تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

یکی از دوست های خوبم در وبلاگ خودش دست به کار جالبی زده بود که به نظر من اگر درست هدایت شود می تواند به یک انقلاب کتاب خوانی در بین وبلاگ نویس ها منتهی شود ٬ فریا در وبلاگ خود گزیده ای از مطالب چند کتابی که دوست داشت را نوشته بود . با خواندن مطالب فریا علاقه مند شدم خیلی از کتاب هایی که معرفی کرده بود را تهیه کنم و بخوانم ٬ من هم تصمیم گرفتم چند خط کوتاه از بعضی از کتاب هایی که خیلی دوستشون دارم را در سرزمین آفرینش بنویسم و همه دوست های خوبم رو هم به ادامه این بازی دعوت کنم .

در پذیرش دین اکراه و اجباری نیست ٬ تنها راه کمال از راه تباهی مشخص شده است ٬ و هرکه طاغوت ها و امرای خودکامه را انکار کند و به خدا ایمان آورد به دست آویزی محکم تر چنگ زده است که هرگز گسستنی نیست و خدا شنوا و داناست . خدا کار ساز مومنان است و آنان را از تاریکی ها به روشنایی رهسپار می گرداند . 

( سوره مبارک بقره - کتاب آفرینش )

اگر پروردگار تو می خواست همه اهل زمین به راه جبر ایمان می آوردند ٬ ولی به حکمت خود پدیده ی اختیار را به انسان تقویض کرد ٬ آیا تو می خواهی مردم را وادار کنی که ایمان آورند ؟

( سوره مبارک یونس - کتاب آفرینش )

وین خبر را هر دهانی زیر گوش بازگو می کرد : " آخرین فرمان ٬ آخرین تحقیر . . . مرز را پرواز تیری می دهد سامان ! گر به نزدیکی فرو آید ٬ خانه هامان تنگ آرزو هایمان کور . . . وربپرد دور تا کجا ؟ تا چند ؟ آه ! کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان ؟ "   " منم آرش ٬ چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ٬ منم آرش سپاهی مردی آزاده ٬ به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده "    

   آرش کمانگیر سیاوش کسرایی

کلوور به انتهای کاهدانی رفت و تلاش کرد تا هفت فرمان را که در آنجا نوشته شده بود بخواند ٬ فرمان چهارم " هیچ حیوانی نباید با ملحفه در رخت خواب بخوابد " او به یاد نمی آورد که در فرمان چهارم اسمی از ملحفه آورده شده باشد . اسکوئیلر که از آنجا می گذشت گفت : " رفقا پس شما شنیده اید که ما خوک ها در رخت خواب های ساختمان اصلی می خوابیم ؟ مطمئنا تصور نمی کنید که قانونی همیشگی برضد رختخواب وجود دارد . یک توده از کاه در اصطبل یک رخت خواب است . قانون بر ضد ملحفه است که اختراع آدم هاست . ما ملحفه ها را از رخت خواب ها در آورده ایم و حالا بی تشک و ملحفه می خوابیم . مطمئنم که شما نمی خواهید ما آنقدر خسته شویم که نتوانیم به وظایفمان برسیم ؟ شما که نمی خواهدی دوباره آقای جونز را ببینید ؟ "   

  مزرعه ی حیوانات - جورج اورول

- پادشاه : اگر ما به یکی از سردارهامون فرمان بدیم مثل یه شپره از این گل به اون گل بپره یا به شکل مرغ دریای دربیاد و اون سردار فرمان ما رو اجرا نکند ٬ کدام یکی از ما مقصریم ؟ ما یا سردار ؟     - شهریار کوچولو : خوب البته شما    - پادشاه : حرف نداره ٬ پس باید از هر کسی چیزی رو توقع داشت که ازش ساخته باشه ٬قدرت باید پیش از هرچیز متکی به عقل باشه ٬ اگر تو به ملتت فرمان بدی برین خودتون رو بندازین تو دریا ٬ انقلاب می کنن . ما حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون فرمانمان عاقلانه است .        

 شازده کوچولو - آنتوان دوسنت اگزوپری

دایره ی بزرگ گفت : تو نمی تونی با من قل بخوری . ولی شاید خودت بتونی به تنهایی قل بخوری . - تنهایی ؟ نه قطعه ی گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد . دایره بزرگ پرسید : آیا تا به حال امتحان کرده ای ؟  قطعه ی گم شده گفت : آخر ٬ من گوشه های تیزی دارم . شکل من به درد قل خوردن نمی خورد .  دایره بزرگ گفت : گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند .خوب من باید بروم . خداحافظ ! شاید روزی به همدیگر برسیم . . . 

آشنایی قطعه ی گم شده با دایره بزرگ - شل سیلور استاین

آنان که با من قهر کرده اند و ار من بریده اند اگر می دانستند چه اندازه به دیدارشان مشتاقم و انتظارشان را می کشم . آنان که با من به دشمنی برخاسته و در مقابل اقتدار و عظمت من تیغ پیکار و کارزار کشیده اند اگر می دانستند چه مایه به دوستی و مهرشان دل بسته ام .آنان که روی از درگاه من برگردانده اند اگر می دانستند چقدر دلم برایشان تنگ شده است . اگر می دانستند بند بند وجودشان به شوق من از هم می گسست و پاره های جانشان به اشتیاق ار هم می گسیخت و دل و قلبشان از خوشی آب می شد . 

