تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

نوشته ای برای نور ٬ که ساعت چهار بعداز ظهر یازدهم بهمن چترش را باز کرد ٬ رخت دنیا را کند و آرام آرام به آغوش خدا رفت که اشک های شوقش خیابان ها را می شست .

همه اونهایی که سعید رو می شناسند ٬ می دونند که توی زندگیش فقط یه نقطه ضعف داره

وابستگی بیش از حد به مادرش

من یک سال اصفهان زندگی کردم ٬ وقتی از اراک حرکت می کردم ٬ توی اتوبوس به مامان زنگ می زدم ٬ وقتی می رسیدم زنگ می زدم ٬ شب ها هر جایی بودم ٬ خودم رو برای ساعت ۱۰ می رسوندم خونه و منتظر تلفن مامان بودم تا زنگ بزنه و من ببوسمش و بتونم یه شب دیگه زنده بمونم .

وابستگی من به مامان در حدی بود که شب ها که به او شب به خیر می گفتم دیگه دوست نداشتم با کسی حرف بزنم ٬ دوست داشتم صدای اون هر شب ٬ آخرین صدایی باشه که توی گوشمه

وابستگی های من به مامان خیلی زیاد بود ٬ از بچگی ٬ مامانم برای من همه چیز بود ٬ دنیاس من ٬ زندگی من ٬ خدای من و . . .

یادم نمی ره ٬ هر وقت خونه عمه می رفتیم ٬ بچه ها اصرار می کردند که امشب اینجا بمون ٬ اما من نمی تونستم ٬ من باید نزدیک مامان باشم .

مسافرت ها ٬ معمولا پسر عمه هام اصرار داشتند که بیا توی ماشین ما ٬ اما من می ترسیدم ماشینم رو عوض کنم و یه وقت اتفاقی برای ماشین مامان بیافته

راستش ٬ آمادگی این رو ندارم که بیبشتر از این درباره وابستگیم توضیح بدم ٬ فقط در همین حد بدونید که بزرگترین ترس زندگی وفا ٬ از دست دادن مادرش بوده ٬ قنوت های نماز من همیشه اولین دعا این بود که " خدایا پدر و مادرم رو سالم و زنده نگه دار "

حالا دوست دارم یه ماجرا رو برای شما بنویسم ٬ اگر از رنج هایی که در این دو ماه بر ما وارد شد بنویسم از شاهنامه هم طولانی تر می شود ٬ اما ماجرا را در چند سکانس می نویسم :

۱ - شش ماه به رفتن مادرم به مکه باقی بود که برای بار دیگر سرطان مادربزرگم عود کرد ٬ این بار سرطان معده او تبدیل به سرطان استخوان شده و هیچ درمانی برای آن وجود ندارد به جز شیمی درمانی های قوی که در اولین مرحله مادربزرگم رو از پا می اندازد . این بیماری تا یک ماه مانده به مکه رفتن ادامه داشت و دکتر های اراک و تهران نمی توانستنند کاری کنند ٬ سرانجام با مادر عازم سفری یک روزه به اصفهان شدیم ٬ با مشاوره با چند پزشک توانستیم درمانی را شروع کنیم که پیشرفت بیماری را کند می کند ٬ مادر بزرگ حالش بهتر شد و من به مادر گفتم " حالا که خدا کمکمون کرد باید به سفرت بری " آخه مامان قصد داشت از مکه رفتن انصراف بدهد . بالاخره مادر را راضی کردم که برود و قول دادم که مراقب مادربزرگم باشم .

۲ - واکسن آنفلانزا هیچ جا پیدا نمی شد ٬ یک هفته مانده به رفتنشون مادرم سرما خورد ٬ ۴ روز مانده به رفتن ٬ پدرم واکسن را پیدا کرد ٬ مادرم قصد زدن واکسن را نداشت اما به اصرار پدر رفتند و هردو واکسن را زدند .

۳ - شب رفتن به مکه بود که از کانون آمدم ٬ وقتی آمدم در راهرو رو باز کنم ٬ احساس تلخی داشتم ٬ حس کردم که فردا این موقع دیگه مادرم خونه نیست ٬ دلم گرفت ٬ آمدم تو و به مامان سلام دادم و رفتم توی اطاقم ٬ لبخند مسیح جرج مایکل رو گذداشتم و رفتم زیر پتو و گریه کردن رو شروع کردم .

۴ - شب رفتن مامان هست ٬ طفلی هنوز داشت کار خونه انجام می داد ٬ همه کارهای خونه را انجام داده بود ٬ به شوخی می گفتم که " مامان تو همه کارها رو به صورت لوح فشرده انجام دادی " اون شب نیم ساعتی فیلم گرفتم و مصاحبه کردم و شوخی کردم .

۵ - ساعت نزدیک به ۱ ظهر و اینجا ترمینال اراک است ٬ من در میان ازدحام جمعیت مامان رو گم کردم ٬ زده بودم زیر گریه ٬ نزدیک به ۲۰ اتوبوس بود و دور همه اونها پر جمعیت ٬ من نمی دونستم چیکار کنم ٬ فقط حس غریبی می گفت که دیگه هیچ وقت مادرم رو نمی بینم ٬ گریه می کردم و با وحشت جمعیت رو نگاه می کردم ٬ درست مثل بچه ی ۳ ساله ای که مادرش رو در شلوغی گم کنه ٬ ناگهان یکی از پسر عمه هام دستم رو کشید و در حالی که گریه می کردم من رو برد پیش اتوبوس ٬ اما مامان اینها دیگه داشتند راه می افتادند ٬ کلی گریه کردم و بالاخره رفتم بالا ئ تونستم برای آخرن بار مامان رو بغل کنم . آمدیم پایین و به محض رسیدن به خونه زنگ زدم به مامان و به اون گفتم که دلم براش تنگ شده ٬ باز هم لبخد مسیح جرج مایکل رو گوش دادم و گریه کردم .

۶ - مامان اینها رسیده بودند ٬ خیالم راحت بود ٬ مامان راحت با ما صحبت می کرد ٬ من از اینکه صدای مادرم رو می شنیدم ٬ خیالم راحت بود ٬ بعد از مدتی دیگه جواب اس ام اس ها رو نمی داد ٬ من فکر می کردم نمی بینه ٬ وای بر من ٬ نمی دونستم که مامان داره چه عذابی رو تحمل می کنه ٬ نمی دونستم که مامان کاملا فلج شده ٬ نمی دونستم که انگشت های نازنینش بی حس شده ٬ نمی دونستم که دست هاش دیگه توان نگه داشتن گوشی رو هم نداره ٬ من خوشحال بودم از شنیدن صداش ٬ تا اینکه بیماری بالا آمده بود و ریه های مامان رو هم گرفته بود ٬ صدای مامان عوض شده بود ٬ اما او همچنان برای اینکه مت ناراحت نشم ٬ می گفت خوبم و مشغول زیارت ٬ می گفت فقط کمی صدام گرفته ٬ نمی دونستم که اون دو هفته چه مصیبت هایی که به مامان نگذشته .

۷ - تولد آرش تمام شد و آمدم خونه ٬ شب خوبی بود و به من خوش گذشته بود ٬ دیدم خواهرم کمی گرفته است و گفت که فردا می خواهذ برای کار همسرش بروند تهران ٬ من هم شب نشستم و برای مامان یه تیکه از کتاب شریعتی رو در وبلاگ گذاشتم " تقدیم به پدر و مادرم که از من دورند اما احساس مقدسشان در وجودم جاریست " . فردا صبح خواهرم اینها رفتند و شبانه برگشتند و من هنوز نمی دونستم که مامان رو دیشب آوردن ایران .

۸ - دو روز گذشته بود و من عصر از کانون آمدم و کلی هاریبو خریده بودم که شب با خواهرم بخورم ٬ پیام های پیامگیر رو گوش می دادم و هاریبو می خوردم ٬ یکی از پیام ها گفت " قیاس وند هستم ٬ نمایندگی بیمه البرز در فرودگاه " و شماره موبایلش رو گذاشته بود ٬ تماس گرفتم و دیواری از غم ناگهان خراب شد سرم ٬ فوری زنگ زدم و

- مامان تو تهرانی !!!!!

- نه

- چرا مامان ٬ دروغ بسه ٬ تو تهرانی

- مامان گفت آره ٬ اما چیزیم نیست و فقط کمرم گرفته

گفت فقط کمرم گرفته در حالی که فلج شدن همه بدنش رو گرفته بوده ٬ اون زمان حتی صورتش هم فلج شده بوده ٬ حتی لب ها و چشم ها . . .

۹ - فردا صبح ساعت ۵ با خواهرم و دامادمون بلیط گرفتیم ٬ تا ۵ بیدار موندم ٬ دعا کردم ٬ گریه کردم و التماس کردم خدا رو ٬ به خدا گفتم " خدایا من از همه دنیا همین یه دلخوشی رو دارم ٬ این رو از من نگیر "

۱۰ - ایستگاه مترو نواب پیاده شدیم ٬ اینجا خیابان آذربایجان است ٬ روبروی بیمارستان شهریار ایستاددیم ٬ سه دسته نرگس خریدم و رفتیم بالا . همه سعی ام رو کردم و جلوی خودم رو گرفتم و لبخند زدم به جای گریه .

