تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

ارائه ی راه راست به عهده ی خداست ٬ و برخی از راه ها بیراهه است ٬ و اگر خدا می خواست ٬ جبرا همه ی شما را هدایت می کرد ٬ ولی به حکمت خود انسان ها را مختار آفرید . ( آیه ی ۹ سوره ی مبارک نحل )

خدا فرمان داده است که دو معبود انتخاب نکنید ٬ و هوای نفس خود را در کنار خدا قرار ندهید . ( آیه ی ۵۱ سوره ی مبارک نحل )

تابستان آن سال دیرین بود که مرد متولد آبان با کوله باری از دلبستگی ها از شهر آب و آیینه به زادگاهش بازگشت .

تجربه ی سه سال دلدادگی ٬ سه سال دل خستگی ٬ سه سال تلاش ٬ سه سال سوال بی جواب بر شانه هایش سنگینی می کرد .

بار دیگر بازگشت به کار همیشگی اش ٬ و سرگرم بود و سرخوش از گذران روزها .

اما سوال ها رهایش نمی کرد ٬ تا آنکه روزی گذرش به آن کوچه افتاد ٬ شاید همان کوچه ی معروف فریدون مشیری بود ٬ کوچه یی که در انتهای یکی از نا امید ترین بن بست هایش ٬ سرزمینی پر نور را دید ٬ سرزمینی متفاوت ٬ ورودی سرزمین اینگونه نوشته بود " و من اینگونه آفریده شده ام "

از کوچه های مشیری پا به سرزمین آفرینش گذاشت ٬ سرزمینی که با افق های روشن شاملوی بزرگ آغاز شد ٬ و روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد ٬ و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت ٬ روزی که کمترین سرود بوسه است .

و سرزمین آفرینش اینگونه شروع شد ٬ با شعر و ترانه و سرود ٬ با شعر و ترانه و امید ٬ و امید اولین آفریده ی سرزمین آفرینش ما بود .

بعد از آن شب مقدس ٬ خداوند نیز به سرزمین آفرینش پیوست ٬ آن شب مقدس که یادآور یاد کتابی مقدس است ٬ شب فرشتگان ٬ شب نور ٬ شب بامدادی قدر .

و کلام آفریننده از آن روز زینت بخش آفرینش بود . مرد آبان دلگرم بود ٬ سرخوش بود ٬ و به دور دست ها می اندیشید ٬ به آرامش ٬ به اطمینان ٬ به آگاهی و به امید . امیدی که اولین آفریده ی سرزمین آفرینش بود .

و از اینجا بود که آفریدگار نیز همسایه ی سرزمین ما شد ٬ در حالی که مردمان را می نگریست و لبخند می زد و زیر لب برای آنها ترانه می خواند ٬ آفریدگاری که کتاب را به ما داده بود و میزان را و حکمت را و نور را نیز .

روزی از روزها کاروان خانه ی خدا به راه افتاده بود ٬ ناگاه در سرزمین آفرینش طوفان شد ٬ آفریدگار مرد آبان را در آغوش گرفت ٬ طوفان سنگین بود ٬ طوفان گذشت ٬ همه فکر می کردند همه ی امید و آرامش مرد آبان از بین خواهد رفت ٬ اما اینطور نشد .

ولی مرد آبان تنها شد ٬ دلخسته شد ٬ شک کرد ٬ ترسید ٬ رها کرد . و مرد آبان روزی احساس کرد که تهی شده است .

مرد آبان گاهی گریه کرد ٬ گاهی خندید ٬ روزی ناسپاسی کرد و ماهی خدا را شکر گفت .

دیگر دلبسته نبود ٬ تنها دلخسته بود . حتی باران روزهای آبی آبان نیز دلخستگی اش را نمی زدود ٬ حتی صدای غرش ابرهای آسمان فصل بارانی اش نیر سکون وجودش را در هم نمی ریخت .

روزها گذشت ٬مردمان آمدند و رفتند ٬ قصه ها گفته شد ٬ ترانه ها سروده شد ٬ و سرانجام روزی مرد آبان بار دیگر دلبسته شد ٬ اما این بار نه از کوچه های پر ترانه ی مشیری و نه از افق های روشن شاملو ٬ که از شعر های فروغ ٬ بر پرده ی درهم امیال سرکشم ٬ نقش عجیب یک چهره ی ناشناس بود ٬ نقشی ز چهره ای که چو می جستمش به شوق ٬ پیوسته می رمید و به من رخ نمی نمود .