 صحیفه ی سجادیه - امام سجاد

ای کریمی که بخشنده عطایی و حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک خلق جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی . جان ما را صفای خود ده و دل مارا هوای خود ده و چشم ما را ضیای خود ده و ما را آن ده که آن به و مگذار ما را به که و مه .  

 مناجات نامه - خواجه عبدالله انصاری

فرشته پیر پاسخ داد : وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم در شکاف دیوار کیسه ای طلا دیدم و از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ٬ شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم . دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم ٬ فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم . همه ی امور بدانگونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم .    

 هفده داتان کوتاه کوتاه - نویسندگان جهان

ماهی سیاه کوچولو گفت : مگه قبل از من هم ماهی از اینجا گذشته ؟ مارمولک گفت : خیلی ها گذشته اند ٬ آنها دیگر بریا خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند . ماهی سیاه گفت : می بخشی که حرف ٬ حرف می آورد . اگر به حساب فضولی ام نمی گذاری بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند ؟ مارمولک گفت : " آخر نه اینکه با هم اند ٬ همین که ماهیگیر تور انداخت ٬ وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا " 

 ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه آخرین نیست . مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند . قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : " درود بر شما ٬ راز من همین بود . آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد "  و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری .  

پیامبری از کنار خانه ما رد شد - عرفان نظر آهاری

سگ اصحاب کهف گفت : هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم . امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود ٬ اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است . این سگ که آنهمه از او نفرت دارید نام من است اما خوی شماست . آمده ام از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل ٬ از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل تنها فروتر رفتن را بلدید . سقوط و مسخ را . 

من هشتمین آن هفت نفرم - عرفان نظرآهاری

پروردگارا ٬ پرتوی رحمت خود را بر چهره هایی که در مقابل عظمت تو سجده کنان با خاک برابر می شوند ٬ بر زبان هایی که به راستی از یگانگی تو سخن می رانند و ستایش کنان شکر تو به جا می آورند ٬ بر دل هایی که بدون شک و تردید به خداوندگار یتو اعتراف دارند ٬ بر ضمایری که از شناسایی تو پر شده اند ٬ بر اعضایی که به رضا و رغبت به سوی عبادت و پرستش تو می شتابند و با حرکات متواضعانه ی خود آمرزش می طلبند ٬ ارزانی دار .   

  دعای کمیل - امام علی

آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراتوری های جهان را از این مملکت برچیدم و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی جهان درافکندم .   

از زبان دکتر محمد مصدق - کتاب فولاد قلب

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . روزی که کمترین سرود بوسه است ٬ و هر انسان برای انسان برادری ست . روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند ٬ قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است .    

  هوای تازه - احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:5  توسط آبان  | 

وقتی داشتم توی کاغذهای کف اتاقم دنبال یک نوشته می گشتم ٬ به کاغذی برخوردم که مربوط به اول های کار سرزمین آفرینش می شد . مطلب رو دوباره خوندم . احساس کردم خواندن این مطلب برای خودم و اون هایی که گاهی از پیمودن مسیر خسته می شن جالبه . پس تقدیم به همه شما که دوستتون دارم ٬ مخصوصا برای دگرباشان عزیز .

قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ٬ روی این مسائل که امروز مطرح می کنم خیلی فکر کردم ٬ می دونی دوست داشتم با خیال راحت شروع به نوشتن کنم .

آخه می دونی آدم تا وقتی فقط برای خودش بنویسه و نوشته هاش توی دفتر خاطرات خودش بمونه ٬ مسئولیتش خیلی سبک تره ٬ خوب یا بد ٬ درست یا اشتباه ٬ برای خودش نوشته و امید یا نا امیدی نوشته هاش فقط دامن گیر خودش خواهد بود . اما همین که برای دیگران نوشتی ٬ دیگه فقط مسئول خودت نیستی ٬ بلکه مسئولیت تاثیری که مطلب تو در روحیه دیگران گذاشته نیز بر عهده توست ٬ همین که کسی را نا امید کنی گناه نا امیدی اون برای تو هم نوشته می شه ٬ و همین که کسی رو به راه اشتباه بکشی ٬ تو هم در انحراف مقصر شناخته خواهی شد . اگرچه برعکس آن نیز هست ٬ اگر کسی را امیدوار کنی ٬ آفریدگار نیز هماندم امید را به تو باز خواهد گردادند .

