
|
|
|
|
|
سلام یاس بانو سلام یاس خوشبوی " نرگس بانو " برایت دلتنگم ٬ اما نمی دانم آن روز ٬ ظهر روز واقعه برایم چه آرزو کردی که اینک همچنان پابرجا ایستاده ام . یاس بانوی عزیزم ٬ می دانم که هر شب به خواب " نرگس بانو " می آیی . اما باز هم بسیار دلتنگ است . نرگس بانوی دوست داشتی مان بسیار گوشه گیر شده است . با کوچکترین کلامی بغض مقدسش می شکند . بسیار دیده بود از سرد و گرم روزگار ٬ با رفتن تنها یاس بانویش اما دل شکسته اش را سیل برد . سیل اشک و آه ٬ و بغضی فروخفته . یاس بانو ٬ دلم تنگ شده است برایت ٬ برای عطر یاس بانویم دلم دلتنگم . و پناهی جز دامان نرگس بانو ندارم . یاس بانو ٬ هز روز قبل از آنکه روشنی روز از آن خیابان رخت بربندد و روشنی جنجالی ماشین ها و صدای گام های مردمان گوش خشت خشت دیوار هایش را پر کند ٬ به منزلش می روم . دوستش دارم " نرگس بانو " را می گویم . از آن روز که نسیم آمد و گل های یاس تو را با خود به آن سوی مرز احساس برد ٬ تنها دلخوشی روزگارانم " نرگس بانو " ست . یاس بانو کمکم کن . سخت نگرانم . یادت می آید ؟ اصفهان . دکتر . آن بیماری . . . یاس بانو ٬ کمکم کن ٬ نگرانم . نرگس بانویت هر روز ضعیف تر می شود . نرگس بانویت نمی داند از آنچه در ذره ذره وجودش رخنه کرده . از آنچه در کمینش نشسته . یاس بانو ٬ بدون او دیگر نمی توانم غروب را تحمل کنم . یاس بانو دوست دارم . می دانم که آگاهی ٬ می دانم که می دانی ٬ می دانم که احساسم می کنی . یاس بانو دوستت دارم . دلتنگت هستم . یاس بانو ٬ یک بار از تو خواستم که خودت را برایم از آفریدگار بخواهی . . . اینبار " نرگس بانو " را برایم از خدا بخواه . " یاس بانو " دوستت دارم ٬ هم تو را و هم مادرت " نرگس بانو " را . . . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:26 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
یه صدای آروم ٬ مهربون و دوست داشتنی .صدایی که کمترین هدیه شنیدنش آرامش و تفکر است . صدایی کوتاه که دوستش دارم گرچه هیچ گاه فرصت نشد اونطور که شایسته اوست دوست داشتنم را هدیه اش کنم .کوتاه در لحظاتی همراهم بود که بودنش تا هیچ روز تاریخ فراموشم نمی شه ٬ کوتاه در لحظاتی برای من و بانوی آرزوهایم دعا می کرد که با همه دعا ها باز هم احساس تنهایی می کردم . جمله ای کوتاه از کوتاه برای من ارزشی بیشتر از همه کوه های بلند های دنیا دارد . امروز دوست داشتم به کوتاه تبریک بگویم ٬ دوست داشتنش را ٬ زندگی اش را ٬ بودنش را . . . تنها بودنش کافی ست برای آنکه به او تبریک بگویم . کوتاه ٬ دوستت دارم ٬ از صمیم قلبم برات بهترین ها رو آرزو می کنم . شعر زیر از نیماست ٬ هدیه به دوست داشتنی ترین کوتاه دنیا : گشت یکی چشمه ز سنگی جدا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:8 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست آشنا عزیزم دعوتم کرده که توی بازی آرزوها شرکت کنم ٬ بازی آرزوها هم شبیه همون یلدا بازیه و این بار تصمیم داریم چند تا از آرزوهای بزرگمون رو برملا کنیم . اگر دوست دارید آرزوهای نویسنده " سرزمین آفرینش " رو بخونید ٬ لطفا کمربند ایمنی را بسته و آماده هر خطری باشید . پیش از هزچیز از همه دوستانی که ناراحتی قلبی دارند خواهش می کنم از خواندن ادامه مطلب دست نگه دارند . و اما آرزوهای من : ۱ - شاید اگر این بازی ۴ ماه پیش شروع شده بود ٬ اینجا می گفتم که بزرگترین آرزوی من توی زندگی این بوده که تا زمانی که پدر و مادرم رو دارم زنده باشم ٬ اما حالا مجبورم بگم آرزو دارم هرچه سریعتر برم پیش مامانم ٬ آرزو دارم بتونم شب ها خوابش رو ببینم ٬ آرزو دارم یه روز صبح از خواب بیدار بشم و ببینم که برای همیشه برگشته ٬ آرزو دارم . . . و هزاران آرزوی دور و نزدیک از این جنس . ۲ - آرزو دارم بتونم به خاک مقدس ایران خدمت کنم ٬ آرزو دارم وقتی قرار بود به آغوش این خاک بپیوندم ٬ از اینکه برایش کاری نکردم شرمسار نباشم . ۳ - آرزو دارم روزی برسد که هر ایرانی آن طور که شایسته یک انسان است بیاندیشد و آنطور که شایسته یک بشر است