تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

دارم میرم درس بخونم . قرار ما ٬ بعد از امتحان ها

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:12  توسط آبان  | 

یاد مردی را باید زنده نگه داشت که برای مبارزه با حکومت به ظاهر اسلامی یزید ٬ زیارت خانه خدا را نیمه کاره رها کرد .

راه حسین را باید ادامه داد ٬ راه مبارزه با جهل و ستم ٬ راه مبارزه با حکومت های نا اهل به ظاهر اسلامی .

حسین ٬ سمبل مبارزه با جهل و تعصب و نا آگاهی ست .

حسین نماد مبارزه با حکومت های ظالم و دروغ گو ست .

حسین نماد حقیقت آفرینش انسان است .

یادش گرامی ٬ راهش پر رهرو . . .


امروز ظهر نزدیک یک ساعت و نیم برای ماشین گرفتن و رسیدن به خانه منتظر بودم ٬ همه تاکسی ها می آمدند و خالی می رفتند ٬ جالب اینجاست که وقتی پیشنهاد دربست بردن را می گفتیم ٬ با کمال نا باوری کرایه دربست را سه برابر حالت عادی مطرح می کردند . ظهر خیلی عصبانی شدم ٬ بعضی اوفات واقعا خسته می شم ٬ بعضی اوقان فکر می کنم هیچ وقت هیچ چیز درست نخواهد شد . 

وقتی با هزار زحمت یه ماشین گیر آوردم ٬ دو تا خیابون پایین تر ( خیابان شیخ فضل الله نوری ) دیدم که کارگرهای شهرداری مشغول پاشیدن برف به داخل خیابان زیر چرخ ماشین ها هستند .

آخه آدم چی می تونه بگه ؟ واقعا اصول نگهداری شهر اینجوریه ؟ شروع کردم غر غر کردن که " آخه تا زمانی که وضعیت شهر اینقدر افتضاح است ٬ چه نیازی به بر پا کردن خیمه و علم توی میدون های شهر و زدن پرچم سیاه است "

هنوز حرفم تمام نشده بود که راننده میانسال صداش در آمد که با امام حسین چه کار داری ؟ و شروع کرد به دفاع از خیمه ها و پرچم ها .

ساکت شدم و توی گفتم ٫ واقعا که لیاقت شما مردم بیشتر از این نیست . اینجور زندگی کردن از سرتون هم زیاده ٬ باید همین طوری به شما حکومت کنند .


یادتون هست توی پست قبلی از پسر واکسی خیابان عباس آباد گفته بودم و از اینکه نمی دونم الان کجاست ؟

امروز عصر با وفا ( خواهرم ) رفته بودیم باغ جنت ٬ توی راه برگشت در حالی که هر دو داشتیم به سرمای زیر ۳۰ درجه شهر غر می زدیم ٬ یه صحنه دردناک دیدم . توی خیابان عباس آباد ٬ روبروی مسجد حاج آقا صابر ٬ یه زن نشسته با یه بچه هفت ماهه توی بغلش و مشغول گدایی بود .

به چشم های بچه که نگاه کردم ٬ با نگاه یخ کردش یه جورایی داشت به مادرش التماس می کرد که برن یه جای گرم .

صدای مردم هم در آمده بود ٬ اما کسی کاری نمی کرد ٬ همه غر می زدند که این بچه رو اینجا نگه ندار ٬ اما کسی از ماجرای اون زن هم خبر نداره . . .

واقعا بعضی ها اون ور باید جواب گوی خیلی چیز ها باشند .

کشور به این ثروتمندی و مردم به این بدبختی ؟ !


نمی دونم ٬ اگر خیلی غر زدم ٬ ببخشید ولی بعضی دردها توی قلبم هست که دلم می خواد یه کمش رو با شما قسمت کنم .

اینجا ٬ شهر من ٬ هوا چهل درجه زیر صفر است . همه چیز یخ زده ٬ شیشه ها ٬ دیوار ها ٬ نگاه ها و حتی احساس ها .

سرزمین برفی آفرینش من هم با حضور شماست که گرمه .

