تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

سلام یاس بانو

سلام یاس خوشبوی " نرگس بانو " 

برایت دلتنگم ٬ اما نمی دانم آن روز ٬ ظهر روز واقعه برایم چه آرزو کردی که اینک همچنان پابرجا ایستاده ام .

یاس بانوی عزیزم ٬ می دانم که هر شب به خواب " نرگس بانو " می آیی .

اما باز هم بسیار دلتنگ است .

نرگس بانوی  دوست داشتی مان بسیار گوشه گیر شده است . با کوچکترین کلامی بغض مقدسش می شکند .

بسیار دیده بود از سرد و گرم روزگار ٬ با رفتن تنها یاس بانویش اما دل شکسته اش را سیل برد . سیل اشک و آه ٬ و بغضی فروخفته .

یاس بانو ٬ دلم تنگ شده است برایت ٬ برای عطر یاس بانویم دلم دلتنگم  . و پناهی جز دامان نرگس بانو ندارم .

یاس بانو ٬ هز روز قبل از آنکه روشنی روز از آن خیابان رخت بربندد و روشنی جنجالی ماشین ها و صدای گام های مردمان گوش خشت خشت دیوار هایش را پر کند ٬ به منزلش می روم .

دوستش دارم

" نرگس بانو " را می گویم .

از آن روز که نسیم آمد و گل های یاس تو را با خود به آن سوی مرز احساس برد ٬ تنها دلخوشی روزگارانم " نرگس بانو " ست .

یاس بانو کمکم کن . سخت نگرانم .

یادت می آید ؟ اصفهان . دکتر . آن بیماری . . .

یاس بانو ٬ کمکم کن ٬ نگرانم .

نرگس بانویت هر روز ضعیف تر می شود .

نرگس بانویت نمی داند از آنچه در ذره ذره وجودش رخنه کرده . از آنچه در کمینش نشسته .

یاس بانو ٬ بدون او دیگر نمی توانم غروب را تحمل کنم .

یاس بانو دوست دارم .

می دانم که آگاهی ٬ می دانم که می دانی ٬ می دانم که احساسم می کنی .

یاس بانو دوستت  دارم . دلتنگت هستم .

یاس بانو ٬ یک بار  از تو خواستم که خودت را برایم از آفریدگار بخواهی . . .

اینبار " نرگس بانو " را برایم از خدا بخواه .

" یاس بانو " دوستت دارم ٬ هم تو را و هم مادرت " نرگس بانو " را . . .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:26  توسط آبان  | 

یه صدای آروم ٬ مهربون و دوست داشتنی .

صدایی که کمترین هدیه شنیدنش  آرامش و تفکر است . صدایی کوتاه که دوستش دارم گرچه هیچ گاه فرصت نشد اونطور که شایسته اوست دوست داشتنم را هدیه اش کنم .

کوتاه در لحظاتی همراهم بود که بودنش تا هیچ روز تاریخ فراموشم نمی شه ٬ کوتاه در لحظاتی برای من و بانوی آرزوهایم دعا می کرد که با همه دعا ها باز هم احساس تنهایی می کردم .

جمله ای کوتاه از کوتاه برای من ارزشی بیشتر از همه کوه های بلند های دنیا دارد .

امروز دوست داشتم به کوتاه تبریک بگویم ٬ دوست داشتنش را ٬ زندگی اش را ٬ بودنش را . . .

تنها بودنش کافی ست برای آنکه به او تبریک بگویم .

کوتاه ٬ دوستت دارم ٬ از صمیم قلبم برات بهترین ها رو آرزو می کنم .

شعر زیر از نیماست ٬ هدیه به دوست داشتنی ترین کوتاه دنیا :