زندگی کند . ۴ - آرزو دارم روزی برسد که دروغ از این سرزمین بخت بربندد و مردمان با پنداری نیک ٬ نیک بگویند و نیکو انجام دهند . ۵ - آرزو دارم روزی فرا رسد که هیچ انسانی از بیان افکار و نظراتش واهمه نداشته باشد ٬ روزی که انسانیت در نهاد فرد فرد مردمان پایدار شود . ۶ - آرزو دارم یه پسر داشته باشم و اسمش رو بزارم آرش و از بچگی عشق به میهن رو به اون یاد بدم . ۷ - آرزو دارم یه روز دست همه حکام ظلم و جور از ایران کوتاه بشه . چندتا آرزوی عجیب غریب هم دارم که در آخر می گم : ۱- آرزو دارم دوره کورش و زرتشت و داریوش و مصدق و امیرکبیر بوده باشم و برای یک بار هم که شده اونها رو دیده باشم . ۲ - آرزو دارم دوره یزدگرد سوم بودم و هرکاری از دستم برمی آمد می کردم تا اعراب به ایران دست پیدا نکنند . ۳ - آرزو داشتم به جای بابک خرمدین بودم و تا آخرین قطره خون برای میهن می جنگیدم . ۴ - آرزو دارم اون موقع که خدا انسان رو آفرید و فرشته ها سجده کردند من به جای اون انسان می بودم . ۵ - آرزو دارم یه روز که رفتم بالای کوه " لجور " ببینم اون بالا یه سرزمین دیگه است و اون دنیا که می گن اونجاست . ۶ - آرزو دارم یه شهر بسازم که آخر شهرهای دنیا باشه و اسمش رو بزارم " آبان " ۷ - آرزو دارم . . . یه روز بتونم با بمب اتم " بریتانیا " رو با خاک یکسان کنم از اون طرف آمریکا رو تحریم اقتصادی کنم عرب های عربستان رو بریزم توی دریا تا کوسه بخورتشون و نسل همه کوسه ها از زمین برداشته بشه ٬ بعدش دستور بدم روی قبرستون سعودی ها سرویس بهداشتی بسازند بعدش به روسیه قول همکاری در ساخت نیروگاه هسته ای بدم و بعد سرکارش بزارم و چپاولش کنم برم هندوستان و قصابی باز کنم و فقط گوشت گاو و گوساله بفروشم یه گونی از کود حیوانی اصیل ایران ببرم هلند و بریزم پای گل ها تا همشون خشک بشه برم واتیکان و پاپ رو مجبور کنم مسلمون بشه ( شرط مسلمون شدن رو که دیگه خودتون می دونید ) بعدش بشینم اونجا و مجبورش کنم همه نماز قضا هاش رو از اول عمرش تا حالا بخونه برم مصر بعدش دستور بدم اهرام رو خراب کنند و به جاش سقا خونه بسازند . روشون هم بنویسند به یاد لب تشنه فرعون . برم کوبا و با دست های خودم کاسترو رو خفه کنم تا خیال همه مردم دنیا به خصوص جرج بوش راحت بشه . برم اسپانیا و یه بوس کوچولو از " خوزه ماریو " نخست وزیرشون بردارم ٬ فکر بد نکنید ٬ برای این می خوام بوسش کنم که گفت " انرژی هسته ای حق مسلم ایرانه " بعدش برم کردستان عراق و اون عمامه مسخره مسعودبارزانی رو بردارم به جاش کلاه شاپویی بزارم سرش برم مغولستان و همه کتاب خونه هاشون رو ( اگه داشته باشن ) آتیش بزنم . برم چین و بشون بگم آخه مگه مرض دارید این همه چیز می سازید ٬ باور کنید بعضی اوقات که می رم حموم روی بدنم می گردم ببینم جایی ننوشته " مید این چینا " آرزو داشتم مردم افغانستان و ژاپن رو عوض کنم و بعدش به " کویزومی " بگم برو بچه افغانی بعدش خداداد عزیزی رو بر می دارم می برم استرالیا و مجبورش می کنم یه بار دیگه از اون گل ها بزنه چون اون گلش خیلی به من مزه داد . آخر سر هم بر می گردم ایران ٬ نه اشتباه نکنید من اصلا کاری به مشهدی ها ٬ رشتی ها ٬ قزوینی ها ٬ لرها ٬ ترک ها ٬ کرد ها ٬ بلوچ ها ٬ اصفهانی ها ٬ شیرازی ها و جنوبی ها ندارم . مستقیم می رم تهران و یه مسجدی چیزی گیر می آرم و توش می شینم گریه می کنم به حال تهرانی ها که شهرشون سرای همه است و از هر ملتی و نژادی قبیله ای در شهرشون ساکنند . نمی دونم احساس می کنم خیلی گزافه گویی کردم ٬ اما شاید بد نبود اینجا یه بار هم شوخی کنم . در پایان یگانه آرزویم آن است که هرچه زودتر بانگ برآید و اسرافیل در صور بدمد و هریک از ما آنچه کرده ایم در پیشگاه خدا آشکار بینیم . ضمن تشکر از دوست آشنا که من رو به این بازی دعوت کرد ٬ دوستان خوبم آرش ٬ علی ٬ هستی٬ مهدی ٬ امین ٬ دختر بارانی ٬ مسافران ٬ هرمز ٬ رسول و کیوان را به ادامه بازی دعوت می کنم . با آرزوی نیکوترین روزها و زیباترین شب ها |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:15 توسط آبان
|
|
||