
|
|
|
|
|
و پسرک بر بلندای کوهی ایستاده است و به آن نور بی انتها می نگرد اینجا پایان مسیر بود پایانی از مسیر و پایانی از دلتنگی سختی ها شروع خواهد شد کارزار مردانگی ٬ پسرک را مرد می طلبد اطلاع ثانوی مسولیت سرزمین آفرینش به دوستی آشنا واگذار می شود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:44 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
به سرزمین آفرینش سخت وابسته ام . برای مرد دلبسته ی دلخسته ی بلند پرواز سرزمین آفرینش دعا کنید . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:28 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
آن مرد ٬ با صدای دلنشین اش ٬ با کلام گیرایش ٬ با نگاه مهربانش ٬ با لبخند همیشگی اش ٬ امروز پیروز آزمون بزرگ شد . مردی که دوستش دارم ٬ مردی که دوستم دارد ٬ پیرمرد نه چندان پیر داستان ما ٬ که امروز برای همیشه به سوی ابدیت پرواز کرد . خدایا ٬ کمک کن به قلب خسته آنانی که تو را صدا می زنند ٬ به قلب تک تک ما انسان ها ٬ باشد تا از حقیقت زیبای آفرینش تو اندوهگین نشویم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَارًا ما آنچه را براى مؤمنان مايه شفا و رحمت است از قرآن نازل مىكنيم ولی ستمگران را جز زيان نمىافزايد . ( آیه ی ۸۲ سوره ی مبارک اسرا ) خواب های مقدس ٬ گل های بنفشه ٬ خاک باران خورده از اشک ٬ و مرد آبان . مرد آبان ٬ که اینک سالهاست دور افتاده ٬ از خواب های مقدس ٬ از گل های بنفشه ٬ از خاک باران خورده از اشک ٬ از مرد آبان بارانی که این بار نبارید ٬ رودخانه ای که اینبار خاموش بود ٬ دشتی که اینبار گلی بر آن نرویید ٬ گلی که اینبار بویی نداشت ٬ و پروانه ای که امسال سرگردان است . روزهای مرد باران خورده آبان گذشت ٬ شفا اکسیری نایاب شد ٬ درد اما نایاب تر ٬ مرد آبان بی درد شد ٬ و بی دردی آغاز خاموشی ست ٬ مرد آبان خروش را فراموش کرد ٬ سال هاست صدایی از رودخانه ی خروشان شهر نمی آید ٬ مرد آبان شفا را فراموش کرد ٬ دعا را ٬ و خدا را نیز . مرد آبان غرق در دنیا بود ٬ و معشوقش سرشار از رنج ٬ و معشوق پر رنج ذکر می گفت و دعا می کرد در حالی که چشمانش خسته بود و دلش از غربت میهن پر غم ٬ او اما تنها ذکر می گفت و مناجات می کرد ٬ برای شفا ٬ برای امید ٬ برای گل های بنفشه ٬ برای سرگردانی پروانه ها ی سال بی باران . و مرد آبان دیر فهمید که دور افتاده است ٬ دیر فهمید که سال هاست دیگر نمی بیند ٬ سال هاست باران را فراموش کرده است . سال ها بود به باطل خود را عاشق می پنداشت ٬ و فراموش کرده بود که عشق حقیقی همان رنج سرگردانی پروانه هاست ٬همان مناجات معشوقش در زیر آفتاب داغ سرزمین وحی است ٬ معشوقی که برای عشق وجودش را قربانی کرده بود ٬٬ همچون دلدادگی پروانه های سرگشته ی سال بی باران . و مرد آبان سال هاست که عشق حقیقی اش را گم کرده است ٬ درست از همان سالی که راز سرگردانی پروانه ها را فراموش کرد . آن شبی که فاصله ها