در شروع سرزمین آفرینش هم نوشته بودم ٬ پاسخی که من به خاطر همه گلایه ها و سوال هایم از آفریدگار گرفتم همین بود ٬ من اینگونه ام ٬ کامل نیستم ٬ اما نقص مطلق نیز ندارم  ٬ اینگونه آفریده شده ام ٬ پر از مسیر هایی برای پیمودن و تجربه کردن ٬ پر از سوال های برای یافتن و پاسخ گرفتن و شاید پاسخ دادن ٬ پر از خونه های خالی و دونه های گم شده که باید پیداشون کنم و سر جای خودشون بزارم ٬ پر از خونه های جا به جا شده که باید به بهترین نحو بچینمشون تا رنگ و منظره زیبای آفرینشم  نمایان بشه . خدا من رو مثل یک پازل آفریده که بعضی از خونه هاش خالی مونده اما دونه هایی هم برای پر کردنش به من داده یا اینکه حداقل یادم داده که دونه ها رو بدست بیارم ٬ یادم داده بایدبگردم و بهترین دون هایی که برای من ساخته شده رو بدست بیارم و سر جای خودشون توی خونه های خالی خودم بنشونم .

و بعضی خونه های پازل هم به هم ریخته است ٬ تا خودم از اول به سراغ همه خونه های پازل برم ٬ روی هرکدوم به چگونگی قرار گرفتنشون و بودنشون فکر کنم و بهترین جا رو برای اونها انتخاب کنم .

حالا دیگه نوبت منه که این پازل رو حل کنم ٬ جای به هم ریخته ها رو مرتب کنم ٬ در کنارش سعی کنم خونه های خالی رو پیدا کنم و پرشون کنم ٬خونه هایی مثل عشق ٬ امید ٬ ایمان ٬ آرزو  و . . .

خونه هایی که هر کدوم یه دنیاست از معانی رنگارنگی که همشون با هم می تونن رنگین کمان زیبایی رو توی دل آسمون زندگیم به اهتزاز در بیارن .

مثلا یکیشون همین خونه عشق بود ٬ خونه ای که قبلا براش یه دونه پیدا کرده بودم ٬ اما شاید به خاطر نداشتن شناخت درست از خودم و اون دونه و مهمتر از همه ٬ از اون خونه خالی پازل وجودم  ٬ دونه رو اشتباه انتخاب کرده بودم ٬ هر کاری از دستم بر میآمد کردم که اون دونه به خونه خالی عشق من بخوره تا شاید یک گوشه از پازلم رو کامل کنه اما نشد ٬ حتی حاضر شدم همه ی گوشه های خالی پازل رو به هم بچسبونم و همه دنیام رو یکی کنم برای داشتن اون دونه ٬ اما نشد ٬ یعنی اون دونه همه دنیای من شد ٬ اما همه دنیای من نتونست یه خونه خالی برای اون دونه بشه ٬ به هر راهی شد متوسل می شدم ٬ از نذر و نیاز تا جادو و جنبل ٬ اما نشد .

 تا اینکه یه روز به خودم گفتم اصلا من این دونه رو می خوام ٬ پازلشم خورم  می سازم ٬ حالا که این دونه به پازلم نمی خوره ٬ من هم میام و یک پازل جدید می سازم که به این دونه بخوره ٬ اما این هم نشد ٬ می دونی چرا ؟ چون اون دونه حاضر نشد بمونه . اون دونه گفت : ببین ٬ ماجرای من مثل کفش سیندرلا می مونه ٬ من قراره با یک خونه خالی از یک پازل توی دنیا هماهنگ بشم ٬ من برای اون خونه خالی از اون پازل ساخته شدم ٬ تو که دلت نمی خواد اون خونهه  توی اون پازله همیشه خالی بمونه ؟ تو که دلت نمی خواد من دونه دو تا پازل بشم  و یه دونه توی دنیا باشه که هیچ پازلی نداشته باشه ؟ ٬ اگه یه روز اون پازل من ٬ گشت و منو پیدا کرد و جای خالی من رو نشونم داد و از من پرسید چرا حاضر شدم جای خورم رو رها کنم و اینجا بشینم ٬ چی جوابش رو بدم ؟

تازه اینا به کنار ٬ اگه یه روز دونه خودت آمد و دید که توی جای خالیش که مدت ها دنبالش بوده ٬ تو یه دونه دیگه رو به زور جای اون گذاشتی ٬ اونوقت با دل شکسته اون دونه بیچاره چی کار می خوای بکنی ؟ اونوقت اون دونه تنها کجا رو داره که بره ؟

خلاصه ٬ دونه ای که دوستش داشتم اینقدر این حرف ها رو گفت و گفت و گفت ٬ تا اینکه ٬ بالاخره موفق شد . بالاخره من هم دونه رو آزاد کردم و گذاشتم بره و برای خودش پازلش رو پیدا کنه ٬ گذاشتم بره و جزئی از یک پازل دیگه بشه .

حالا پازل من یک خونه خالی داره که از همه خونه های خالی دیگش شیطون تره ٬ اما دیگه من نگران این خونه خالی پازلم نیستم ٬ حالا می دونم یه دونه براش هست ٬ چون خدایی که این پازل رو ساخته آفرینشش بی نقصه و هیچ وقت یک پازل ناقص درست نمی کنه ٬ به تعداد همه این خونه های خالی ٬ دونه های کوچولو آفریده که ما باید بگردیم و تلاش کنیم و بشناسیم و پیداشون کنیم .