مرد آبان آنچنان دلبسته ی میوه ی ممنوعه شد که خدایش نیز از این دلبستگی به هراس افتاد . مرد دلبسته ی دلخسته ی آبان اینبار اسیر جادوی نگاهی شده بود ٬ نگاهی نه پیدا ٬ نگاهی نه خاموش ٬ نگاهی چموش و گریزان .

و آفریدگار دعا کرد برای مرد سرزمین آفرینش ٬ برای روزهای دلتنگی اش ٬ برای امید سرزمینش که باید بار دیگر زندگی را شروع می کرد .

مرد آبان دلخسته ی میوه ی ممنوعه شده بود ٬ مرد آبان میوه ی ممنوعه را بویید ٬ سرمست عطر اش شده بود  ٬ میوه ی ممنوعه سیب نبود ٬ انگور نیز نبود ٬ شرابی از نور و نار بود ٬ شرابی مست کننده نه ٬ انگبینی از کوه های فرادست زرتشت ٬ شیره ی خرمایی به شیرینی نگاه یک انسان ٬ نگاهی تنها برای آنکه بودن انسان را در کنار خود حس کنی .

مرد آبان از روح القدس کمک خواست ٬ از یاس ٬ و از خدایش نیز . و بار دیگر آفریننده ی آفرینشگر سرزمین ٬ کتاب را گشود و سخن گقت با مرد مردمان سرزمین .

بار دیگر برایش از اختیار گفت ٬ از گمراهی ٬ از هوای نفس ٬ از میوه ی ممنوعه ٬ از چگونگی آفرینش این راز سر به مهر ٬  از دلبستگی ٬ از خلقت رازی که در دل کوه نیز جای نگرفت ٬ و قرارگاهش یقینا تنها دل آدمی بود ٬ از آنچه فرشتگان را به سجده واداشت ٬ از وامداری امانت بزرگ .

و آفریدگار برای مرد آبان یاد آور شد که آغوشش نه تنها برای او  ٬ که حتی برای همه ی یگانه سرزمین آفرینش آرامگاهی است خانه ی امن و یقین .

و مرد آبان بار دیگر تشنه تر از همیشه ٬ کودک تر از قبل ٬ دلداده تر از روزهای شاملو ٬ دلخسته تر از روزهای فروغ ٬ به آغوش او رفت ٬ و خداوند بار دیگر همه ی خانه ی امن خود را به مرد آبان هدیه داد . بار دیگر او را بوسید ٬ به او لبخند زد و یگانه فرزند امید را به او بخشید . 

و آفریدگار اینبار داستان میوه ی ممنوعه را در قلب مرد آبان محفوظ کرد ٬ باشد تا این داستان یادآور اختیار باشد ٬ نعمتی بزرگ ٬ رازی سر به مهر ٬ گوهری همسان با نور .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:39  توسط آبان  | 

نه ، این ظلام دیر سال، هیچ‌اش شتاب نیست!

عزم سفر ندارد از این خاک لاله خیز.

چونان عقاب پیر سیاهی که سال‌هاست ،

نه می‌پرد، نه خسته می‌شود از خفتن دراز.

آفاق دورتر،

     سرشار از عطوفت نور سحرگهی است

اما دیار من،

     از شب چراغ ماه ، همواره بی‌نصیب.

ساک سفر کجاست؟

          بردارم آنچه خاطره از خاک میهن است،

          در جستجوی افق‌های پرستاره اقلیم بی‌حصار،

          در جستجوی عید، نوروز بی‌دروغ! ...

          نه، نه رها نمی‌کنم این خاک تفته را!

     ابری اگرچه نیست،

          می‌بارم از صمیم اشک

          چو باران نوبهار

سرسبز می‌شوم ، سرسبز می‌کنم .

ظلمت چو چیره است، می‌تابم از درون

چون کرمکی که به شب می‌دهد فروغ ،

                   هر چند کوچک‌ام!

                   فانوس می‌شوم ...

                                                        نهضت آزادی ایران  - نوروز 1387

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:37  توسط آبان  |