۱۱ - از پانزده دی ماه تا یازده بهمن تهران بودن ٬ رنج و نبرد و صبوری را چشیدیم ٬ بر ما فاجعه می گذشت ٬ از بیمارستان نفرین شده شهریار ٬ از خیابان بی هویت آذربایجان تا ازدحام مرگ بار صادقیه ٬ از خاطرات بلوار میرداماد تا برف سخت آن شب در فرمانیه ٬ همه و همه ٬ از راه پله های بیمارستان نفرین شده شهریار تا راه پله های قدیمی ساختمان پلاسما فریز ٬ از دکتر نادری و دکتر جعفرزاده که هر کدام کوتاهی های وجشت ناکی کردند ٬ تا سرپرستار احمق شب آخر " پور غفار " از نگهبان های بیمارستان که هر شب رشوه می گرفتند تا من بتونم ۲ ساعت بیشتر پیش مامانم بمونم ٬ تا همه تلخی ها ٬ همه اینها یک طرف و در سوی دیگر ٬ رنج های مادرم .

مادرم در مکه به بابا گفته بود " شاهپور ٬ من اگه مردم ٬ اعضای بدنم سالمه ٬ دلم می خواد به آدم هایی که نیاز دارن داده بشه " می دونید از چی دلم می سوزه ؟ از اینکه حتی یک عضو سالم برای بدنش باقی نموند ٬ بر اثر کوتاهی ها و کم کاری ها ٬ نمام اعضای بدن از بین رفت ٬ از ریه و کلیه و کبد تا قلب .

آمار مرگ و میر بیماری " گیلن باره " در حدود صفر درصد است ٬ اما به شرطی که در هفته اول درمان شروع شود . اما مادر من از میانمان رفت زیرا :

۱ -  جمهوری اسلامی ایران اینقدر بی اعتبار و بی ارزش است که کشور سعودی زائر ایرانی را در بیمارستان سعودی نمی پذیرد .

۲ - جمهوری اسلامی ایران به اندازه ای بی مسئولیت هست که یک دستگاه ام آر آی به همراه زوار نمی فرستد ولی به اندازه کافی به فلسطین و عراق و لبنان و افغانستان و طالبان و . . . کمک می کند .

۳ - هلال احمر جمهوری اسلامی یعنی کشک

۴- دکتر کاروان یعنی آشپز

۴- حج و زیارت جمهوری اسلامی اینقدر بی مسئولیت است که این بیمار را به ایران نفرستاد تا بیماری او به ریه هایش برسد .

۵- دکتر جعفرزاده و دکتر نادری در کمال حماقت درمان متضادی را انجام دادند

۶- کادر پرستاری نتوانست جلوی عفونت و زخم بستر و . . . را بگیرد .

۷ - بیمارستان نفرین شده شهریار و پزشکان آن زمان بستری شدن در آی سی یو را دیر تشخیص دادند

و هزار دلیل علمی دیگر که من نمی دونم . مامان فقط یه سفارش داشت ٬ به من گفت : سعید جان من که اینطور شدم و معلوم نیست که آخر عاقبتم چه طور بشه اما نگذار کس دیگری اینطوری بشه .

۱۲ -  روز عاشورا مامان به آی سی یو رفت ٬ روز عاشورا رو مامان با لب تشنه گذراند ٬ نمی دونم چیزی در باره آخرین حج امام حسین می دونید یا نه ٬ اما گفتنش ضرر نداره ٬ آخرین بار که امام حسین به حج رفت ٬ مجبور شد برای مبارزه با یزید در روز عرفات ٬ حج رو نیمه کاره رها کنه ٬ و به سمت کربلا بره و در این راه سختی بسیار تحمل کرد و سرانجام عاشورا به شهادت رسید . مامان من هم در عرفات از حرکت افتاد و حج را نیمه کاره گذاشت و رنج های بسیار را تحمل کرد و سرانجام عاشورا ما رو تنها گذاشت و رفت .

۱۳ - بالای سر مامان هستم ٬ وقتی اسم خودم رو بردم درجه هوشیاری به زور روی ۴۳ رفت ٬ مامان با هزار سختی دستش رو برگردوند و از خدا چیزی برای من خواست ٬ چیزی خواست که باعث شده تا الان بتونم سرپا بیاستم .

۱۴- ساعت چهار بعد از ظهر بود که من و خواهرم و دایی و دختر داییم ٬ پشت شیشه اطاق ایزوله بودیم٬ دکتر نادری بالای سر مامان بود ٬ جلوی چشم خودم روح بزرگ مادرم به اسمون پرواز کرد .

۱۵- دیوانه وار از اتاق آی سی یو بیرون آمدم ٬ دنبال کوله پشتی ام می گشم ٬ همه فکر می کردند دیوانه شدم ٬ اما من فقط کوله پشتیم رو می خواستم ٬ کوله پشتی رو پیدا کردم ٬ گشتم ٬ پیداش کردم ٬ این کتابی بود که در تمام این مدت خوانده بودم ٬ اسمش کتاب آسمانی بود ٬ کتاب رو پرتاب کردم به گوشه ای ٬ در بیمارستان شهریار فقط یک صدا شنیده می شد " خدا قاتله " " کتابت رو آتیش می زنم " " خونه کثافتت رو خراب مب کنم "

۱۶- ساعت هفت عصر پشت در آی سی یو بودم و دکتر اعلام کرد که دیگه هیچ کاری نمی شه کرد ٬ رفتم توی اتاق ٬ این اولین بار بود که می تونستم برم توی اتاق ایزوله ٬ بغلش کردم و بوسیدمش و به اون گفتم که دوستش دارم ٬ به اون گفتم " آذرمیدخت ٬ دوست دارم " دو هفته بود دلم می خواست بوسش کنم اما چون سرما خورده بودم می ترسیدم بوسش کنم ٬ بالاخره بوسش کردم ٬ اگر چه . . .

۱۷ - حرکت آمبولانس از بزرگراه نواب ٬ من توی ماشین آرش نشستم ٬ بهشت زهرا تهران و دریافت مجوز ٬ مسیر تهران - اراک را در بیداری و خواب طی کردم ٬ میدان ورودی شهر اراک ایستادیم ٬ همه بودند ٬ همه آمده بودند به استقبال آذرمیدخت ٬ آذر می دخت از حج آمده بود .

۱۸ - باغ جنت ازاک ٬ و سردخانه تا فردا صبح که ساره و مریم قرار گذاشتند که همه کارها را خودشان انجام دهند .

۱۸ - صبح جمعه است ٬ اینجا باغ جنت است ٬ نمازی پر شکوه ٬ به شکوه پرواز آسمانی آذرمیدخت ٬ مراسم تشییع در وصف نمی گنجد و من در اول صف ٬ لا الله الا الله

۱۹ - آخرین آرزوی ساره این بود که بتونه مامانش رو خودش بشوره و تونست و آخرین آرزوی من این بود که بتونم کارهای دفن رو خوردم انجام بدم و تونستم ٬ من اون پایین هستم ٬ اینجا بوی عطر بهشت می یاد ٬ صبح با آرش همه گل های نرگس و مریم شهر را خریدیم ٬ مامان را با نرگس و مریم به خاک سپردم ٬ صورتش را بر خاک گذاشتم ٬ بوسیدمش و بار دیگر به او گفتم که برای همیشه دوستش دارم .

۲۰ - مسجد آقا صابر ٬ مسجد وزین شهر است ٬ مراسم با قرائت قرآن توسط علی آقا شهسواری شروع شد ٬ یه روزهایی بود که با علی در ستاد دکتر معین بودیم ٬ شب ها که از فعالیت های روز خسته شده بودیم ٬ دور هم جمع می دیم و علی برای ما مرغ سحر رو می خوند ٬ حالا علی با بهترین صوت برای مسجد مادرم آذرمیدخت قرآن می خواند . بعد از علی نوبت خودم بود ٬ خدایا شکرت که توانستم در مجلس مادرم خودم صحبت کنم ٬ نه مداح و روضه خوان ٬ در اول مجلس هم گفتم که مادر من یک روشنفکر بود ٬ او یه دبیر بود و پیرو مکتب شریعتی ٬ مراسم او باید در شئن خودش برگزار می شد .

۲۱ - مراسم شب هفت هم در مسجد سید ها برگزار شد که با قرائت قرآن شروع شد و با سخنرانی دکتر هادوی ( استاد فلسفه و منطق دانشگاه تهران ) پایان یافت ٬ سر خاک مقدسش هم استاد ربیعی ٬ موسیقی دان برجسته ٬ نی نواخت و مردمان گریستند به حال دلتنگیشان .

۲۲ - مادرم همیشه سیب دوست داشت ٬ داستان سیب را انتخاب کردم و در مراسم او خواندم ٬ اینجا نیز می نویسم :

درخت اسم خدا را زمزمه می کرد . . .

سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم . . .

درخت ٬ اسم خدا را به هر کس می رسید می بخشید . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی که سیب می خوردند ٬ خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت .

درخت سیب زیادی خسته بود ٬ می خواست بمیرد ٬ اما اجازه خدا لازم بود ٬ درخت رو به خدا کرد و گفت : " همه ی عمر اسم شیرینت را بخشیدم ٬ اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم تمام شده ٬ بگذار زودتر به تو برسم "

خدا گفت : عزیز سبزم ٬ تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن . آخرین سیبت سهم کودکی ست که دندان هایش هنوز جوانه نزده . این آخرین هدیه را هم ببخش ٬ صبر کن تا لبخندش را ببینی .

و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند ٬ برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه چید ٬ خدا لبخند زد و درخت آرام در آغوش خدا جان سپرد .

