روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت . روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست . روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند ، قفل افسانه اس ست و قلب براي زندگي بس است . روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي . روزي كه آهنگ هر حرف ، زندگي ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم . روزي كه هر لب ترانه ئيست تا كمترين سرود بوسه باشد . روزي كه تو بيايي ، براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكسان شود . روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . . و من آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:9 توسط آبان
|
|
||