
|
|
|
|
|
دارم میرم درس بخونم . قرار ما ٬ بعد از امتحان ها |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:12 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد مردی را باید زنده نگه داشت که برای مبارزه با حکومت به ظاهر اسلامی یزید ٬ زیارت خانه خدا را نیمه کاره رها کرد . راه حسین را باید ادامه داد ٬ راه مبارزه با جهل و ستم ٬ راه مبارزه با حکومت های نا اهل به ظاهر اسلامی . حسین ٬ سمبل مبارزه با جهل و تعصب و نا آگاهی ست . حسین نماد مبارزه با حکومت های ظالم و دروغ گو ست . حسین نماد حقیقت آفرینش انسان است . یادش گرامی ٬ راهش پر رهرو . . .
امروز ظهر نزدیک یک ساعت و نیم برای ماشین گرفتن و رسیدن به خانه منتظر بودم ٬ همه تاکسی ها می آمدند و خالی می رفتند ٬ جالب اینجاست که وقتی پیشنهاد دربست بردن را می گفتیم ٬ با کمال نا باوری کرایه دربست را سه برابر حالت عادی مطرح می کردند . ظهر خیلی عصبانی شدم ٬ بعضی اوفات واقعا خسته می شم ٬ بعضی اوقان فکر می کنم هیچ وقت هیچ چیز درست نخواهد شد . وقتی با هزار زحمت یه ماشین گیر آوردم ٬ دو تا خیابون پایین تر ( خیابان شیخ فضل الله نوری ) دیدم که کارگرهای شهرداری مشغول پاشیدن برف به داخل خیابان زیر چرخ ماشین ها هستند . آخه آدم چی می تونه بگه ؟ واقعا اصول نگهداری شهر اینجوریه ؟ شروع کردم غر غر کردن که " آخه تا زمانی که وضعیت شهر اینقدر افتضاح است ٬ چه نیازی به بر پا کردن خیمه و علم توی میدون های شهر و زدن پرچم سیاه است " هنوز حرفم تمام نشده بود که راننده میانسال صداش در آمد که با امام حسین چه کار داری ؟ و شروع کرد به دفاع از خیمه ها و پرچم ها . ساکت شدم و توی گفتم ٫ واقعا که لیاقت شما مردم بیشتر از این نیست . اینجور زندگی کردن از سرتون هم زیاده ٬ باید همین طوری به شما حکومت کنند .
یادتون هست توی پست قبلی از پسر واکسی خیابان عباس آباد گفته بودم و از اینکه نمی دونم الان کجاست ؟ امروز عصر با وفا ( خواهرم ) رفته بودیم باغ جنت ٬ توی راه برگشت در حالی که هر دو داشتیم به سرمای زیر ۳۰ درجه شهر غر می زدیم ٬ یه صحنه دردناک دیدم . توی خیابان عباس آباد ٬ روبروی مسجد حاج آقا صابر ٬ یه زن نشسته با یه بچه هفت ماهه توی بغلش و مشغول گدایی بود . به چشم های بچه که نگاه کردم ٬ با نگاه یخ کردش یه جورایی داشت به مادرش التماس می کرد که برن یه جای گرم . صدای مردم هم در آمده بود ٬ اما کسی کاری نمی کرد ٬ همه غر می زدند که این بچه رو اینجا نگه ندار ٬ اما کسی از ماجرای اون زن هم خبر نداره . . . واقعا بعضی ها اون ور باید جواب گوی خیلی چیز ها باشند . کشور به این ثروتمندی و مردم به این بدبختی ؟ !