گفتم بشناسیم ٬ درسته ٬ این خیلی مهمه ٬ هم باید خونه های خالی خودمون رو بشناسیم و هم دونه ها رو ٬ آخه اصلا درست نیست که یک دونه اشتباهی توی خونه ای بشینه که جاش نباشه ٬ چون هم دونه اصلی رو بی خونه کرده و هم انکه خونه خودش رو خالی گذاشته ٬ پس ما باید همه چیز رو خوب ببینیم و احساس کنیم .

تنها کافی ست به راهی که شروع کردیم ایمان داشته باشیم و مطمئن گام برداریم ٬ حتما ما هم به دونه گم شده پازل مون می رسیم . فقط شاید حل کردن پازل ما یه کم سخت تر باشه ٬ شاید پیدا کردن اون دونه ای که پازل ما را کامل می کنه کمی سخت تر از پازل آدمای دیگه باشه ٬ اما خوب ٬ همین سختیش می تونه حل کردن پازل رو زیباتر ٬ با شکوه تر و دلنشین تر کنه ٬ حل کردن یک پازل ساده که لذت بخش نیست  .

تازه مگه ندیدید ٬ همیشه معلم ها به بچه باهوش ترای کلاس ٬ معماهای سخت تر می گن ! خوب خدا هم حتما یک چیزی توی وجود ماها دیده که پازل سخت تری برامون در نظر گرفته .

این همه حرف زدم ٬ تازه در مورد یه دونه از خونه های خالی پازلمون گفتم ٬ خونه های دیگه هم هستن ٬ خونه هایی که حتی اگه پرشون کردیم باید چند وقت یک بار تکونی بشون بدیم برای جابه جای و درست کردن خونه های دیگه ٬ خونه هایی که همشون با هم ٬ همه زندگی ما رو تشکیل می دن و حتا نبود یکی از اونها می تونه ساختار و زیبایی پازل ما رو زیر سوال ببره ٬ خونه هایی که ما باید تلاش کنیم  برای پیدا کردنشون و درست چیدنشون ٬ چه بسا درست چدینشون از پیدا کردن هم مهتر و سخت تر باشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:12  توسط آبان  | 

سلام به همه دوست های خوبم  . به شما که دوستتون دارم و برام مقدسید . به شما که بزرگترین ثمره ی " سرزمین آفرینش " هستید . باور کنید نام شما برایم مبارک است و زیبا و به خاطر نام شماست که سرزمین آفرینشم را دوست دارم . از همه شما به خاطر پیام هایی که برام فرستاده بودید ممنون . از امیر ٬ ساقی ٬ آرش ٬ فرهود و فرزانه عزیزم که برام نامه فرستاده بودند . از امین ٬ مازیار ٬ آقای جمالو ٬ رضا نیا ٬ هما ٬ استاد مهدوی ٬ رسول ٬ یک ایرانی ٬ احسان ٬ نیما ٬ آلفونسو ٬ کوتاه ٬ هرمز ٬ پرهام ٬ مردو ٬ امین ٬ ایمان ٬ رضا و همه دوستانی که برام پیام گذاشته بودند .

خیلی چیزها بود که دوست داشتم در موردشون بنویسم .

از قضیه سهمیه بندی بنزین و فواید و مضرات آن . از اینکه دوست دارم به احمدی نژاد بگم : " حضرت آقا ٬ با سهمیه بندی شما موافقم به شرطی که درآمد مملکت را به جیب حماس و سوریه و ونزوئلا و طالبان و شبه نظامیان عراق و عرب های جیره خورتان سرازیر نفرمایید "

از نمایشگاه بزرگ کتاب که امسال به تبع از تهران در مصلا برگزار شد . از پله برقی هایی که مثل قارچ در شهر سبز می شوند بدون اینکه کاربردی داشته باشند . از فزهنگ مردم ٬ از جامعه ٬ از اصلاحات ٬ از دین ٬ از ایران و . . .

راستی شاید جالب باشه براتون این رو هم بگم که بعد از سه سال تلاش برای سالم سازی اخلاقی موسسه ای که اونجا کار می کنم ٬ هفته پیش به عنوان مدیر گروه ریاضی انتخاب شدم .  البته ناگفته نماند که گروه ریاضی اصلی ترین و بزرگترین گروه موسسه است و تقریبا ۷۰ درصد حجم کار موسسه با گروه ریاضی است . بماند ٬ ماجراهاش رو براتون به موقع تعریف می کنم . اما از اینکه به چند متقلب گوشمالی داده شد خوشحالم .

حالا بهتره این صحبت ها رو کنار بگذاریم ٬ امروز آمدم اینجا تا یه بازی جدید رو شروع کنم . این بازی ابتکاره خودمه و طبق آمارهای جهانی سازمان ملل هنوز به فکر هیچ کس به غیر از من نرسیده . 

 من خیلی وقت بود دوست داشتم از آدم هایی که توی زندگیم به داشتنشون افتخار می کنم بنویسم . شاید خیلی ها فکر کنند که وبلاگ یک مکان عمومی می باشد و جای نوشتن اسم فامیل و دوستان نیست . اما سرزمین آفرینش من اینبار ساختارشکنی می کند و اسم تک تک افراد رو می نویسه .