 در پایان از هرمزد ٬ کوتاه ٬ آریا ٬ آرش آسمانی ٬ امیر  ٬ کیوان ٬ رسول ٬ آرشام ٬ میلاد ٬ امیر مهدی ٬ بابک ٬ ماهان ٬ رها ٬ تنها ٬ آرام ٬ نیما ٬ رازکهنه ٬ آلفونسو ٬ هستی ٬ آرش ٬ مهدی ٬ افشین ٬ مهرداد ٬ شروین ٬ تک ٬ خموشانه ٬آیدین ٬ هم قبیله ٬ واراند ٬ آدم آهنی ٬ حمید ٬ پدرام ٬ جستجوگر ٬ خانه هنر ٬ رضا حیدری ٬ گلوری ٬ حامد و دنی و همه دوستانم که در این مدت تنهایم نگذاشتند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:58  توسط آبان  | 

سلام به همه دوست های خوبم

از تک تک شما ممنون به خاطر همراهی که با من داشتید و به خاطر دعاهای مقدسی که در حق مادرم داشتید .

بعد از اینکه کمی آسوده تر بشوم ٬ حتمی از تجربیاتی که در این دو هفته کسب کردم خواهم نوشت .

در مورد مادرم خبر تازه اینکه ٬ داروی ivig تا این حد تاثیر گذاشت که بیماری را متوقف کرد و به برکت دعای دوستان ٬ پیشروی بیماری متوقف شد .

دیروز دکتر نادری " پلاسما فریز " تجویز کردند که ۲۰ روز طول می کشد ٬ طی پلاسما فریز ٬ با دستگاه ویژه ای خون از بدن مادرم گرفته می شود و پلاسمای آن جدا می شود و پلاسمای جدید اضافه و دوباره به بدن بر می گردد ٬ ما امیدواریم طی این مراحل مادرم بتواند به حرکت بیافتد ٬ خدا را شکر تنفس مادرم امروز راحت تر بود و به اکسیژن نیاز پیدا نکرد .

دوستان درد دل و خاطره های زیادی دارم که می خواهم برای شما بنویسم ٬ فقط یه چیز رو الان بگم ٬ قدر سلامتی که خدا به شما داده را بدونید ٬ و همیشه آفریدگار رو شکر کنید .

به خاطر همه چیز ممنونم ٬ برای مادرم دعا کنید ٬ همین امروز دعا کنید .

در پایان دوست داشتم بگم ٬ با همه این سختی ها ٬ من احساس می کنم خدا ما رو در آغوش خودش گرفته و مراقب ما هست و این بزرگترین نعمت و آرامش است .

با آرزوی بهترین روزها و شب ها برای همه شما دوست های خوبم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:55  توسط آبان  | 

سلام دوستان خوبم

وفا هستم ٬ درسته ٬ اینجا سرزمین آفرینش است ٬ اما راستش من از سرزمین آفرینش برای شما نمی نویسم ٬ من از یه کافی نت کوچولو به نام شقایق ( چهار راه بهبودی ) نزدیک بیمارستان مادرم می نویسم .

اینجا تهران است ٬خیابان آذربایجان ٬ بیمارستان شعرهای حیدر بابا

راستش من شنبه شب آمدم تهران ٬ از اون روز دلم می خواد یه جایی پیدا کنم که گریه کنم ٬ اما نمی شه ٬ آخه توی این شهر که نمی شه گریه کرد .

اینقدر دلم می خواست توی باغمون بودم ٬ یا روی کوه سرخه و گریه می کردم ٬ اما اینجا توی این شهر هیچ پناهی ندارم برای گریه

من از پنجره کوچک اتاق بیرون رو نگاه می کنم و حمئ خدا رو می گم و از او رحمت ما خواهم .

الان که اینجا هستم ٬ مادرم به زور از من خواست از بیمارستان خارج بشم و برم استراحت ٬ اینجا فامیل زیاد دارم ٬ عمو ها و عمه ها و دایی ها اینجا هستند ٬ اما من هیچ جایی رو بهتر از سرزمین آفرینش برای استراحت و آرامش پیدا نکردم .

اول از همه از هرمزد ممنون ٬ به هرمزد زنگ زدم و گفتم برام بنویسه و شما برام دعا کنید ٬ نمی دونم چه جور دعایی ٬ هر دعایی که بلد هستید ٬ از کوتاه می خوام بره حرم حضرت معصومه ٬ از اونایی که مشهد هستن می خواهم برن حرم اما رضا و از آرش خواستم بره سر بقعه بزرگ شبستری و برام شمع روشن کنه و توی دفترش بنویسه که اگه مامان شفا پیدا کنه ٬ من میام زیارتش .

یه کم از ماجرا رو براتون تعریف کنم ٬ مامان روز دوم حج دچار ضعف شده بوده و از روز سوم کم کم بدنش از نوک پا شروع به بی حسی می کنه ٬ طوری که مادرم در عرض ۷۲ ساعت تا قفسه سینه بدنش بی احساس می شه ( دلم نمیاد بگم فلج می شه ) بعد اونجا توی عربستان هرچی درخواست می کنن که ببرنش بیمارستان ٬ سعودی ها اجازه نمی دن و مادر به اجبار تحت نظر یه دکتر عادی در هلال احمر ایران قرار می گیره ٬ اسم بیماری مامان " گلین باره " است ٬ توی این بیماره همه بدن از پایین شروع به فلج شدن می کنه و این قضیه کل بدن رو می گیره و در صوردت رسیدگی به موقع ٬ بیماری از نوک پا به سمت بالا کم کم برطرف می شه ٬ خلاصه اینکه در عربستان به مادرم رسیدگی نمی کنند و بیمارش رشد می کنه و سرانجام هفته قبل با اولین پرواز روز جمعه به ایران برگشت و در تهران در بینمارستان بستری شده ( مادر من خیلی مظیومه و اصلا دوست نداره کسی رو ناراحت کنه ٬ دو روز پس از بستری شدنش در تهران ٬ من تازه از بیماریش خبردار شدم ٬ اونم از طریق فرودگاه و بیمه البرز ٬ در تمام مدتی که عربستان بود ٬ من زنگ می زدم و می پرسیدم : خوش می گذره ؟ اونم برای اینکه من رو ناراحت نکنه با همه بی جونیش و با اینکه روی تخت بیمارستان بوده ٬ به دروغ می گفت خیلی خوش می گذره و مشغول مراسم هستیم .

الات که من اینجا هستم ٬ مادرم از روی تخت بودن کلافه شده ٬ مادرم فقط دست هاش رو تکون می ده و حتی نمی تونه یه ثانیه بشینه و همش باید خوابیده باشه ٬ دلم پیش اونه ٬ اما نمی تونم برم بیمارستان ٬ براش دعا کنید ٬ از همه شما خواهش می کنم ٬ اگه وفا رو دوست دارید با هر روشی که می دونید دعا کنید ٬ دوستتون دارم ٬ برای مادرم دعا کنید ٬ این همه تلخ گفتم ٬ یه خبر خوب هم اینکه دیشب تونست کمی پاهاش رو تکون بده ٬ خواهش می کنم براش از خدا آرامش و امید و شفا بخواهید .

نمی دونم چی باید اینجا بگم ٬ فقط اینکه از همه دوست های خوبم ممنونم ٬ از هرمز و باقی دست های خوبم ٬ برای مادر وفا دعا کنید ٬ دعا کنید و با یگانه آفریدگار مهربانی ها صحبت کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:54  توسط آبان  | 

سلام دوستان

من هرمزد هستم . متاسفانه خبر خوبی ندارم . وفا به من زنگ زد و چون خودش به کامپیوتر دسترسی نداشت از من خواست تا بجاش بیام و این پست رو بنویسم .

متاسفانه مادر وفا دچار نوعی بیماری نسبتا سخت شدند و الان در یکی از بیمارستان های تهران بستری هستند . البته خود وفا به من گفته زیاد نگران کننده نیست اما از من خواست تا اینجا از شما دوستان عزیزمون بخواهم تا همه  برای سلامتی ایشون دعا کنیم .

من هم از شما دوستان خواهش می کنم برای سلامتی مادر وفا دعا کنید .

متشکرم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:53  توسط آبان  | 

سلام ٬ امیدوارم حال همه دوست های مهربونم خوب باشه ٬ اینبار آمدم اینجا تا برای مدت دو هفته از شما مرخصی بگیرم .

برای خودم خیلی سخته ٬ اما آمدم تا دو هفته مرخصی بگیرم برای امتحان ها ٬ ببینم شما ها که دوست ندارید ساختمون هایی که قراره من بسازم همشون با اولین زلزله بریزه پایین  .

الان نزدیک به دو هفته از بیکاری و فرجه امتحان های من می گذره ٬ اما هنوز دو ساعت هم درس نخوندم ٬ و از اونجا که این ترم باید واحدهای مهمی رو پاس کنم ٬ با اجازه همه دوستان تا پایان دی ماه پست جدید نمی نویسم اما تصمیم دارم هر روز به کافی نت برم و به شماها سر بزنم .

الان که دارم میرم ٬ ولی وقتی برمی گردم کلی چیزهای جالب براتون میارم ٬ می دونید اگه امتحان ها خوب بشه و حال و حوصله برایمان باقی بماند ٬ تصمیم به یک سری کارهای عمده گرفتم .

یکی از مهمترین کارها ایجاد یه وب سایت برای رساندن پیام شفاف ما به جامعه بشری ٬ قصد دارم اسم این وب سایت رو " نقشی دیگر " بگذارم و در توضیح اون بنویسم .

 وو کارهای بسیار بزرگ دیگری که کم کم با هم انجام می دیم ٬ امیدوارم همه شما در این مسیر همراهیم کنید .

من دو هفته دیگه دوباره میام ٬ ولی با دست های پر بر می گردم ٬ برام دعا کنید امتحان هام خوب بشه .

من هم برای همه شما آرزوی موفقیت و سلامتی و کامیابی می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:52  توسط آبان  | 

 

در آستانه مسجدالحرامی ، اینک ، کعبه در برابرت !