دوستتون دارم .

وفا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:29  توسط آبان  | 

الان سه هفته است که در سرزمین آفرینش چیزی ننوشتم ٬ یعنی دقیقا بعد از زمانی که دوستی به کلیشه ای شدن محکومم کرده بود .

نوشتن از دردها کلیشه شدن هم دارد البته ٬ راستی دوست محترم آیا تو می دانی کودک واکسی کنار خیابان عباس آباد که چند وقتی پیش عکسش را گرفته بودم ٬ در این هوای برفی کجاست ؟

خیلی وقت است دیگر ندیدمش ٬ کاشکی در کنار بخاری کتابی در درست داشته باشد و ماجرای دهقان فداکار را بخواند .

نه ٬ شاید هم در سرمای زیر ۳۰ درجه شهر ٬ جایی زیر برف ها دارد به ماجرای مردی فکر می کند که نفت را بر سر سفره ها آورد .

یا شاید هم به عالیحناب دشمن فکر می کند٬ که از هر سخنش ده دشمن ساخته می شود ٬ عالیجناب هسته ای

شاید هم . . .

بگذریم .

یک عکس گرفته بودم با یک نقاب که تا بالای لب هام بود ٬ نقابی که تنها چشم هام رو پنهان کرده بود .

دوستم پرسید : " چرا نقاب زدی ؟ "

گفتم : آخه چشمام خسته است ٬ هیچ وقت احساس چشم ها رو نمی شه پنهان کرد ٬ هیچ وقت نمی شه باشون دروغ گفت و یا دلگرمی الکی به دیگران داد .

چشم ها زلال ترین و شفاف ترین قسمت آفرینش هستند . چشمام رو پنهان کردم ٬ اما لزومی نداشت لبخندم رو پنهان کنم .

آخه نمی دونم قضیه چیه ٬ ولی ساختار لب ها خیلی ساده تره .

تا حالا چند بار شده شادی رو توی چشم های کسی ببینید ؟

خیلی کم ! نه ؟

اما لبخند و خنده ٬ چیزیه که هر آدم معمولی سعی می کنه در روز حتی اگر ته دلش شادی نباشه ٬ ازشون روی لب هاش استفاده کنه .

غم یا خستگی چشم خیلی سنگینه ٬ خوب ٬ نقاب هم یه راهشه دیگه .

بگذریم . . .

این روزها ٬ هوا سرده ٬ انگار اینجا هم شده سرزمین یخی آفرینش ٬ یا اگه بخوام یه کم بهتر بگم ٬ سرزمین برفی آفرینش .

یه دو هفته ای بود که مریض شده بودم ٬ از این سرما خوردگی های بی حوصله همیشگی ٬ اینجا هم این چند روزهاینقدر هوا سرد بود ٬ که حتی حوصله آدم برفی درست کردن رو هم نداشتم .

اما اگه آدم برفی درست کردم قول می دم عکسش رو بدم ببینید .

این پست اگرچه انرژی خاصی نداشت ٬ اما تقدیم می شه به ساره عزیزم ٬ به پدر دل نگرانم ٬ به آرش و علی دوست داشتنی ام ٬ به سهیل مهربونم ٬ و به همه ی  دوست داشتنی های زندگی ام که بی بودنشون حتی یک لحظه هم دوام نمی آورم .

شب سرد برفی خوبی داشته باشید .

وفا - از سرزمین برفی همیشه آفرینش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:7  توسط آبان  | 

امشب هم دورهم بودیم ٬ یک مهمانی به سبک همه ی دور هم جمع شدن های چند ماه اخیر .

امشب هم سرود ملی چند ماه اخیر نواخته شد .

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

زاه شرر بار ٬ این قفس را ٬ برشکن و زیر و زیر کن .

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ

نغمه ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه ی این خاک توده را

پر شرر کن

ناله سر کن

ظلم ظالم ٬ جور صیاد ٬ آشیانم ٬ داده بر باد

ای خدا

ای فلک

ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

چشم هایی که گریه در آن موج می زند و لبانی که لبخند بر آنها نشسته . از نظر من اینها تضاد نیست ٬ بلکه خود زیبایی ست . اینها خود بزرگی ست ٬ خود مردانگی ٬ خود خود ایستادگی .