من آدم هایی که به داشتنشون افتخار می کنم را به سه دسته تقسیم کردم فامیل ٬ دوست ٬ دوست اینترنتی . پیشاپیش این رو هم بگم که به دلیل محدودیت هایی که هست اسم خیلی ها رو نمی تونم بنویسم ٬ اما یقینا به همه شمایی که دوستتون دارم افتخار می کنم .

خانواده و فامیل

۱ -  مادرم " آذرمیدخت رفیعی " که اینک جزئی از خدای مطلق آسمان ها و زمین است . تقریبا می تونم بگم که ۹۹۹۹۹۹/۹۹ درصد دوست داشتن من مال این یه نفره و باقی آدم ها همه با هم ۱...../. درصد سهم دارند .

۲ -  خواهرم ( وفا ) به داشتن او واقعا افتخار می کنم . اعتراف می کنم که توی این ۵ ماه اخیر شناختمش ٬ هم خودش رو و هم اینهمه انرژی مثبتی که داره . وفا یه همه خوبی می کنه ٬ واقعا نمونه است .

۳ - مادربزرگم " نرگس بانو " که مهربان بود و دوست داشتنی ٬ مادربزرگم نرگس ٬ نرگس خاطره های من .

۴ - پدرم " شاهپور " که مردی نیکو اخلاق است و بزرگوار . دست بخشنده دارد و نگاهی مهربان 

۵ - خاله ی عزیزم " پوراندخت " کسی که اینک تنها تکیه گاه احساسات من است . پوراندخت عزیزم  آرامشی بود برای دلتنگی پریشب من  ( روز مادر ) . پوراندخت واقعا فداکار است .

۶ - داداشم " امیر " که اگرچه داماد ماست اما من روش به عنوان یه برادر حساب می کنم . امیر رو واقعا دوست دارم . در موردش می تونم بگم " هنر عنصر وجودی امیر است "

۷ - دایی ناصر ٬ یکی یدونه پسر نرگس بانو  ٬ داداش کوچولو ی آذرمیدخت ٬ دایی ناصر رو دوست دارم ٬ دایی ناصر پاکه ٬ اخلاقش یه کم تند هست ولی خیلی مهربون و دوست داشتنیه ٬ همسرش " مینو جون " رو هم خیلی دوست دارم . بعضی از اخلاق هاش من رو یاد مامان می ندازه .

۸ - دایی " بزرگه " این داییم رو چون از همه بزرگتره دایی بزرگه صدا می کنیم ٬ خیلی دوستش دارم . توی کل فامیل ٬ دایی جان بزرگه از همه بیشتر شبیه مامان من هست .

۹ - دایی " جعفر " راستش هیچ وقت نمی دونستم اینقدر دوستش دارم . الان می بینم که خیلی به دایی جعفر وابسته شدم . قبلا ما عید به عید همدیگه رو می دیدم اما حالا اگر یه پنجشنبه نبینمش دلم براش تنگ می شه . در یک کلام " دوستش دارم  "

۱۰ -  من سه تا داداش کوچک تر از خودم دارم که از بچگی با اونها بزرگ شدم . امیر ٬ ایمان و میلاد که اگرچه پسر عمه های من هستند اما برای من حکم همون داداش رو دارن . هر سه تاشون رو دوست دارم . می دونم که اونها هم من رو دوست دارند.

۱۱- دو تا دختر دایی دارم ٬ یکی " مریم " که همیشه می دونستم خیلی دوستش دارم و اون یکی " محیا " که هیچ وقت نمی دونستم که اینقدر دوستش دارم ٬ هیچ وقت نمی دونستم اینقدر قلب مهربون و پاکی داره .

۱۲- عمو ناصر خیلی مهربونه ٬ یکی از آدم هایی بود که می دونم از رفتن " آذرمیدخت " خیلی ناراحت شد . عمو ناصر و همسرش رو هم خیلی دوست دارم .

۱۳-  زن عموی دوست داشتنی ام " رویا جون " همیشه دوستش داشنم اما بعد از ماجرای بهمن ۸۵ یه حس عجیب نسبت به رویا جون دارم . همین اندازه می دونم که دلم براش تنگ شده .

۱۴- خاله " اکرم " گرچه دوست خانوادگی ماست ٬ اگرچه الان نزدیک ۱۰ ساله که از هم دوریم اما خیلی دوستش دارم . خاله اکرم یادآور دوران شیرین کودکی منه .

۱۵- خانم " شریف نیا " گرچه هیچ وقت به اون خاله نگفتم اما کمتر از خاله اکرم دوستش ندارم . خانم شریف نیا همراه و مونس همیشگی مادرم بود . شنیدن صدای او برام یادآور شیرینی لحظات گذشته است .