 

یک صحن وسیع ، و در وسط ، یک مکعب خالی و دیگر هیچ !

 

ناگهان بر خود می لرزی با حیرت ، در شگفتی !

 

این جا ... هیچ کس نیست ، این جا ... هیچ چیز نیست ... حتی چیزی برای تماشا !

 

 ناگهان می فهمی که چه خوب !

 

چه خوب که هیچ کس نیست ، هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیر د ، احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز ، احساست ناگهان کعبه را رها می کند و در فضا پر می گشاید  و آنگاه مطلق را احساس می کنی !

 

ابدیت را حس می کنی و کم کم می فهمی که تو به زیارت نیامده ای ، تو حج کرده ای ، اینجا سر منزل تو نیست ٬  کعبه  آن سنگ نشانی است که ره گم نشود ، این تنها یک علامت بود ، یک فِلِش ، فقط به تو جهت را می نمود ، تو حج کرده ای ، آهنگ کرده ای ، آهنگ مطلق به حرکت ، به سوی ابدیت ، حرکت ابدی ، رو به او ، نه تنها کعبه !

 

کعبه آخر راه نیست ، آغاز راه است . . .

 

برگرفته از کتاب حج " دکتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:50  توسط آبان  | 

 -توئي تو ! آخر باز آمدي!
باز آمدي! باز آمدي..اي توئي که من گم کرده بودم !..براي چه ترک من گفتي؟
براي آنکه وظيفه ام را که تو ترکش گفته اي به انجام برسانم
چه وظيفه اي؟
پيکار.
چه نيازي به پيکار داري؟مگر تو فرمان رواي همه چيز نيستي؟

 من فرمان روا نيستم
مگر تو همه ي آنچه هست نيستي؟
 من همه ي آنچه هست نيستم.من زندگي ام که با نيستي در پيکارم.نيستي نيستم.
 آتشم که در دل شب مي سوزد.شب نيستم.نبرد جاويدان هستم.و هيچ سرنوشت جاويدي بر فراز نبرد در پرواز نيست.
 من اراده ي آزادم که جاويدان نبرد مي کند .با من نبرد کن و بسوز!
 شکست خورده ام.ديگر به هيچ کاري نمي آيم.-آرش
 - شکست خورده اي؟همه چيز در نظرت از دست رفته مي نمايد؟ديگران فيروز خواهند شد.به خود مينديش.به سپاه خود بينديش.
 - تنها هستم.جز خود کسي ندارم .سپاهي نيز ندارم
- تنها نيستي.از آن خود هم نيستي.تو يکي از آواهاي مني .يکي از بازوان مني.
 براي من سخن بگوي و شمشير بزن ولي اگر هم که بازو شکسته و صدا بريده باشد من بر سر پا هستم.با آواها و بازوهاي ديگري جز از آن تو نبرد مي کنم
هم اگر شکست بخوري باز در شمار سپاهي هستي که هرگز شکسته نمي شود.اين را به ياد بسپار که حتي در مرگ خويش پيروز خواهي بود
 - خداوندا بسي رنج مي کشم
  گمان مي کني که من خود رنج نمي کشم؟
 قرن ها و قرن هاست که مرگ به دنبال من است و نيستي در کمين من.تنها به ضرب پيروزي است که راهي براي خود باز مي کنم.رودخانه ي زندگي از خون من سرخ رنگ است
 - پيکار..هميشه بايد پيکار کرد؟
 - هميشه پيکار بايد کرد .خدا خود نيز پيکار مي کند

 خدا جهان گشاست.شيري است که مي درد.نيستي خدا را در چنگ مي فشارد و خدا او را بر زمين مي زند
 ضربات نبرد هماهنگي نهائي را به بار مي آورد.اين هماهنگي براي گوش هاي فاني تو ساخته نشده است.همين قدر کافي است که بداني وجود دارد.وظيفه ات را در صفا و آرامش به انجام رسان ..و بگذار تا خدايان کار خود کنند
 - ديگر نيرو و توان دارم.
 - براي آنانکه نيرومندند سرود بخوان
 -آوازم شکسته است.

-دعا کن.
 - قلبم آلوده است.
 - قلبت را بر کن.قلب مرا برگير

 - خدايا ، خود را فراموش کردن ، جان مرده ي خود را به دور انداختن ، چيزي نيست.ولي آيا مي توانم مرده هاي خود را دور بريزم.آيا مي توانم کساني را که دوست داشته ام از ياد ببرم؟
 - ترک آنان کن ، که با روح مرده ات مرده اند.و تو با روح زنده ي من آنان را زنده بازخواهي يافت
 - اي که مرا به خود رها کردي ، آيا باز ترک من خواهي گفت؟
 - باز به خود رها خواهمت کرد.شک مکن.اين بر تو است که ديگر دست از من باز نداري
 - ولي ، اگر که زندگيم خاموش شود!
 - زندگي هاي ديگري برفروز
 - اگر که مرگ در من باشد؟
 - جاي ديگري زندگي هست.برو درهاي خود را به روي آن باز کن.اي ديوانه که در خانه ي ويران خويش در به روي خود مي بندي! از خود بيرون آ.منزل هاي ديگري باز هست
 -اي زندگي ، زندگي ! دانستم..من تو را در خود مي جستم.جانم در هم مي شکند.از روزن زخم هايم هوا به درون مي دود ، نفس مي کشم ، تو را اي زندگي باز مي يابم!..
 - من هم تو را باز مي يابم..چيزي نگو گوش کن.

من در گذشته بودم ، و امروز هم هستم و فردا و فرداها نیز خواهم بود.چه در خانه ی خود ، چه در خانه ی دوست، چه در وطن سرسبز و چه در چمنزارهای بیگانه

مبادا لحظه اي فکر کنيد که ديگر نخواهم بود که حتي جان خود من از اين انديشه ي تلخ آتش مي گيرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:49  توسط آبان  | 

سلام ٬ به دعوت دوست خوبم روزبه ٬ تصمیم گرفتم امروز یه پنجگانه از هزارگانه رازهای زندگی وفا رو فاش کنم .

۱ - وفا عاشق خاک ایرانه ٬ وفا یک مصدقی تمام عیاره ٬ وفا یه طور حرفه ای روزنامه بازه و یه سایت به نام ( روز...)  داره که بنا بر دلایل امنیتی باقی اسمش رو نمی گم ٬ وفا فکر می کنه نویسنده بزرگیه ٬ یا اینکه حداقل امیدواره یه روز یه نویسنده بزرگ باشه ٬ در پایان اینکه وفا مطمئن هست که یک روز رئیس جمهور ایران می شه و از الان خودش رو منجی ایران می دونه .

۲ - وفا نوا و آواهای هنرمندان زیر رو خیلی دوست داره : ۱ - همایون شجریان  ۲ - استاد کیهان کلهر  ۳ - سیاوش قمیشی  ۴ - هومن جاوید  ۵  - رامین بهنا  ۶ - بابک امینی  ۷ - بابک ریاحی پور  ۸ - فرزام رحیمی  ۹ - جرج مایکل  ۱۰ - لورنا  ۱۱ - فرمان فتحعلیان  ۱۲ - کاوه یغمایی  ۱۳ - داود آزاد  ۱۴ - لیبرت  . از همه این ها که بگذریم ٬ وفا عاشق نوای روحانی اذان موذن زاده اردبیلی ست .

۳ - وفا توی یه موسسه کنکور خیلی خیلی معروف کار می کنه ٬ وفا شغل رسمیش " مشاور کنکوره " چیزی که هیچ ربطی به رشته تحصیلیش نداره ٬ آخه وفا ترم پنجم یه رشته مهندسی درس می خونه ( از اون مهندسی ها که با بتون و میلگرد و کارگر افغانی سرکار دارن )

۴ - وفا توی مهمونی ها همیشه یه لباس رسمی تنش می کنه ٬ وفا همیشه کفشاش واکس زده است و لباس هاش مرتبه  ( گوش شیطون کر جدیدا خیلی هم خوش تیپ شده ) ٬ جدی می شینه ٬ اهل خوردن هیچ نوع نوشیدنی نیست و خلاف ترین نوشیدنی عمرش " نوشابه میراندا " ست . وفا ورق بلد نیست بازی کنه و دوست هم نداره یاد بگیره ٬ وفا از جنگولک بازی بدش می یاد ٬ بیشتر زمان مهمونی وفا با ادم های مهم مهمونی می گذره ( لابد می پرسید من چقدر نارسیسم که این ها رو نوشتم ٬ آره درسته ٬ من خود شیفته ام اما باور کنید قضیه مهمونی به این خودشیفتگی من ربط نداره ٬ باور کنید توی همه مراسم و مهمونی ها ٬ شکل گیری اصلی اونها حول عنصر وجودی منه ٬ بی اغراق گفتم این رو )

۵ - وفا سه سال عاشق بود ٬ عاشق یه پسر به نام آرش ٬ وفا برای داشتن این آرش همه کار کرد ٬ اما نمی دونست این آرش نمی تونه این دوست داشتن رو بفهمه ٬ آخه طفلک این آرشه اصلا براش عشق یه پسر به یه پسر معنا نداشت ٬ وفا برای این که پیش این آرش باشه ٬ یک سال همه خونه و زندگیش رو جمع کرد و گذاشت روی کولش و رفت به یه شهر دیگه ٬ اما الان وفا دیگه یادگرفته که نباید عاشق آرشه باشه ٬ وفا الان مدت هاست عشق نداره ٬ به جاش وفا دوست های خوبی داره که می خواد اونها رو به این بازی دعوت کنه ٬ دوست هایی مثل : هرمزد  ٬ الکیپیادس ٬ رسول  ٬ آرش  و هستی عزیزم . ( چند تا دوست خوب دیگه هم دارم که دعوتشون می کنم اگرچه قبلا دوست های دیگه هم اونها رو دعوت کردن : کوتاه  و پوریا  و کیوان و دوست آشنا )

از روزبه عزیزم ممنون که من و دوست هام  رو به این بازی دعوت کرد .