در حالی که علی کوچک خانواده ٬ با موسیقی اش ٬ فضای خانه را پر از ترانه کرده بود ٬ همه ساکت بودند ٬ با نگاه هایی منتظر و لب هایی پر از اندیشه  .

راستی نمی دانم کسی دید یا نه ! اما یک سیب سرخ نیز آنجا نشسته بود .

امروز آسمان رنگ عجیبی گرفته بود ٬ آسمان از زیبایی هایی ست که غم و شادی اش آنقدر در هم آمیخته است که هیچ وقت نمی توانی مطلقا بگویی شاد است یا غمگین .

شاد بود یا غمگین نمی دانم . تنها فهمیدم ٬ امروز ٬ آسمان ٬ آسمانی بود .

 عکس آسمون رو گرفتم و گذاشتم اون بالا تا ببینید . خودم که عکس رو نگاه می کنم یاد ساعت چهار یازدهم اون ماه می افتم . یاد ابرها ٬ یا خورشید عجیب و غریب اون روز ٬ یاد . . .

خدایا همه ی مریض ها ی دنیا رو شفا بده .

خدایا همه ی آدم ها رو عاقبت به خیر کن .

خدایا ما رو از تاریکی و جهل و تعصب نجات بده . 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:3  توسط آبان  | 

از تو دور افتاده ام . . . . از تو دور افتاده ام  . . . .

این صدایی ست که این روزها بیش از هر چیز دیگر در ذهنم موج می زند . می دانم که دور افتاده ام ٬ می دانم که غرق در گناه شده ام . می دانم که تنها بازی می کنم ٬ خوباین خوب بازی کردن را نیز از این نقاب دارم .

نقاب لبخند بر چشمان غمگین ٬ نقاب امید بر صورت سرما زده ٬ نقاب شجاعت بر داهره و ترس .

هر چه هستم ٬ از تو دور افتاده ام . . .  دور . . .  دور . . . دور  . . .

همه ی حس شیرین این آهنگ لحظه ی موسیقی ساعت ۴ بعد از ظهر ۱۱ بهمن ۸۵ است .

واهمه ی دیدن تصویر آن مرد در پرده ی تلویزیون ٬ مردی با لباس احرام ٬ مردی که به روشنی روز دروغ می گوید و دروغ می گوید و دروغ می گوید .

وارونه جلوه دادن دین ٬ دستان خالی من ٬ نگاه خسته ما . . .

بهشت ٬ جهنم ٬ برزخ ٬ دوزخ ٬ آخرت ٬ قیامت ٬ عذاب ٬ نعمت ٬ خدا . . .

از تو دور افتادم . . . از تو درو افتادم . . .

بوی گل های نرگس ٬ نرگس شیراز ٬ تصویر قبر های خالی و آماده .

هر یک برای یک مرده ٬ هر یک برای یک خانواده ٬ هر یک برای یک روز . . .

عید غدیر ٬ حسینیه ی خویی ها ٬ خیابان آذربایجان ٬ تهران .

وای هنوز هم فرامشو نکرده ام

چقدر از این شهر متنفرم ٬ چقدر از این این شهر متنفرم ٬ چقدر از این شهر متنقرم .

آن پرستار ترک ٬ آن آشپذ رشتی ٬ آن خیابان سراسر ترک . . .

وای چقدر از آنها متنفرم ٬ چقدر از آنها متنفرم . . .

از صادقیه متنفرم ٬ از شب های ترسناک صادقیه متنفرم .

کاش یکی پیدا می شد و به این دخر می گفت " بابا این همه پسر برای تو دست و پا می شکنند ٬ چرا دل به من بستی آخه ؟ "

مگه من کم دیوانه ام ؟

مگه من کم دل بسته ام ؟

مگه من . . .

هذیان های دم مرگ

روح های نیمه شاد

قصه های پایان یافته

سرزمین ابدی من

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 2:17  توسط آبان  |