۱۶- خانم " غلامیان " همیشه خانم غلامیان رو دوست داشتم ٬ وفا ( خواهرم ) می گفت خانم غلامیان از عالم غیب خبر دارد . اولین بار خانم غلامیان رو توی بیمارستان شهریار دیدم . اون یکی از دوستای دور مامان بود اما توی لحظه های سخت بیمارستان هیچ وقت ما رو تنها نگذاشت . همه زندگی خودش رو رها کرده بود و آمده بود پیش ما . الان مطمئن هستم که خانم غلامیان باعالم معنا ارتباط داره . خانم غلامیان دبیر دینی و قرآن هست و به نظر من یک ملی-مذهبی تمام عیاره .

 دوست ها

۱ - آرش : آرش برای من یعنی نفس ٬ می دونید که آدم بی نفسش نمی تونه زنده بمونه . آرش نفسه من . عاشقش بودم و هستم و دوستش داشتم و دارم .

۲ - علی : شهریار کوچولوی من ٬ چه نکته ای که در مورد علی بیشتر از اینکه دایی " سام " هست . علی دومین دوست زندگی منه و با هیچ چیز توی این دنیا عوضش نمی کنم ( حتی با سام )

۳ - الیاس : تنها دوست من در اصفهان ٬ یه پسر نیشابوری دوست داشتنی که کاش الان بدونه چقدر دلم براش تنگ شده .

۴- سهیل : این پسره هم برای خودش یه پا شازده کوچولوئه ٬ فقط خودش  باید بدونه چقدر دوستش دارم که می دونه

۵- سها : داوطلب ٬ دوست ٬ همراه و . . . مهم نیست چه اسمی روی سها بگذاریم ٬ مهم اینه که امسال دلخوشی من توی محیط کارم بود و می دونم از این به بعد دوست های خوبی برای هم خواهیم بود .

دوست های اینترنتی

۱ - آرش آسمانی : تنها می تونم بگم بعد از اینکه آرش وبلاگش رو تعطیل کرده ٬ احساس می کنم یه پر پروازم رو برای نوشتن از دست دادم ٬ اما منتظرش می مونم ٬ چون قول داده که بر می گرده ..

۲ - هستی : یه دختر دوست داشتنی مهربون و ویژه ٬ از این جهت می گم ویژه که چیزهای عجیب غریب دوست داره . هستی رو خیلی دوست دارم .

۳ - کوتاه : یه پسری هست به اسم کوتاه ٬ همین الان دارم به صدای آرام بخشش گوش می دم " غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده . . . "

۴ - رسول : یه پسره مهربون و دوست داشتنی و فکر کنم کمی خجالتی ٬ برای من یه چیز خوشگل درست کرده که با هیچ چیز عوضش نمی کنم ٬ باورت نیمشه رسول اما هنوز بوش می کنم ٬ هنوز بوی عطرش مونده .

۵- هرمزد : یه پسری که اسمش هرمز بود اما من دوست داشتم به اون بگم هرمزد ٬ اونم دوست داشت به من بگه وفا . هرمز مهربون ٬ ساده و خوش اخلاقه .

۶- امین : یه پسر مهربون که هنوز ندیدمش اما اینقدر به من لطف کرده که الان کلی ازش خجالت می کشم . امین هم مثل من فکر می کنه . این مهمترین نقطه اشتراک دوستیمونه .

۷- دوست آشنا : یه خانم محترم که نمی دونم چی شد که با هم آشنا شدیم ٬ اما فکر کنم منشا دوستیمون یه کنفرانس عمومی بود . هرچی بود که برای من بسیار محترم و مبارک بود .

۸- آلفونسو : یه جور دزد ٬ اما چیزی که می دزده یه کم متفاوته ٬ اگه یه وقت دست گذاشتید دیدید قلبتون نیست ٬ بدونید کار دزد دل هاست . من چون آدم های خاص رو دوست دارم ٬ آلفو رو هم خیلی دوست دارم .

۹- کیوان : یه موجود خاص ٬ یه جور قالیچه که هرچی سنش بالاتر میره با ارزش تر می شه .  کیوان رو دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت .

۱۰- نیما : درو دیوار این شهر همش از تو یادگاره نیما . نیما می دونه که دوستش دارم ٬ یه مدت دوری بین ما فاصله انداخته ٬ اما هنوز دلتنگ صداشم ٬ دیشب داشتم " قرآن " ای که برای تولدم فرستاده بود رو می خوندم .

۱۱- احسان : یه پسر خوب و با معرفت و دلشوره ای . کسی که من نسبت به اون احساس گناه می کنم . دوستش دارم ٬ خودشم می دونه . احسان دوست خوبه منه .

۱۲-  باربد : خیلی باربد رو نمی شناسم اما می دونم که دوستش دارم ٬ به خاطر خط فکر و نگاهش .

۱۳- یک ایرانی : حس خوبی نسبت به این دوستم دارم اگرچه خط فکری ما خیلی فرق داره . اما همین که اهل فکر و آگاهی هست باعث می شه دوستش داشته باشم .

۱۴- پوریا ( دوست آرین ) : پوریا رو همیشه دوست دارم حتی اگر اسم میمونش رو بزاره " وفا " .  بماند که با همه حرف ها " آرین " رو هم هنوز دوست دارم مخصوصا " تو رو خدا ! " گفتنش رو .