در پایان اینکه " آرش آسمانی " عزیزم برام نامه نوشته بود و حالش خوبه و به همه دوست ها سلام رسونده ٬ از همین جا ازش تشکر می کنم که از نگرانی درآورد ما رو .

راستی بهزاد خان سوتفاهم همیشه پیش میاد ٬ آرز دوستی ما خیلی بیشتر از این حرف هاست ٬ مگه نه رفیق ؟

همچون همیشه برای همه دوستان خوبم آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:49  توسط آبان  | 

به نام یگانه آفریدگار مهربان آسمانها و زمین ٬ یگانه خالق بخشنده ٬ آنکه زیباست و زیبایی را دوست دارد

امروز پنجشنبه است ٬ دوست آسمانی ام آرش امروز قرار بود یه نبرد مهم در پیش داشته باشه ٬ از همه خواسته بود که یادآوری اش کنند که چه قدر دوستش دارند ٬ به گمانم به اندازه کافی فریاد زدیم که دوستش داریم ٬ برایش دعا می کنم و آرزو می کنم همیشه موفق و سلامت باشه ٬ قصد داشتم برای سالروز میلاد مسیح نوشته ای تقدیم کنم به همه شما و به خصوص آرش ٬ آرش که میلاد مسیح میلاد پیامبر مهربانی هایش است . در حال حاضر دوست دارم ترانه ی " همچون مسیح به یک کودک " را برای شما بنویسم ٬ این ترانه تقدیم به آرش آسمانی ام که بسیار دوستش دارم .

مهربانی در چشمانت

گمان می کنم گریه ام را شنیدی

و به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

آمرزیده شده ام ٬ می دانم

بهشت فرستاده شده و دزدیده شده است

به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

از این همه درد و رنج چه ها آموخته ام

هرگز دیگر چنین احساسی را به کسی یا چیزی نخواهم داشت

اما اکنون می دانم

زمانی که عشق را می یابی

زمانی که می دانی وجود دارد

آنگاه محبوبی که دلتنگش هستی

در آن شب های بسیار سرد به سویت می آید

هنگامی که دوستت دارند

هنگامی که می دانی چنین سعادتی داری

آنگاه که محبوب را نوازش کردی

وقتی امیدی پیش رو نیست ٬ آرامت می کند

اندوه چشمانم را

نه کسی دید و نه کسی سعی کرد آن را دریابد

اما تو به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

بدون عشق و سرد بودم

و تو روحم را با آخرین نفست نجات بخشیدی

به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

و از تمامی این اشک ها چه ها آموخته ام

تمامی آن سال ها منتظرت بوده ام

سپس درست زمانی که عشق آغاز شد ٬ او عشق تو را به دوردست ها برد

اما هنوز می گویم

آن کلماتی را که نتوانستی بگویی

برایت خواهم خواند

و عشقی را که ما باید بنا می کردیم

آن را برای هردومان خواهم ساخت

برای تک تک خاطرات

که بخشی از وجودم شده اند

تو همیشه عشق من خواهی بود

خب ٬ عشق به من ارزانی شد پس من می دانم که عشق چیست

و محبوبی که نوازش کردم همیشه کنار من است

آه ٬ معشوقی که هنوز دلتنگش هستم . . . همچون مسیح نسبت به کودکی بود

امیدوارم خواندن ترانه بالا همان حس خوشایندی را در شما به وجود آورده باشد که با شنیدن این ترانه در وجودم جریان پیدا می کند . ( این ترانه با صدای جرج مایکل ٬ افسانه ای می شود بی هماورد )

نکته دوم اینکه از مهدی عزیزم ممنونم به خاطر محبتی که همیشه نسبت به سرزمین آفرینش داره ٬ راستی در مورد پشت صحنه سرزمین آفرینش گفته بودی ! امروز برای مهدی عزیزم یه هدیه کوچولو گذاشتم اونجا .

نکته دیگر افتتاح وبلاگ دوست خوبم رسول است ٬ افتتاح سرزمین هم آوایی ها  را به رسول ٬ خودم و همه دوست های عزیزم تبریک می گم و از همینجا برادرخواندگی سرزمین هم آوایی و سرزمین آفرینش رو اعلام می کنم ٬ " باد ملایمی وزیدن گرفت آتش زبانه کشید انگار که بی تاب است امشب و خاک خود را بر آب زد و اینگونه جشن ما آغاز شد"  آدرس هم آوایی را هم در لینک ها قرار داده ام .

در پایان از آلن ٬ هستی ٬ نیما ٬ روزبه ٬ دوست آشنا ٬ مهدی ٬ هرمزد ٬ رسول ٬ آلفونسو ٬ شوق ٬ جلورک ٬ حامد ٬ آیدین و همه دوستان سپاسگذارم .

قصه ی من و غم تو ٬ غصه ی گل و تگرگ
ترس بی تو زنده بودن ٬ ترس لحظه های مرگ
ای برای با تو بودن ٬ بايد از بودن گذشتن
سر به بيداری گرفته ٬ ذهن خواب آلوده من

هميشه ميون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت ٬ پاک و رويايی نشسته
کاش می شد چشام ببينن
طرح اندام تو داره ٬ زنده می شه جون می گيره
پا توی اطاق می زاره

کاش می شد ٬ صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده ٬ سر آفتابگردونامون
کاش می شد دوباره باغچه پر گل های تو باشه
غنچه سپيد مريم با نوازش تو واشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:48  توسط آبان  | 

پدر و مادرم دیروز رفتند سفر حج ٬ به این دلیل دوست داشتم کمی از مراسمی که هم اینک در آن سرزمین جریان دارد بنویسم ٬ مادرم در ماه آخر از فرصت استفاده کرد و یک بار دیگر کتاب " حج " دکتر علی شریعتی را مطالعه کرد ٬ گاهی هم برای من از برخی اعمال و دلایل انها می گفت ٬ اما قول داده بعد از بازگشت برای من گزیده ای از مشاهداتش درباره اصل این مراسم و هدف از انجام آنها را به همراه چکیده ای از نوشته های دکتر علی شریعتی را بنویسد تا در اینجا منتشر کنم ٬ پس فعلا تنها به آیاتی از کتاب حقیقت و  داستانی کوتاه از داستان های زیبای آفرینش اکتفا می کنم .

به خاطر بیاورید هنگاهمی را که ابراهیم به پدرش گفت : آیا بت هایی را معبودان خود انتخاب می کنی ؟ من ٬ تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می بینم .

و این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا به آنها استدلال کند و اهل یقین گردد .

هنگامی که تاریکی شب او را پوشانید ٬ ستاره ای مشاهده کرد ٬ گفت : " این خدای من است " اما هنگامی که غروب کرد گفت : غروب کنندگان را دوست ندارم " 

و هنگامی که ماه را دید که سینه افق را می شکافد ٬ گفت : " این خدای من است " ٬ اما هنگامی که آن هم غروب کرد گفت : " اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند ٬ مسلما از گروه گمراهان خواهم بود "

و هنگامی که خورشید را دید ٬ گفت : " این خدای من است ٬ این که از همه بزرگتر است " اما هنگامی که غروب کرد گفت : " ای قوم ٬ من از شریک هایی که شما برای خدا می سازید بیزارم "

من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان ها و زمین را آفریده ٬ من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم .

چگونه من از بت های شما بترسم ؟ ! در حالی که شما از این نمی ترسید که برای خدا همتایی قرار داده اید که هیچ گونه دلیلی در باره آن برای شما نازل نکرده است .

( آیات ۷۴ تا ۸۱ سوره انعام )

و اینک داستانی از نوشته های خانم نظر آهاری انتخاب کردم که تقدیم می کنم به روح بزرگ دوستان مهربانم  .

"  آن بت ٬ ابراهیم می خواست  " 

بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.

مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

برای شما بهترین روزها و شب ها را آرزو می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:47  توسط آبان  | 

مهر را می ستاییم که سرزمین های ایرانی را خانمان خوش و سرشار از سازش و آرامش بخشد .

بشود که او ما را به یاری آید .

بشود که او ما را گشایش بخشد .

بشود که او ما را دستگیری کند .

بشود که او ما را دلسوز باشد .

بشود که او چاره کار ما را به ما بنماید .

بشود که او ما را پیروزی بخشد .

بشود که او مارا بهروزی دهد .

بشود که او ما را دادرس باشد .

آن نیرومند هماره پیروز نافریفتنی که در سراسر جهان استومند سزاوار ستایش و نیایش است .

آن ایزد نیرومند توانا ٬ آن نیرومندترین آفریدگان ٬ آن مهر را می ستاییم .

ای مهر !

ترا با نمازی که در آن ٬ نام تو بر زبان آید ٬ با نیایشی درخور زمان می ستایم .

به نیایش ما گوش فراده .

ستایش ما را بپذیر .

خواهش ما را برآور .

ای تواناتر !

به پایداری پیمانی که بسته شد ٬ مارا کامیابی بخش . آنچه را که از تو خواستاریم به ما ارزانی دار :

توانگری ٬ پیروزی ٬ خرمی ٬ بهروزی ٬ دادگری ٬ نیک نامی ٬ آسایش روان ٬ توان شناخت ٬ دانش مینوی ٬ پیروزی اهوره آفریده ٬ برتری پیروزمندی که از بهترین نیکی ها باشد .