نمی دونم ٬ اگر خیلی غر زدم ٬ ببخشید ولی بعضی دردها توی قلبم هست که دلم می خواد یه کمش رو با شما قسمت کنم . اینجا ٬ شهر من ٬ هوا چهل درجه زیر صفر است . همه چیز یخ زده ٬ شیشه ها ٬ دیوار ها ٬ نگاه ها و حتی احساس ها . سرزمین برفی آفرینش من هم با حضور شماست که گرمه . دوستتون دارم . وفا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:29 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
الان سه هفته است که در سرزمین آفرینش چیزی ننوشتم ٬ یعنی دقیقا بعد از زمانی که دوستی به کلیشه ای شدن محکومم کرده بود . نوشتن از دردها کلیشه شدن هم دارد البته ٬ راستی دوست محترم آیا تو می دانی کودک واکسی کنار خیابان عباس آباد که چند وقتی پیش عکسش را گرفته بودم ٬ در این هوای برفی کجاست ؟ خیلی وقت است دیگر ندیدمش ٬ کاشکی در کنار بخاری کتابی در درست داشته باشد و ماجرای دهقان فداکار را بخواند . نه ٬ شاید هم در سرمای زیر ۳۰ درجه شهر ٬ جایی زیر برف ها دارد به ماجرای مردی فکر می کند که نفت را بر سر سفره ها آورد . یا شاید هم به عالیحناب دشمن فکر می کند٬ که از هر سخنش ده دشمن ساخته می شود ٬ عالیجناب هسته ای شاید هم . . . بگذریم .
یک عکس گرفته بودم با یک نقاب که تا بالای لب هام بود ٬ نقابی که تنها چشم هام رو پنهان کرده بود . دوستم پرسید : " چرا نقاب زدی ؟ " گفتم : آخه چشمام خسته است ٬ هیچ وقت احساس چشم ها رو نمی شه پنهان کرد ٬ هیچ وقت نمی شه باشون دروغ گفت و یا دلگرمی الکی به دیگران داد . چشم ها زلال ترین و شفاف ترین قسمت آفرینش هستند . چشمام رو پنهان کردم ٬ اما لزومی نداشت لبخندم رو پنهان کنم . آخه نمی دونم قضیه چیه ٬ ولی ساختار لب ها خیلی ساده تره . تا حالا چند بار شده شادی رو توی چشم های کسی ببینید ؟ خیلی کم ! نه ؟ اما لبخند و خنده ٬ چیزیه که هر آدم معمولی سعی می کنه در روز حتی اگر ته دلش شادی نباشه ٬ ازشون روی لب هاش استفاده کنه . غم یا خستگی چشم خیلی سنگینه ٬ خوب ٬ نقاب هم یه راهشه دیگه . بگذریم . . . این روزها ٬ هوا سرده ٬ انگار اینجا هم شده سرزمین یخی آفرینش ٬ یا اگه بخوام یه کم بهتر بگم ٬ سرزمین برفی آفرینش . یه دو هفته ای بود که مریض شده بودم ٬ از این سرما خوردگی های بی حوصله همیشگی ٬ اینجا هم این چند روزهاینقدر هوا سرد بود ٬ که حتی حوصله آدم برفی درست کردن رو هم نداشتم . اما اگه آدم برفی درست کردم قول می دم عکسش رو بدم ببینید . این پست اگرچه انرژی خاصی نداشت ٬ اما تقدیم می شه به ساره عزیزم ٬ به پدر دل نگرانم ٬ به آرش و علی دوست داشتنی ام ٬ به سهیل مهربونم ٬ و به همه ی دوست داشتنی های زندگی ام که بی بودنشون حتی یک لحظه هم دوام نمی آورم . شب سرد برفی خوبی داشته باشید . وفا - از سرزمین برفی همیشه آفرینش |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:7 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب هم دورهم بودیم ٬ یک مهمانی به سبک همه ی دور هم جمع شدن های چند ماه اخیر . امشب هم سرود ملی چند ماه اخیر نواخته شد . مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن زاه شرر بار ٬ این قفس را ٬ برشکن و زیر و زیر کن . بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ نغمه ی آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصه ی این خاک توده را پر شرر کن ناله سر کن ظلم ظالم ٬ جور صیاد ٬ آشیانم ٬ داده بر باد ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن چشم هایی که گریه در آن موج می زند و لبانی که لبخند بر آنها نشسته . از نظر من اینها تضاد نیست ٬ بلکه خود زیبایی ست . اینها خود بزرگی ست ٬ خود مردانگی ٬ خود خود ایستادگی . در حالی که علی کوچک خانواده ٬ با موسیقی اش ٬ فضای خانه را پر از ترانه کرده بود ٬ همه ساکت بودند ٬ با نگاه هایی منتظر و لب هایی پر از اندیشه . راستی نمی دانم کسی دید یا نه ! اما یک سیب سرخ نیز آنجا نشسته بود . امروز آسمان رنگ عجیبی گرفته بود ٬ آسمان از زیبایی هایی ست که غم و شادی اش آنقدر در هم آمیخته است که هیچ وقت نمی توانی مطلقا بگویی شاد است یا غمگین . شاد بود یا غمگین نمی دانم . تنها فهمیدم ٬ امروز ٬ آسمان ٬ آسمانی بود . عکس آسمون رو گرفتم و گذاشتم اون بالا تا ببینید . خودم که عکس رو نگاه می کنم یاد ساعت چهار یازدهم اون ماه می افتم . یاد ابرها ٬ یا خورشید عجیب و غریب اون روز ٬ یاد . . . خدایا همه ی مریض ها ی دنیا رو شفا بده . خدایا همه ی آدم ها رو عاقبت به خیر کن . خدایا ما رو از تاریکی و جهل و تعصب نجات بده . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:3 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
از تو دور افتاده ام . . . . از تو دور افتاده ام . . . . این صدایی ست که این روزها بیش از هر چیز دیگر در ذهنم موج می زند . می دانم که دور افتاده ام ٬ می دانم که غرق در گناه شده ام . می دانم که تنها بازی می کنم ٬ خوباین خوب بازی کردن را نیز از این نقاب دارم . نقاب لبخند بر چشمان غمگین ٬ نقاب امید بر صورت سرما زده ٬ نقاب شجاعت بر داهره و ترس . هر چه هستم ٬ از تو دور افتاده ام . . . دور . . . دور . . . دور . . . همه ی حس شیرین این آهنگ لحظه ی موسیقی ساعت ۴ بعد از ظهر ۱۱ بهمن ۸۵ است . واهمه ی دیدن تصویر آن مرد در پرده ی تلویزیون ٬ مردی با لباس احرام ٬ مردی که به روشنی روز دروغ می گوید و دروغ می گوید و دروغ می گوید . وارونه جلوه دادن دین ٬ دستان خالی من ٬ نگاه خسته ما . . . بهشت ٬ جهنم ٬ برزخ ٬ دوزخ ٬ آخرت ٬ قیامت ٬ عذاب ٬ نعمت ٬ خدا . . . از تو دور افتادم . . . از تو درو افتادم . . . بوی گل های نرگس ٬ نرگس شیراز ٬ تصویر قبر های خالی و آماده . هر یک برای یک مرده ٬ هر یک برای یک خانواده ٬ هر یک برای یک روز . . . عید غدیر ٬ حسینیه ی خویی ها ٬ خیابان آذربایجان ٬ تهران . وای هنوز هم فرامشو نکرده ام چقدر از این شهر متنفرم ٬ چقدر از این این شهر متنفرم ٬ چقدر از این شهر متنقرم . آن پرستار ترک ٬ آن آشپذ رشتی ٬ آن خیابان سراسر ترک . . . وای چقدر از آنها متنفرم ٬ چقدر از آنها متنفرم . . . از صادقیه متنفرم ٬ از شب های ترسناک صادقیه متنفرم . کاش یکی پیدا می شد و به این دخر می گفت " بابا این همه پسر برای تو دست و پا می شکنند ٬ چرا دل به من بستی آخه ؟ " مگه من کم دیوانه ام ؟ مگه من کم دل بسته ام ؟ مگه من . . . هذیان های دم مرگ روح های نیمه شاد قصه های پایان یافته سرزمین ابدی من
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 2:17 توسط آبان
|
|
||