نمی دونم کسی رو جا انداختم یا نه ٬ اما اینقدر طولانی شد کهدیگه  فکرم کار نمی کنه . در پایان همه دوست هایی که در بالا اسمشون رو آورده بودم ( آرش ٬ علی ٬ سها ٬ هستی ٬ کوتاه ٬ رسول ٬ هرمز ٬ امین ٬ دوست آشنا ٬ آلفونسو ٬ کیوان ٬نیما ٬ احسان ٬ باربد ٬ یک ایرانی ) به ادامه بازی دعوت می کنم . اما پیشنهاد میکنم  زیاد طولانی ننویسید چون هیچکس نمی خونه مگر آدم های فضولی مثل من

راستی تاریخ نویسان رو صدا کنید و به اونها بگید که وفا امروز بزرگترین دروغ های تاریخ رو نوشت .

همه شما رو دوست دارم و به همه شما افتخار می کنم .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:55  توسط آبان  | 

پروردگارا ! ما شنیدیم که بانگ دهنده ای بانگ میزد ٬ برای ایمان .

که به خدایتان ایمان آورید ٬ ما هم ایمان آوردیم . پس ما را بیامرز و بدی هایمان را بپوشان و با نیکان ما را بمیران .   ( سوره مبارک آل عمران - آیه ۱۹۳ )

امروز می خواهم از نرگس بانویم بنویسم ٬ او که یادآور عطر یاس بانویم بود . او که پاک زیست و پاک رفت ٬ که پاک بازی رسم عاشقان است . او عاشق نور بود . گل آفتابگردان من در نور زیست و با نور از دنیا رفت ٬ دیروز صبح بود که گل آفتابگردان من غرق در آفتاب شد و به سرچشمه نور و روشنایی پیوست .

نرگس بانو یم نیز رفت ٬ او امروز در مهمانی بزرگی شرکت کرده که چهار ماه بود انتظارش را می کشید . میهمانی که میزبانش مادرم است و مهمان هایش برگزیدگان آفریدگار .

موذن ندا داد " بشتاب به سوی رستگاری " و نرگس بانویم با اذن پروردگار در هنگامه اذان صبح دیروز به سوی رستگاری پرگشود . همه کارها صبح دیروز تمام شد ٬ عادت کرده ام به اینکه آنجا بر روی زانو هایم بنشینم و شانه راست را تکان دهم ٬ اما اینبار از او خواستم پیام مرا به یاس بانو برساند . یاس بانو ٬ پس من چی ؟ مگر دلت برای من تنگ نشده ؟ پس کی سفارش مرا خواهی کرد ؟ !

امروز در مسجدی برایش سخن گفتم که هر روز صدای " بشتابید به سوی نماز  " او را عاشق تر و عاشق تر می کرد . او عاشق نور بود و امروز به نور پیوست .

دست تقدیر دیروز تنهایی مطلق را هدیه ام کرد . تنها دلخوشی غروب های دلگیرم را نیز گرفت . اینک من مانده ام ٬ خواهرم ٬ پدرم  ٬ دایی ام و این دنیای بزرگ .

خوشحالم برای مادرم که تنها چهار ماه از مادرش دور ماند ٬ اما پس من چگونه دوری را تحمل کنم !  یاس بانو جان منتظرم .

خدایا بر چهره هایی که در مقابل عظمت تو سجده کنان با خاک برابر می شوند ٬ بر زبان هایی که به راستی از یگانگی تو سخن می گویند و ستایش کنان شکر تو را به جا می آورند ٬ بر دل هایی که بدون شک و تردید به خداوندگاری تو اعتراف داردند ٬ بر اعضایی که به رضا و رغبت به سوی عبادت و پرستش تو می شتابند رحمت بی دریغ و لطف الهی ات را نازل گردان .

خدایا ما را از ظلمت جهل و تاریکی رهایی بخش و از نور و اندیشه و آگاهی ات بر ما عرضه دار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:48  توسط آبان  | 

صبح بیدار شدم . نماز خواندم . پاهایم از خستگی کار دیروز بی جان شده بود و ذهنم آشفته .دوباره به خواب رفتم . برای بار دیگر که برخاستم ٬ عقربه ساعت از ۱۰ گذشته بود . جزوه مصالح رو باز کردم و شروع کردم به خواندن شرایط گیرش سیمان . . .

ظهر بود که سرم را روی فرش کنار آن مبل بر زمین گذاشتم تا اندکی چشمانم را ببندم به امید آنکه گوشه ای از خواب دیشبم را به یاد آورم . خوابی که شیرین بود و دلنشین ٬ اما همچون خواب های قبل با برخاستن عرق سرد را بر پیشانی ام نشانده بود . دریغ ٬ حتی گوشه ای از خواب را به یاد نیاوردم . . .

در اتاق نشسته ام که او آرام می آید و خواب دیشبش را برایم تعریف می کند . دیشب خواب دیده بود ۳ تا از دندان هایش افتاده . مرگ در این نزدیکی خیمه زده ! 