( گزیده ای از بندهای ۴ ٬ ۵ ٬ ۶ ٬ ۳۱ ٬ ۳۲ ٬ ۳۳ از مهر یشت اوستای مقدس )

در طولانی ترین شب سال ٬ زیر آسمان پر ستاره یلدا  ٬ از سرزمین آفرینش ٬ درودی تقدیم به وجود اهورایی همه شما مهربانترین دوستانم .

این شب بی آنکه نیاز باشد سخنی از بزرگی اش گفت ٬ تنها به واسطه بودنش مقدس است ٬ شبی که نمادی ست از نظم آفرینش و چگونگی گردش روز و شب و درایت حاکم بر آنها برای آسایش آفریدگان . اهورایی بودن یلدا از آسمان پرستاره و زمین سپید پوشش پیداست .

برای این شب تصمیم دارم علاوه بر گزیده مهریشت اوستا که در بالا تقدیم شما شد نکاتی چند از تاریخچه این شب به همراه دو داستان کوتاه از مادر مهربان داستان های آسمان و زمین هدیه کنم به قلب های پرنورتان .

شب یلدا یا شب میلاد میترا، خدای نور گرامی باد

ایرانیان قبل از ظهور زرتشت عقیده داشتند که در چنین شبی "میترا" یا "مهر"  کنار یک نهر آب از دل تخته ‌سنگی متولد شد، خدای شکست ‌ناپذیر خورشید، مهر و دوستی، محبت، نور و عدالت.

میترا گاو سپید مقدسی دارد که همه جا مونس و همراه او است. یک روز خدای خورشید کلاغى را نزد میترا می‌فرستد و به او فرمان ميدهد که گاو خود را قربانی کن. میترا با اکراه گاو خود را می‌کشد و از خون اين گاو، دنیا و هر چه در آن است بوجود می‌آید.

پس از این قربانی، میترا سوار بر كشتى خدای خورشید، بر فراز اقیانوس‌ها  پرواز ميكند، به آسمان‌ها برده می‌شود و از آن پس به‌عنوان میانجی بین آفریدگار و آفریدگان وساطت می‌کند (معنای اصلی میترا نیز "واسطه" یا "میانجی" است).

ایرانیان باستان پیش از ظهور زرتشت، میترا را می‌پرستیدند و هر سال در بزرگداشت میلاد او جشن‌هایی برگزار می‌کردند.

ظهور زرتشت و گرویدن شاهان هخامنشی به آیین زرتشت، كم كم  پرستش میترا (میترائیسم) با دين جدید آميخته شد.اما آیین میترا  به‌طور کامل از بین نرفت.

شاهان ایرانی سلسله هخامنشی از داریوش (۵۲۲ تا ۴۸۶ ق.م) به بعد، با اينكه پیرو زرتشت بودند، با عقاید کهن مذهبی که هنوز بسیاری از مردم و اشراف آنها را اجرا ميكردند مخالفتى نداشتند، و به همین دليل ، بسیاری از ايرانيان عقاید میترائیسم را حفظ كردند و يا آنرا در آیین زرتشت ادغام کردند.

 میترا خدای خورشید و نور، با اهورامزدا خدای روشنایی تداعی شد، و در مبارزه با اهریمن خدای تاریکی قرار گرفت.

به دليل مبارزه هميشگى روشنائى با تاریکی، بزرگترین نبرد در چنین شبی رخ می‌دهد، كه بالاخره روشنایی پیروز می‌‌شود و از آن به بعد روز و روشنى درازتر و شب و تاريكى کوتاه ‌تر می‌شوند،

نور و گرما هر روز بيشتر و سرما و ظلمت رو به کاهش، و نیکی بر بدی، و اهورامزدا بر اهریمن،  پيروزمیشوند.

 ایرانیان آتش و حرارت را مظهر اهورامزدا  می‌دانستند، در شب يلدا  بیرون از منازل آتش روشن می‌کردند وداخل خانه ها، زیر حرارت کرسی کنار هم به شب ‌زنده ‌داری و شادى می‌پرداختند، تا از این راه، در جنگ با تاريكى، "خورشید" را، يارى کرده باشند.

 آجیل و فندق و هندوانه و حلوا و... می‌خوردند‌، و پایان سردی و آغاز گرمی را جشن مى گرفتند.

درخت سرو یا "سرو یلدا"  به‌عنوان سمبول استقامت و پایداری در برابر سرما و تاریکی، در معابد میترا وجود داشت و در چنین شبی جوانان، در پارچه‌ای ابریشمی آرزوئى ميكردندد و آنرا بر شاخه‌های سرو می‌آویختند و در پای درخت هدایایی تقدیم میترا می‌کردند، به این امید که آرزوهای‌شان برآورده شود... ومراسمى ديگر . .

برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ کتاب تنهایی ( پشت صحنه سرزمین آفرینش ) مراجعه نمایید .

امیدوارم از مطالعه دانسته های بالا لذت برده باشید ٬ گوشه گوشه از این سرزمین پر است از اسطوره ها و افسانه های مقدسی که هرکدام هزاران داستان در نهاد خود دارند و این رزم پابرجایی آداب دیرینه آریایی ماست . این شب برای شما دو داستان انتخاب کردم از مادر داستان های آسمان و زمین ۲ تقدیم به می کنم به دل های نیکو سرشتتان .

" یلدا نام یک فرشته است "

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.
راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.

" قالی بزرگی ست ٬ زندگی "


 هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالي‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ مي‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود مي‌گويند: اين‌ نيست‌ قالي‌اي‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است ...

با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌هاي‌ كبود معصيت، با طرح‌هاي‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌هاي‌ ستم.
فرشته‌ها گريه‌ مي‌كنند و قالي‌ آدم‌ را مي‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ مي‌كنند.
رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالي‌ بزرگي‌ است‌ زندگي‌ كه‌ تو مي‌بافي‌ و من‌ مي‌بافم‌ و او مي‌بافد. همه‌ بافنده‌ايم. مي‌بافيم‌ و نقش‌ مي‌زنيم، مي‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا مي‌بريم، مي‌بافيم‌ و مي‌گستريم.
دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد. و خدا بود كه‌ فرمود: ببافيد، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر پود زندگي‌ زد.
و هر كه‌ آمد، گره‌اي‌ تازه‌ زد و رنگي‌ ريخت‌ و طرحي‌ بافت. و چنين‌ شد كه‌ قالي‌ آدمي‌ رنگ‌رنگ‌ شد. آميزه‌اي‌ از زيبا و نازيبا. سايه‌ روشني‌ از گناه‌ و صواب.
گره‌ تو هم‌ بر اين‌ قالي‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نيز. و هزارها سال‌ بعد، آدميان‌ بر فرشي‌ خواهند زيست‌ كه‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را تو بافته‌اي.
كاش‌ گوشه‌اي‌ را كه‌ سهم‌ توست، زيباتر ببافي.

امیدوارم از خواندن داستان های زیبای بالا لذت برده باشید ٬ داستان های شب یلدا بود که هدیه ای بود برای شما دوستان خوبم ( هر دو داستان از نوشته های خانم عرفان نظر آهاری بود )

از اینکه امشب در کنار هم بودیم بسیار مسرورم و می دانم روزی همین با هم بودن ها و دلبستگی ها ٬ می شود داستان شب نشینی شب های یلدایمان .

در پایان همچون همیشه از دوستان بسیار خوبم مهدی ٬ نیما ٬ هرمزد ٬ آرش آسمانی ٬ روزبه ٬ امیر ٬ هادی ٬ پوریا ٬ هستی ٬ رسول ٬ راما ٬ رضا ٬ باران ٬ شیخ حق گو ٬ آلفونسو ٬ آيدين ٬ آرش آرا ٬ وحید ٬ اکبر ٬ آرشام پارسی  سپاسگذارم به خاطر همراهی صمیمانه تان ٬ انرژی نوشتنم را از همراهی شما  می گیرم ٬ از اینکه هستید و اینگونه مهربانانه بر من می وزید سپاس .

شب ها و روزهایی زیبا ٬ آرام و پرخاطره داشته باشید ٬ تا دیداری دیگر به دستان پرمهر آفریدگار می سپارمتان .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:46  توسط آبان  | 

null

سکانس اول : اینجا اراک است ٬ یک هفته قبل از انتخابات شورای شهر ٬ همه شهر در هیجان انتخاب افرادی کارآمد برای شورای سوم .

سکانس دوم : جمع آوری گسترده بیلبورد های تبلیغاتی ائتلاف یاران خاتمی از سطح شهر در روزهای پایانی تبلیغات .

سکانس سوم : تبلیغات رودرو و گروهی اصلاح طلب ها ( همچون دوران انسان های اولیه )

سکانس چهارم : شب انتخابات و ارسال نزدیک به ۳۰۰ پیام کوتاه توسط گوشی همراه برای دوستان و آشنایان و اعلام لیست نهایی ائتلاف یاران خاتمی .

سکانس پنجم : یک دوش آب خنک ٬ وضو ٬ تلاوت کتاب حق (قرآن) ٬ پوشیدن کت و شلوار و زدن خوشبوترین عطرها و همراه داشتن شناسنامه و آیت الکرسی و دعای نور و حضور در حوزه اخذ رای خیابان نیسانیان ( روبروی کلیسا ) ٬ تلاوت آیت الکرسی و توسل به آفریدگار ٬ به نام خدا . خانم فریبا آباقری ( سردبیر هفته نامه عطر یاس ) - مهندس محمد مصطفوی ( رئیس نظام مهندسی استان ) - دکتر شهرام حریر فروش ( رئیس سابق بیمارستان ولیعصر ) - مهندس مسعود صفری - آقای علی حسین محمدی - آقای مهدی میقانی ـ دکتر محسن غفاری - دکتر علی رجایی - مهندس محمد دوست حسینی .