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا
 غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
گه به دهان بر زده کف چون صدف
گاه چو تیری که رود بر هدف
گفت : درین معرکه یکتا منم
تاج سر گلبن و صحرا منم
 چون بدوم ، سبزه در آغوش من
 بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو ، شکن
 ماه ببیند رخ خود را به من
 قطره ی باران ، که در افتد به خک
 زو بدمد بس کوهر تابنک
 در بر من ره چو به پایان برد
 از خجلی سر به گریبان برد
 ابر ، زمن حامل سرمایه شد
 باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد
 گل ، به همه رنگ و برازندگی
 می کند از پرتو من زندگی
در بن این پرده ی نیلوفری
کیست کند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور
 رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور
 دید یکی بحر خروشنده ای
 سهمگنی ، نادره جوشنده ای
 نعره بر آورده ، فلک کرده کر
دیده سیه کرده ،‌شده زهره در
 راست به مانند یکی زلزله
 داده تنش بر تن ساحل یله
 چشمه ی کوچک چو به آنجا رسید
 وان همه هنگامه ی دریا بدید
 خواست کزان ورطه قدم درکشد
 خویشتن از حادثه برتر کشد
 لیک چنان خیره و خاموش ماند
 کز همه شیرین سخنی گوش ماند
خلق همان چشمه ی جوشنده اند
 بیهوده در خویش هروشنده اند
 یک دو سه حرفی به لب آموخته
 خاطر بس بی گنهان سوخته
لیک اگر پرده ز خود بردرند
 یک قدم از مقدم خود بگذرند
 در خم هر پرده ی اسرار خویش
 نکته بسنجند فزون تر ز پیش
 چون که از این نیز فراتر شوند
 بی دل و بی قالب و بی سر شوند
 در نگرند این همه بیهوده بود
 معنی چندین دم فرسوده بود
 آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
 و آنچه بکردند ز شر و ز خیر
 بود کم ار مدت آن یا مدید
 عارضه ای بود که شد ناپدید
 و آنچه به جا مانده بهای دل است
کان همه افسانه ی بی حاصل است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:8  توسط آبان  | 

دوست آشنا عزیزم دعوتم کرده که توی بازی آرزوها شرکت کنم ٬ بازی آرزوها هم شبیه همون یلدا بازیه و این بار تصمیم داریم چند تا از آرزوهای بزرگمون رو برملا کنیم .

اگر دوست دارید آرزوهای نویسنده " سرزمین آفرینش " رو بخونید ٬ لطفا کمربند ایمنی را بسته و آماده هر خطری باشید . پیش از هزچیز از همه دوستانی که ناراحتی قلبی دارند خواهش می کنم از خواندن ادامه مطلب دست نگه دارند .

و اما آرزوهای من :

۱ -  شاید اگر این بازی ۴ ماه پیش شروع شده بود ٬ اینجا می گفتم که بزرگترین آرزوی من توی زندگی این بوده که تا زمانی که پدر و مادرم رو دارم زنده باشم ٬ اما حالا مجبورم بگم آرزو دارم هرچه سریعتر برم پیش مامانم ٬ آرزو دارم بتونم شب ها خوابش رو ببینم ٬ آرزو دارم یه روز صبح از خواب بیدار بشم و ببینم که برای همیشه برگشته ٬ آرزو دارم . . . و هزاران آرزوی دور و نزدیک از این جنس .

۲ -  آرزو دارم بتونم به خاک مقدس ایران خدمت کنم ٬ آرزو دارم وقتی قرار بود به آغوش این خاک بپیوندم ٬ از اینکه برایش کاری نکردم شرمسار نباشم .

۳ - آرزو دارم روزی برسد که هر ایرانی آن طور که شایسته یک انسان است بیاندیشد و آنطور که شایسته یک بشر است زندگی کند .

۴ - آرزو دارم روزی برسد که دروغ از این سرزمین بخت بربندد و مردمان با پنداری نیک ٬ نیک بگویند و نیکو انجام دهند .

۵ - آرزو دارم روزی فرا رسد که هیچ انسانی از بیان افکار و نظراتش واهمه نداشته باشد ٬ روزی که انسانیت در نهاد فرد فرد مردمان پایدار شود .

۶ - آرزو دارم یه پسر داشته باشم و اسمش رو بزارم آرش و از بچگی عشق به میهن رو به اون یاد بدم .

۷ - آرزو دارم یه روز دست همه حکام ظلم و جور از ایران کوتاه بشه .

چندتا آرزوی عجیب غریب هم دارم که در آخر می گم :

۱- آرزو دارم دوره کورش و زرتشت و داریوش و مصدق و امیرکبیر بوده باشم و برای یک بار هم که شده اونها رو دیده باشم .

۲ - آرزو دارم دوره یزدگرد سوم بودم و هرکاری از دستم برمی آمد می کردم تا اعراب به ایران دست پیدا نکنند .

۳ - آرزو داشتم به جای بابک خرمدین بودم و تا آخرین قطره خون برای میهن می جنگیدم .