دل مرد آبان را لرزاند ٬ با دلی لرزان با خدای خود سخن گفت ٬ نه وهم بود و نه خیال ٬ حقیقتا این بار خدا بود که با او سخن می گفت . مرد آبان می پرسید و خدایش جواب می داد ٬ خدایش می پرسید ٬ و مرد آبان ٬ سکوت می کرد ٬ شرمسار می شد . و روزها گذشت ٬ روزهایی که برای معشوقش رنج و نبرد و صبوری بود . روزهای آزمون بزرگ . مرد آبان ٬ مرد باران دیده آبان دعا می کرد ٬ فاصله را کنار می زد ٬ اما فاصله ها عمیق بود ٬ فاصله ها طولانی بود ٬ معشوق اینجا نبود ٬ اگر بود تنها به خاطر مرد آبان و دختر اسفند بود ٬ و معشوق در روزی از روزها تصمیم گرفت مرد آبان و دختر اسفند را به آزمونی بزرگ دعوت کند ٬ به رنج ٬ به فاصله . معشوق معلمی بود بخشنده ٬ و در هر نگاهش درسی بزرگ پنهان بود . معشوق خود را از نظر ها پنهان کرد ٬ گمان بردند که معشوق رفته است ٬ آنهایی که از داستان پروانه ها هیچ نمی دانستند ٬ گریه کردند ٬ فریاد زدند و سرگردان دشت بی پروانه شدند . معشوق اما پنهان بود ٬ معشوق آنها را می دید ٬ دشت را ٬ بنفشه ها را ٬ و نرگسی را که راز پروانه ها را می دانست . همان نرگسی که اولین کاشف این راز شد ٬ همان نرگسی که راز معشوق را دانست و به پاس این دانستن خود نیز به داستان بزرگ سرگشتگی دعوت شد . و مرد آبان همه ی اینها را می دید ٬ همه ی این داستان را ٬ نرگس را که پیامبری بود برای باور ها ٬ و دشت را ٬ و خدا را که در سایه ی بال های پروانه ها پنهان شده بود . اما مرد فراموش کار آبان ترسید ٬ و وجودش را پنهان کرد ٬ از باران ٬ از بنفشه ٬ از راز سرگشتگی پروانه ها . مرد آبان ٬ مسیرش را فراموش کرده است ٬ گم شده است ٬ دور افتاده است ٬ از داستان زندگی اش ٬ از آزمونش ٬ از خدایش ٬ از معشوقش .
زمانی که معشوق در سرزمین وحی بود ٬ به مرد آبان پیام رساند که روبروی خانه خدا ایستاده ام ٬ چه آرزویی از خدا داری ؟ مرد آبان برای معشوق پیام فرستاد : " از خدا بخواه برای همیشه داشته باشمت " عکس بالا گوشی تلفن همراه معشوق است و نوشته اش همان آخرین پیام مرد آبان . و اینگونه شد که خدا معشوق را برای همیشه به مرد آبان بخشید . خدا مسیر را روشن کرد ٬ او هدایت را نشان داد ٬ و معشوق برای همیشه مرد آبان را به بازی دعوت کرد ٬ به بازی پروانه ها ٬ به بازی سرگشتگی . و مرد آبان چقدر ضعیف است اگر خطا کند ٬ اگر حتی رنگ بنفشه ها را نبیند ٬ اگر به سراغ سرگشتگی پروانه ها نرود . و چقدر فراموشکار است اگر باران را به خاطر نیاورد ٬ باران را و صدای خروش رودخانه ها را . برای مرد آبان دعا کنید ٬ برای مرد فراموشکار آبان دعا کنید ٬ برای مرد دل خسته ی آبان دعا کنید ٬ برای باران دعا کنید ٬ برای بارانی که این بار نمی بارد ٬ برای رودخانه ای که اینبار خاموش است ٬ برای دشتی که اینبار گلی بر آن نروییده است ٬ برای گلی که اینبار بویی ندارد ٬ و برای پروانه ای که امسال سرگردان است .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:11 توسط آبان
|
|
||