
|
|
|
|
|
آنکه دوستش می دارم می گفت : خرف هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود ٬ نمی گویم . و حرف هایی هست برای " نگفتن " حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند . حرف های شگفت ٬ زیبا و اهورایی همین هایند . و سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد . و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس بدهم و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:24 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی از روزها ٬ شبی از شب ها ! خواهم افتاد و خواهم مرد ٬ اما می خواهم هرچه بیشتر بروم . تا هرچه دورتر بیافتم ٬ تا هر چه دیرتر بیافتم ٬ هرچه دیرتر و دورتر بمیرم . نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ٬ پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمان ٬ افتاده باشم و جان داده باشم ٬ همین . ( برگرفته از نوشته های دکتر علی شریعتی ) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:53 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
ناتانائیل ٬ آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد هماندم که مخلوقی نظر مارا به خویشتن منحصر کند ٬ مارا از خدا برمی گرداند ناتانائیل ٬ ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری ناتانائیل ٬ دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تاکنون هیچ کس به تو نداده است . اما نمی دانم چگونه می خواستم به چنان صمیمیتی تو را خطاب کنم که هیچ کس دیگر تا کنون نکرده باشد می خواستم در این ساعت شب به جایی بیایم که تو در آن ٬ چه بسا کتاب ها را پی در پی میگشایی و می بندی ٬ و در هر یک از آن کتاب ها چیزهایی را جستجو می کنی که تا کنون در نیافته ای به جایی که تو هنوز در آن منتظری ٬ به جایی که شوق تو از احساسی ناپایدار در شرف تبدیل به اندوه است . جز به خاطر تو نمی نویسم ٬ و برای تو نیز جز به خاطر این ساعات می خواستم چنان بنویسم که در آن هرگونه فکر و هرگونه تاثر فردی از نظر تو پنهان بماند و بپنداری که در آن جز پرتویی از شور و حرارت خویشتن نمی بینی . می خواستم خود را به تو نزدیک تر کنم و تو مرا دوست بداری من شوق را به تو خواهم آموخت ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید ٬ من شما را بسی دیده ام ای دریاچه های آبی ٬ من در موج هایتان غوطه ها خورده ام هر نوازش نسیم خندان ٬ مرا به تبسم واداشته ٬ و من از بازگو کردن آن برای تو خسته نمی شوم ٬ من شوق را به تو خواهم آموخت اگر چیزهای زیباتری می شناختم ٬ همانها را برای تو می گفتم ٬ همانها را ٬ مطمئنا همانها را ٬ نه چیزهای دیگر تعلق خاطرم به تو بسیار بیش از دوستی و اندکی کمتر از عشق است ( برگرفته از پست ۲۴ آبان سال ۸۵ - مائده های زمینی - آندره ژید ) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:54 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا روشنی بخش آسمان ها و زمین است ٬ نورش چون چراغدانی است حاوی چراغ ٬ در حبابی بلورین همچون ستاره ای درخشان که از عصاره ی درخت مبارک زیتون فروغ می گیرد . ( آیه ی ۳۵ سوره ی مبارک نور ) آیا مردم را به نیکی می خوانید و خود را از یاد می برید ؟ حال آنکه کتاب آسمانی می خوانید ! چرا اندیشه نمی کنید ؟ ( آیه ی ۴۲ سوره ی مبارک بقره ) به دنبال خانه ای می گشتم ٬ اتاقی ٬ گوشه ای ٬ خلوتی ٬ مجالی برای پنهان کردن افکارم . غافل از آنکه تو و خدایت صبورانه نگاهم می کنید ٬ باید زودتر می فهمیدم آن حجم دلنگرانی تان را ٬ دل نگرانی تان برای لحظه لحظه ی اندیشه ها یم . از آن زمان که پروازت را دیدم هر روز به قصه ی بهشت و جهنم فکر می کنم ٬ تا آنکه تصویر یک رویا را برایمان نمایان کردی ٬ این نتیجه ی همه ی نیکی هاست ٬ این نتیجه ی همه صبر هاست ٬ پاداش همه ی آنها حضور است ٬ حضور جاودانه . می دانستم که بهشت و جهنم آنگونه نیست که آنها می پندارند ٬ روشنایی و ایمان ٬ آگاهی ست . ظلمت و تعصب ٬ جهل است . آگاهی بهشت و جهل جهنم است . کاش بتوانم روزی پرواز را یاد بگیرم ٬ پرواز تنها راه رسیدن به آگاهی است ٬ آگاهی همان خداست ٬ رسیدن به خدا همان بهشت است . پرواز تنها کلید بهشت خداست . کاش یادم بدهی ٬ برای پرواز باید یاد بگیرم ٬ دوست داشتن ٬ دوست داشتن ٬ دوست داشتن . . . برای آنکه پرواز نمی داند ٬ دوست داشته شدن اولین نشانه ی سقوط است ٬ و چه بد است آن روز که سقوط می کنیم در حالی که هیچ از پرواز نمی دانیم . برای آنکه پرواز نمی داند ٬ تعصب شمشیر بی رحمی ست که بال و پر آگاهی را به جهنم جهل هدایت می کند . پروردگارا ٬ ببخش بر من و بر همه ی ما ٬ اگر از سنگینی جهل و تعصب ٬ پرواز را فراموش کرده ایم . ای خدای نور و روشنی ٬ کمک مان کن ٬ تنها گوشه ای از آگاهی ات را بر ما ببخشای ٬ بال های اندیشه مان را از تیغ جهل و تعصب در امان بدار ٬ شوق پرواز را امیدواری زیستن مان کن . یک روز زیبای پاییزی - سرزمین آفرینش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:17 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا سرزمین آفرینش است . و من نویسنده آفرینش . نه اینکه حرف برای گفتن نداشته باشم . حرف ها بسیار است . اما هر زمان که قصد می کنم بنویسم ٬ آتشی بر جانم می افتد . یک بار دیگر نیز گفته بودم که ما مسئول دست نوشته هایمان هستیم . زمانی که حرفی در دل من باشد ٬ تنها در مقابل خودم مسئولم ٬ اما زمانی که حرف را برای همگان بازگو کنم ٬ این یعنی به تعداد آن افراد مسئولیت . من مسئول تاثیری که حرف من در تک تک آن افراد گذاشته می باشم . و اینگونه است که امروز بیشتر از همیشه احساس می کنم باید بار دیگر قلم را زمین گذاشته و مطالعه کنم . برای گسترش دانش و آگاهی تنها گفتن کافی نیست . گاهی باید تنها خواند . از همه ی افرادی که خواسته و یا نا خواسته با قلمم آزردمشان پوزش می خواهم . تعصب ریشه در جهل دارد و من تا زمانی که تعصب را کنار نگذارم هنوز ریشه در خاک جهل دارم و نه روشنایی . روزی نو دوباره در این سرزمین جاودانه خواهم نوشت . شاید یک روز زیبای پاییزی ٬ یک روز سرد زمستانی و یا یک روز نوی بهاری . دوستدار همه ی شما - نوسنده سرزمین آفرینش
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:18 توسط آبان
|
|
||