سکانس ششم : روز انتخابات و حضور نسبی مردم پای صندوق ها و به عرصه آمدن شماری از آرای خاموش .

سکانس هفتم : روز انتخابات و تخلفات گسترده یوسفی تبار ( از حامیان دولت ) و توزیع تراکت تبلیغاتی طرفداران دولت در حوزه اخذ رای .

سکانس هشتم : یک روز بعد از انتخابات ٬ ساعت ده صبح ٬ تماس با مسئول ناظر ستاد ائتلاف در صندوق ها ( مهندس نادری آمار رسمی آرای اراک را اینگونه اعلام می کند : خانم فریبا آباقری ٬ آقای مهندس محمد مصطفوی ٬ آقای دکتر شهرام حریر فروش ٬ آقای دکتر محسن غفاری ٬ آقای قائم مقامی و . . . که همگی از گزینه های اصلی ائتلاف یاران خاتمی بودند . )

سکانس نهم : اعلام رسمی نتایج شمارش دو سوم آرای شورای شهر اراک توسط اکثر منابع خبری : ائتلاف اصلاح طلبان در اراک توانست به 4 کرسی شورای شهر دست پیدا کند. با توجه به شمارش آرای دو سوم صندوق‌ها در شهر اراك خانم فريبا آباقري نامزد مورد حمايت ائتلاف اصلاح‌طلبان (ياران خاتمي) با فاصله زياد در صدر فهرست منتخبان قرار دارد. بنابراين گزارش در ميان 9 نفر اول 4 نفر از فهرست اصلاح‌طلبان 2 نفر اصولگرايان و 3 نامزد مستقل حضور دارند كه به اصلاح‌طلبان نزديكترند.
( وب سایت خبری امروز - شهر فردا - پایگاه ائتلاف )

تركيب آرا در شهرهای کرمان، کرمانشاه، بوشهر، اراک، ایلام و مشهد

4 اصلاح طلب در شورای شهر اراک

پیروزی یاران خاتمی در شورای شهر اراک

سکانس دهم : اخبار ساعت ۱۲ ظهر رادیو اراک : سکوت معنا دار رسانه به اصطلاح ملی و عدم اعلام نتایج انتخابات شوراها .

سکانس یازدهم : اخبار ساعت ۱۶:۴۵ شبکه آفتاب ( تلویزیون اراک ) و سکوت تامل برانگیز رسانه ملی و عدم اعلام نتایج آانتخابات شوراها .

سکانس دوازدهم : اخبار ساعت ۲۰:۴۵ شبکه آفتاب ( تلویزیون اراک ) و سکوت معنادار و ترس آور رسانه ملی و عدم اعلام نتایج آرای شمارش شده مردم اراک .

سکانس سیزدهم : تماس یک دوست و اعلام نتایج عجیب و غزیبی از انتخابات شوراهای اراک .

سکانس چهاردهم : تماس با مهندس نادری و اظهار تاسف از آماری کاملا نادرستی که از فرمانداری بیرون آمده ( تمامی ۵ کاندیدای انتخاب شده اصلاح طلبان از لیست نهایی حذف شدند و چهره های اصولگرا جای انها را گرفتند )

سکانس پانزدهم : آقای کروبی در انتخابات ریاست جمهوری گفته بودند که ” من نفر دوم بودم ٬ زمانی که برای ۲ ساعت خوابیدم و بیدار شدم متوجه شدم که نفر سوم شدم ٬ این خواب اصحاب کهف بود ” حال دوست دارم بپرسم : آقای دکتر حریر فروش ٬ آقای مهندس مصطفوی ٬ آقای دکتر غفاری ٬ منتخبان مردم اراک برای شوراها ٬ شما که نخوابیده بودید . پس چه طور شده که عوامل دولت گستاخی را بدان جا رسانده اند که در عین بیداری و در روز روشن ٬ آرای مسلم مردم را اینگونه وارونه منتشر می کنند . وای بر دولتی که اینگونه از اعتماد ملت سو استفاده کند .

سکانس شانزدهم : خسته از یک ماه تلاش مقدس ٬ که دولت اینگونه نتیجه اش را پای مال کرد ٬ من و سیستمم و تنها پایگاهم برای درد دل با همه مردمان دنیا ( روزنو ) در کنج اتاقی که بیرون پنجره هایش برف می بارد و به یاد اخوان ثالث که می گفت ” هوا بس ناجوانمردانه سرد است ”

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

سردبیر سرزمین آفرینش - اراک - آذرماه ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:45  توسط آبان  | 

سلام ٬ قصد داشتم تا شب مقدس یلدا مطلبی ننویسم ٬ اما حادثه ای پیش آمد که قلب مان را اندوه بار کرد . مادر " احسان " درگذشت و این اندوهی بود بر قلب همه کسانی که او را می شناختند و حتی من که او را نمی شناسم .

احسان جان ٬ همدردی من و همه اهالی این سرزمین را از بپذیر و بدان که از صمیم قلب دوستت داریم . نوشته زیر را هم از مهربان نویسنده داستان های آسمان و زمین انتخاب کردم و تقدیم می کنم به تو و خانواده بزرگوارت . برای روح بزرگ مادرت دعا می کنم و برایش آیاتی از کتاب حق را خواهم خواند .

 

"  آن اکسیر مقدس  " 

طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم. نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها. نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن.گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد. بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوي‌ شكايت‌ گرفت‌ و گلايه...‌

و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود.

ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ و مه‌ ساخته‌اند. براي‌ شكستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نيست. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست.
خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم.
از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم.
شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، توي‌ سينه‌ ما جا براي‌ هيچ‌ غمي‌ نيست.
خدايا، ما را ببخش. اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست، ما ديگر ايوب‌ نيستيم.

خدايا اما به‌ ما برگردان، آن‌ معجون‌ تلخ، آن‌ اكسير مقدس، آن‌ صبر قشنگ‌ را .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:41  توسط آبان  | 

درود بر باران مهربان آبان ٬بر برف پاییزی آذر و باد سرد دی . و سلامی سرشار از رنگ های گرم فصل رنگارنگ تقدیم به مردمان نیک سرشت سرزمین آفرینش .

از باران آبان گذشتیم و برف آذر نیز بارید ٬ صدای سرمای بادهای دی نیز در گوش شهر پیچیده و چه زیباست آرایش رنگین درخت های پاییزی . 

لباس سفیدی که بر دامان طبیعت نشست ٬ سفری شد رویایی یه سرزمین کودکی هایم ٬ به دوران خروش بچگی و هیجان شیطنت ها ٬ به یاد آدم برفی ها و هویج های قد و نیم قد روی صورت هایشان ٬ و به یاد شال هایی که بر گردنشان یخ می زد و جاروهایی که دم عید به دستشان می دادیم تا حیاط را جارو کنند . یادش به خیر در روزهای آخر که خورشید فروردین جانی گرفته بود ٬ آدم برفی ها حتی خودشان را هم جارو کرده بودند ٬ گرمای بخاری که از آب شدنشان برمی خاست را هنوز روی گونه هایم حس می کنم ٬ چه تلخ بود رفتنشان ٬ اما سختی اش فراموش شد زمانی که قصه رفتنشان را شنیدم ٬ زمانی که که فهمیدم آنها بخار می شوند و می روند در آسمان و نه ماه انتظار می کشند تا دوباره از ابرها متولد شوند و با دستان کودکی شکل بگیرند و در آخر حیاط خانه ها را برای نوروز جارو کنند و دوباره به آغوش مادرشان آسمان بازگردند .

همه این نشانه ها زیباست ٬ برف ٬ باران ٬ خورشید ٬ رود ٬ جنگل ٬ کوه ٬ گل ٬ نور ٬ زمان ٬ خاک ٬ . . .

همه زیباست ٬ همه انعکاسی ست از زیبایی ٬ انعکاسی از زیبایی آفریدگار ٬ از زیبایی حقیقی ٬ از زیبایی آفرینش .

بی هدف نوشتم و پراکنده ٬ نوشته هایم تنها حاصل شوقی بود که از بارش برف آسمانی در دلم پدید آمده بود ٬ دوست داشتم این شوق را میان همه مان تقسیم کنم و جایی جز سرزمین آفرینش برای این مهمانی نیافتم .

امیدوارم مردمان مهربان این سرزمین به خاطر وقفه ای که در نوشته ها و روال سرزمین آفرینش پیش آمد پوزش من را پذیرفته باشند هر چند آن ها نیز جزئی از این آفرینش بود اما دو پست آخر را برای راحتی جدا کردم و در کتاب تنهایی ( آفرینش ۲ ) قرار دادم . بالاخره سرنوشت وبلاگ های مجازی هم مشخص شد و همه او نها رو مرتب کردم و  راه افتادند . هم " نظر اندیشی " و هم " آیات آفرینش " و " کتاب تنهایی " و " چاپارخانه " . وقفه پیش آمده به خاطر مطرح شدن برخی از مسائل عاطفی بود که در پست های آخر سعی کردن تا حدودی خط فکری خودم را در این زمینه نشان دهم .

من هم مثل اون داستان اولی ٬ چند وقت بود که دنبال قطعه گم شده خودم می گشتم ٬ بعد که خسته شدم ٬ مثل قطعه گم شده صبر کردم تا یکی بیاد که من قطعه گم شدش باشم ٬ اما ماجراهای پیش آمده در این چند مدت غیبتم ٬ اندیشه ام را به این سو کشاند که دایره ای باشم کامل و با دایره یا دایره هایی قل بخورم و آواز بخوانم . برای این منظور یک ستون افقی متحرک به انتهای وبلاگ اضافه کردم " خدا دانه کوچک را توی دستش گرفت و گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ٬ بزرگتر از آن چه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ٬ دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی " .

فکر کنم خیلی پرحرفی کردم ٬ قصد داشتم در مورد چند تا مطلب صحبت کنم که مهمترین اونها " دیدگاه قرآن درباره همجنسگرایی و ماجرای قوم لوط " بود که به خاطر اهمیت بیش از حد ٬ این موضوع را به پست بعدی واگذار می کنم . ماجرای مهم دیگری که باید از اون صحبت کرد " زکات مال و کمک به فقرا " است ٬ قبل از اینکه خودم چیزی بگویم نظر شما را به آیاتی از کتاب حق جلب می کنم :

" نیکوکاری بدان نیست که روی به جانب مشرق یا مغرب کنید ٬ لیکن نیکوکار کسی است که به خدای دو عالم و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آورد و دارایی خود را در راه دوستی خدا به خویشان و فقرا و رهگذران و گدایان دهد ٬ هم در آزاد کردن بندگان خدا صرف کند و هم نمار به پا دارد و زکات مال به مستحق برساند و با هرکه عهد بسته به موقع وفا کند و در کارزار و سختی ها صبور و شکیبا باشد و به وقت رنج و تعصب صبر پیشه کند ٬ کسانی که بدین اوصافند ٬ آنها به حقیقت راستگویان و پرهیزکاران عالم اند "

حقیقت امر ٬ آنچه که مرا وادار به این نوشتار کرد مساله " خمس مال " بود ٬ به دلیل اینکه به زمان حج نزدیک می شویم دوست داشتم در این مورد صحبت کنم . یک دور دیگر متن کلام خدا را بخوانید . آیا جایی از این آیات اسمی از کلمه " کمک به آخوند " یا  " کمک به سید " پیدا می کنید ؟

می دونید ٬ هر سال در زمان حج ٬ روحانیون گرامی برای سرکیسه کردن ملت آماده می شن و با مطرح کردن قضیه خمس ٬ مال حجاج را گرفته و طبق قانونی که از اسلام تخیلی خودشان گرفته اند ٬ نیمی از آن مال را به روحانیت می دهند به عنوان حق امام و نیمی را به سید می دهند .

حال من یک سوال دارم . در کل قران حتی نامی از حضرت علی برده نشده ٬ پس چطور می تواند نامی از اولاد یا نوادگان او برده شده باشد و بیان شده باشد که نیم پول خمس مردم برای سید است . سوال دیگر اینکه ٬ همه تاریخ را خوب جستجو کنید ٬ ببینید آیا قبل از صفویه روحانیتی وجود داشته که قرار باشد نیمی از خمس از آن او باشد ؟ خیر روحانیت ساخته و پرداخته دربار های صفوی ست تا بتوانند ایران را به اتحاد برسانند و بر مردم حکومت کنند .

من دوست ندارم در این سرزمین بحث سیاسی کنم ٬ اما لازم بود اینها را بگویم ٬ زیرا آفریدگار در همین کتاب حقیقت بارها به این نکته اشاره کرده " ادله لازم برای اهل فکر و اندیشه افریدیم ٬ باشد تا بیاندشند و راه رستگار ی را طی کنند " . پس ما خود باید بیاندیشیم ٬ اگر می خواهید خمس مال را بدهید ٬ کسی مانع نمی شود ٬ اما نه به حوزویان و سید ها ٬ خمس مال تان را به مردم فقیر ایران بدهید ٬ به کودکانی که خرج درمان سرطان و یا دیالیز خود را ندارند ٬ به پدرانی که شب ها دیروقت به خانه می آیند تا شرم خود را از دید کودکشان پنهان کنند ٬ به مردمان نیازمند نه به علما .

یک آیه دیگر نیز انتخاب کردم و این بحث را به پایان می رسونم :

" پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و سپس شکر نعمت من به جای آرید و کفر نعمت مکنید ٬ ای اهل ایمان در پیشرفت کار خود صبر و قاومت پیشه نید و به ذکر خدا و نماز توصل جویید که خدا یاور بردباران است "

موضوع بعدی که می خواستم به آن اشاره کنم ٬ فردا ۱۶ آذر سالگرد شهادت سه آذر اهورایی (  شریعت رضوی ٬ احمد قندچی ٬ مصطفی بزرگ نیا ) است ٬ که به نام روز دانشجو شهرت یافته ٬ در باب آن روز گوشه هایی از اتفاقاتآذز ماه سال ۱۳۳۲ را بازگو می کنم ٬ رشادتی که سند افتخاری ست برای هر ایرانی .

" بعد از کودتای ۲۸ امرداد سال ۱۳۳۲ ٬ در حین برگزاری دادگاه محاکمه دکتر مصدق ٬ درگیری و تظاهرات های دانشجویی در اعتراض به ساقط کردن دولت مردمی او در گوشه و کنار ایران ادامه داشت ٬ در دادگاه نظامی سرتیپ آزموده با سخنانی بیهوده و مشتی هرزه گویی از هیچ تلاشی برای بدنام کردن مصدق کوتاهی نمی کرد .

در آن روزها که بیانات سرتیپ آزموده از طریق روزنامه ها منتشر می شد ٬ مردم کوچه و بازار ٬ دانشجویان دانشگاه و دانش اموزان دبیرستان ها ٬ بازاریان و اعضای هنوز دستگیر نشده طرفدار دکتر مصدق هر روز در تهران و تبریز و شیراز و اصفهان و شهرهای دیگر ایران به هواداری از دکتر مصدق تظاهرات می کردند و آزادی فوری و بدون قید و شرط او را می خواستند و دولت شاه و زاهدی وحشیانه آنها را سرکوب می کردند . در همان دوران سیاه و غم بار بود کهدر سوم آذر ٬ دنیس رایت ٬ کاردار موقت سفارت انگلیس ٬ با چهارده نفر از همکاران خود به تهران آمد .

در چهاردهم همان ماه بود که سپهبد زاهدی برقراری روابط سیاسی بین ایران و انگلیس را اعلام کرده بود . 

در شانزدهم همان ماه بود که نظامی ها بار دیگر پس از محاصره دانشگاه وارد آن شدند ٬ دانشجویان معترض به سفر نیکسون و محاکمه مصدق را تا پله ها و راهرو ها و کلاس ها تعقیب کردند ٬ به گلوله بستند و جسد هایشان را در میان بخارهای خونینی که بر اثر ترکیدن شوفاژ کلاس ها برخاسته بود ٬ رها کردند و رفتند .

در هفدهم همان ماه بود که فرماندار ی نظامی تعدادی از روزنامه هایی را که شرح ماجرای دانشگاه را گزارش کرده بودند توقیف کرد .

در هجدهم همان ماه بود که ریچارد نیکسون رییس جمهور آمریکا برای مذاکره پیرامون نفت به ایران آمد و بار دیگر تظاهرات اعتراضی مردم به رهبری دانشجویان به خاک و خون کشیده شد .

در بیست و سوم همان ماه بود که دولت با استقرار تانک ها و زره پوش ها و گماشتن سربازان مسلح در هر گوشه و میدان ٬ تهران را به صورت شهری در حال جنگ دراورد .

در سی ام همان ماه بود که دادگاه نظامی دکتر مصدق را به سه سال حبس انفرادی محکوم کرد  .

و در همان آذر ماه خونبار بود که نیما یوشیج در انزوای یوش خود در تنها شهر سال ۱۳۳۲ خود سرود :

منم از هرکه در این ساعت غارت زده تر / همه چیز از کف من رفته به در / دل فولادم مانده در راه .

دل فولادم را بی شکی انداخته است / دست ان قوم بد اندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون و ز زخم .

آری این بود سرنوشت آذر سال ۱۳۳۲ و اینک ۵۳ سال از آن آذر می گذرد ٬ یاد همه بزرگ مردان و زنان آن دوران به نیکی و روح بزرگشان شاد .

امروز سخن به درازا کشید ٬ دوست داشتم از خیلی چیزهای دیگر بنویسم ٬ اما فرصتی باقی نمانده ٬ پس برای انتها داستان  " من آن خاکم که عاشق می شود " از نوشته های مادرمهربان قصه گوی آسمان و زمین ٬ تقدیم می کنم به شما نیک مردمان این دیار .

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.


اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...


اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

در پایان همچون همیشه از همه شما دوستان خوبم متشکرم که همیشه همراهیم می کنید ٬ همچون همیشه می گویم امید و انرژی نوشتنم شمایید ٬ از آرش آرای عزیزم ٬هستی ٬ آرش آسمانی ٬ نیما ٬ مهدی ٬ هرمز ٬ رسول ٬ روزبه ٬ دوست آشنا ٬ دوست ایرانی ٬ آلفونسو ٬ ٬ پدر آريوس ٬ پوریا ٬ کیوان ٬ مجتبی و مهردا افشار عزیزم .

با آرزوی زیباترین روزها و آرام ترین شب ها ٬ تا شب پر خاطره یلدا ٬ بدرود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:40  توسط آبان  | 

داستان های " در جستجوی قطعه گم شده " و " آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ " به منظور کم کردن حجم وبلاگ اصلی و نیز حفظ خط مسیر سرزمین آفرینش به وبلاگ " کتاب تنهایی " به آدرس زیر منتقل شد . لازم به ذکر است که تمامی نظرات شما دوستان نیز برای فهم بهتر مطالب به آنجا منتقل شده است . اما دلم نیامد کامنت های زیبای شما را از اینجا پاک کنم . باز هم سپاسگذارم .

" در جستجوی قطعه گم شده " و " آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:39  توسط آبان  |