۴ - آرزو دارم اون موقع که خدا انسان رو آفرید و فرشته ها سجده کردند من به جای اون انسان می بودم .

۵ - آرزو دارم یه روز که رفتم بالای کوه " لجور " ببینم اون بالا یه سرزمین دیگه است و اون دنیا که می گن اونجاست .

۶ - آرزو دارم یه شهر بسازم که آخر شهرهای دنیا باشه و اسمش رو بزارم " آبان "

۷ - آرزو دارم . . .

یه روز بتونم با بمب اتم " بریتانیا " رو با خاک یکسان کنم

از اون طرف آمریکا رو تحریم اقتصادی کنم

عرب های عربستان رو بریزم توی دریا تا کوسه بخورتشون و نسل همه کوسه ها از زمین برداشته بشه ٬ بعدش دستور بدم روی قبرستون سعودی ها سرویس بهداشتی بسازند

بعدش به روسیه قول همکاری در ساخت نیروگاه هسته ای بدم و بعد سرکارش بزارم و چپاولش کنم

برم هندوستان و قصابی باز کنم و فقط گوشت گاو و گوساله بفروشم

یه گونی از کود حیوانی اصیل ایران ببرم هلند و بریزم پای گل ها تا همشون خشک بشه

برم واتیکان و پاپ رو مجبور کنم مسلمون بشه ( شرط مسلمون شدن رو که دیگه خودتون می دونید ) بعدش بشینم اونجا و مجبورش کنم همه نماز قضا هاش رو از اول عمرش تا حالا بخونه

برم مصر بعدش دستور بدم اهرام رو خراب کنند و به جاش سقا خونه بسازند . روشون هم بنویسند به یاد لب تشنه فرعون .

برم کوبا و با دست های خودم کاسترو رو خفه کنم تا خیال همه مردم دنیا به خصوص جرج بوش راحت بشه .

برم اسپانیا و یه بوس کوچولو از " خوزه ماریو " نخست وزیرشون بردارم ٬ فکر بد نکنید ٬ برای این می خوام بوسش کنم که گفت " انرژی هسته ای حق مسلم ایرانه "

بعدش برم کردستان عراق و اون عمامه مسخره مسعودبارزانی رو بردارم به جاش کلاه شاپویی بزارم سرش

برم مغولستان و همه کتاب خونه هاشون رو ( اگه داشته باشن ) آتیش بزنم .

برم چین و بشون بگم آخه مگه مرض دارید این همه چیز می سازید ٬ باور کنید بعضی اوقات که می رم حموم روی بدنم می گردم ببینم جایی ننوشته " مید این چینا "

آرزو داشتم مردم افغانستان و ژاپن رو عوض کنم و بعدش به " کویزومی " بگم برو بچه افغانی

بعدش خداداد عزیزی رو بر می دارم می برم استرالیا و مجبورش می کنم یه بار دیگه از اون گل ها بزنه چون اون گلش خیلی به من مزه داد .

آخر سر هم بر می گردم ایران ٬ نه اشتباه نکنید من اصلا کاری به مشهدی ها ٬ رشتی ها ٬ قزوینی ها ٬ لرها ٬ ترک ها ٬ کرد ها ٬ بلوچ ها ٬ اصفهانی ها ٬ شیرازی ها و جنوبی ها ندارم . مستقیم می رم تهران و یه مسجدی چیزی گیر می آرم و توش می شینم گریه می کنم به حال تهرانی ها که شهرشون سرای همه است و از هر ملتی و نژادی قبیله ای در شهرشون ساکنند .

نمی دونم احساس می کنم خیلی گزافه گویی کردم ٬ اما شاید بد نبود اینجا یه بار هم شوخی کنم .

در پایان یگانه آرزویم آن است که هرچه زودتر بانگ برآید و اسرافیل در صور بدمد و هریک از ما آنچه کرده ایم در پیشگاه خدا آشکار بینیم .

ضمن تشکر از دوست آشنا که من رو به این بازی دعوت کرد ٬ دوستان خوبم آرش ٬  علی ٬  هستی٬ مهدی ٬ امین ٬ دختر بارانی  ٬ مسافران ٬ هرمز ٬ رسول و کیوان را به ادامه بازی دعوت می کنم .

با آرزوی نیکوترین روزها و زیباترین شب ها

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:15  توسط آبان  |