تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

درود بسیار و آرزو های نیکو برای دوستان همراهم در سرزمین آفرینش

قصد داشتم تا پایان امتحان ها ننویسم ٬ اما دو تا از دوست های خوبم به یه بازی دعوتم کردند که بی ادبی بود اگر پاسخ نمی دادم .

اول از همه از آلفونسو و آرشام  عزیزم ممنونم به خاطر اینکه من رو به بازی دعوت کردند .

آلفونسو پرسیده بود چه کسانی روی نوشته های تو تاثیر داشته اند و آرشام پرسیده بود چه چیزی توی زندگیت تاثیر داشته . من هر دو سوال رو ترکیب می کنم و یک جواب می دهم .

آدم هایی که توی زندگیم دوست داشتم از اونها خط مشی بگیرم خیلی بزرگ تر از اینها هستند که من تونسته باشم ذره ای شبیه آنها باشم .

اما می توانم بگم ٬ آرزو داشتم مثل مادرم باشم ٬ آرزو داشتم مثل او زندگی کنم و اینک آرزو دارم مثل او از میان جمع بروم ٬ گرچه می دانم روحم بسیار زمینی تر از اینهاست که معنی عروج و پرواز را بفهمد . اما آرزو دارم روزی بتوانم مثل او انسان زندگی کنم و همچون او این هستی را ترک کنم .

آرزو دارم روزی بتوانم از مصدق و امیر کبیر و همه آزادمردان راه میهن سرمشق بگیرم . کاش می توانستم شبیه آنها باشم .

در پایان ٬ می خواهم از او تشکر کنم ٬ از او که همه آنچه می نویسم و همه آنچه می خوانم به من آموخت . او که صبر ٬ عشق ٬ امید و آگاهی را به من آموخت . از او سپاسگذارم ٬ او که تنها آرزو دارم یک بار دیگر در آغوشش بگیرم ٬ از یاس خوشبوی خدا .

تا یک ماه باید به درس ها برسم ٬ بماند که آشفتگی زندگی گاهی آدمی را کلافه می کند .

دیشب بابا دوباره رفت تهران برای پیگیری اعتراض ها و شکایت ها ٬ دیشب که می خواست بره یک بار دیگه کیفش رو نگاه کردم . بابای من که عمری برای این آب و خاک تلاش کرده امروز باید اینگونه برای دادخواهی سرگردان باشد . توی کیف بابا یه حوله بود ٬ مسواک و خمیر دندان ٬ یه مهر که کنار عکس مامانم گذاشته بود ٬ باقی کیف پر بود از نامه ٬ نامه به سید علی خامنه ای ( دیکتاتور بزرگ ) ٬ نامه به سعید مرتضوی ٬ نامه به دری نجف آبادی ٬ نامه به سازمان ملل ٬ پرونده بیمارستان مامان ٬ پرونده حج و زیارت ٬ نامه به ری شهری و . . .

از سویی دیگر عصر ها چند ساعتی به خانه نرگس بانو می روم ٬ نرگس بانو حتی دیگر راه هم نمی رود ٬ سرطان استخوانی که مادرم ار آن می ترسید اینک همه وجود نرگس بانو را گرفته ٬ رنگش زرد شده و حتی دیگر قرص ها هم فایده ای ندارم .

خونه خاموش است ٬ همه زندگی ام را فیلم بازی می کنم ٬ فیلم بازی می کنم ٬ وفا می خندد ٬ وفا شاد است ٬ مثل همیشه ٬ با همه شوخی می کند . اما وفا اینجا نیست ٬ او در سرزمین دیگری ست ٬ شاید در سرزمین آفرینش .

بماند که کارهای کانون از طرفی و کارهای روزنامه از طرفی دیگر بار سنگینی را بر دوشم انداخته و درس های نخوانده دانشگاه هم مکافات اعمالم شده است .

گاهی دوست دارم فریاد بزنم ٬ آهای انسان هایی که احساسمان به هم پیوسته دمی تنهایم بگذارید ٬ اجازه دهید اندکی فکر کنم ٬ اجازه دهید اندکی فیلم بازی نکنم ٬ بگذارید لحظه ای وفا ٬ وفا باشد .

مطمئن هستم اگر سرزمین آفرینش و دوستانی مثل شما در اینجا نداشتم  ٬ الان شرایط سختی رو داشتم . اما سرخوشم به سرزمین آفرینش ٬ آفریدگار و آفریده هایش . . . .

همچنان می نویسم ٬ برای مهین ٬ برای آیین ٬ برای آینده ٬ برای سرزمین آفرینش ٬ برای شما و برای وفا .


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:37  توسط آبان  |