ظهر بود که دوباره جزوه را باز کردم تا شاید مجالی باشد برای آنکه سرانجام مهندس شوم ٬ گوشی همراهم دوباره زنگ می خورد .

از دفتر روزنامه ٬ از مسئول بورسیه قلمچی ٬ از داوطلب X و Y و Z که همه دلهره کنکورشان را به جان می خرم تا دمی آرام تر لحظات شان را بگذرانند ٬  از دوست هایی که اینک برای آنها بی معرفت نام گرفته ام ٬ از آنهایی که توقع دارند جوابگوی دوستی های پیچیده شان باشم . از آنهایی که گمان می کنند من در همه زمان ها باید بشنوم و کمک شان کنم و امید و آرامش به آنها هدیه کنم .

امید و آرامش !

کجایی آرامش من ؟ کجایی کودکی نه چندان دور آرامم ؟ کجایی مادرم تا بار دیگر همه نگرانی ها را به تو بسپارم و آنگاه با خیال راحت کودکی کنم .

گوشی تلفن من زنگ می خورد و بازی کردن ادامه دارد . تا کجا باید بازی کنم نمی دانم ؟ تا کی باید آرامش نداشته ام را هدیه کنم نمی دانم !

منتظرم تا عقربه های ساعت به ۶ برسد . سوار بر ماشین به " باغ جنت " می روم . راننده آژانس با تعجب می پرسد " امروز پنجشنبه است ؟ "

نمی دانم می خواهد تمسخر کند یا فضولی و یا آنکه واقعا نمی داند که امروز شنبه است ٬ یک شنبه روزمره ٬ یک شنبه تیره روز که از فرط تیره روزی اش ٬ هفته ی تاریکم با نام او آغاز می شود .

دلم می خواهد به راننده پرحرف بگویم که برای کسی که در اندیشه ای باشد شنبه و پنجشنبه تنها نامی بیش نیست و اعتبار اندیشه ها بسیار بالاتر از نام هاست .

اینجا " باغ جنت " است ٬ در زیر سایه بید مجنون و پشت به گل های نسترن نشسته ام . به دور دست خیره می شوم ٬ به افق و به کوه ها .

مردی می آید و فاتحه می خواند ٬ پدر او هم دو هفته است که از دنیا رفته ٬ اولین بار که دیدمشان به فکر فرو رفتم ٬ او پسر کسی ست که برای اولین بار برق را به این شهر آورده . یعنی چیزی حدود ۸۰ سال پیش . و مادر من روز معراج تنها ۵۰ سال سن داشت . شاید ۳۰ سال برای خالق بی همتا لحظه ای بیش نباشد ٬ اما برای من که امروز از هر نیازمندی نیازمند ترم ٬ ۳۰ سال یعنی همه زندگی ام  . باید به عدالت و آفرینش فکر کنم .

هوا تاریک می شود . صدای اذان موذن زاده و رقص زیبای شاخه های بید مجنون در برابر باد ٬ قید زمان را از من گرفته . باید بروم ٬ آخر او تنهاست . تنها که نیست اما نگرانش هستم . هر لحظه که به او فکر می کنم ترس تمام وجودم را بر می دارد . نکند دندان های افتاده تعبیر شده باشد . . .

اینجا باغ ملی است . خیابان ملک و من در راه خانه او ٬ فصل نرگس ها تمام شده است .

بعد از کبد ٬ امروز نوبت به کلیه رسیده بود . کلیه ها هم از کار افتادند . شنیدن نام " آلبومین " سرگیجه ای عجیب نصیبم می کند . آلبومین ٬ سرم ٬ آنژوکد ٬ اکسیژن ٬  . . .  چقدر این نام ها برایم آشناست ٬ گویی همین دیروز بود . تهران . بیمارستان شهریار . اتاق شماره ۱۱۳ .

تا ساعت ۱۱دنبال دکتر بودیم و پرستار خانگی برای نصب مجاری مصنوعی ادرار . پرستار آمد و دکتر مشفقی هم دارو های جدید تجویز کرد .

ساعت ۱۱:۳۰ شده که می رسم خونه ٬ بابا عصبی است و صورتش عرق کرده ٬ از فرط خستگی با او بحثم می شود . و او حالا از خانه رفته است . یادم نبود که دیشب بستری شده بود و برایش سرم زده بودیم . یادم رفته بود که دیروز فشارش به کمترین حد ممکن رسیده بود . یادم رفته بود که . . .

اکنون اینجا نشسته ام ٬ نگرانی ٬ دلهره ٬ آرامش و امید برایم رنگ باخته ٬ گاهی فکر می کنم معنای همه واژگان یکی ست و این اندیشه ماست که آنها را از هم جدا می کند . می خواهم بگویم آرامم اما نه آن آرامی که شما معنایش را می دانید . آرامم به معنای اندیشه خودم .

می خواهم بروم درس بخوانم ٬ از صبح به ترتیب همه کسانی که مرا دیده اند یادآوری ام کرده اند که باید درس بخوانم . هیچ کس به هیچ چیز جز درس من فکر نمی کند ٬ پس باید درس بخوانم . باید مهندس بشوم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:17  توسط آبان  |