
|
|
|
|
|
هرکسی گمشده ای دارد ٬ و خدا گمشده ای داشت . هر کسی دوتاست ٬ و خدا یکی بود .
کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند . و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت . و باران ها و باران ها و باران ها . " در آغاز هیچ نبود ٬ کلمه بود و آن کلمه خدا بود "
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد حرف های بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند. کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند . اینان در جستجوی مخاطب خویشند . اگر یافتند آرام می گیرند و اگر نیافتند ٬ روح را از درون به آتش می کشند .
( نوشته از دکتر علی شریعتی - عکس بالا نیز روستای زادگاه ایشان است ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:58 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوست های خوبم در وبلاگ خودش دست به کار جالبی زده بود که به نظر من اگر درست هدایت شود می تواند به یک انقلاب کتاب خوانی در بین وبلاگ نویس ها منتهی شود ٬ فریا در وبلاگ خود گزیده ای از مطالب چند کتابی که دوست داشت را نوشته بود . با خواندن مطالب فریا علاقه مند شدم خیلی از کتاب هایی که معرفی کرده بود را تهیه کنم و بخوانم ٬ من هم تصمیم گرفتم چند خط کوتاه از بعضی از کتاب هایی که خیلی دوستشون دارم را در سرزمین آفرینش بنویسم و همه دوست های خوبم رو هم به ادامه این بازی دعوت کنم . در پذیرش دین اکراه و اجباری نیست ٬ تنها راه کمال از راه تباهی مشخص شده است ٬ و هرکه طاغوت ها و امرای خودکامه را انکار کند و به خدا ایمان آورد به دست آویزی محکم تر چنگ زده است که هرگز گسستنی نیست و خدا شنوا و داناست . خدا کار ساز مومنان است و آنان را از تاریکی ها به روشنایی رهسپار می گرداند . ( سوره مبارک بقره - کتاب آفرینش ) اگر پروردگار تو می خواست همه اهل زمین به راه جبر ایمان می آوردند ٬ ولی به حکمت خود پدیده ی اختیار را به انسان تقویض کرد ٬ آیا تو می خواهی مردم را وادار کنی که ایمان آورند ؟ ( سوره مبارک یونس - کتاب آفرینش ) وین خبر را هر دهانی زیر گوش بازگو می کرد : " آخرین فرمان ٬ آخرین تحقیر . . . مرز را پرواز تیری می دهد سامان ! گر به نزدیکی فرو آید ٬ خانه هامان تنگ آرزو هایمان کور . . . وربپرد دور تا کجا ؟ تا چند ؟ آه ! کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان ؟ " " منم آرش ٬ چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ٬ منم آرش سپاهی مردی آزاده ٬ به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده " آرش کمانگیر سیاوش کسرایی کلوور به انتهای کاهدانی رفت و تلاش کرد تا هفت فرمان را که در آنجا نوشته شده بود بخواند ٬ فرمان چهارم " هیچ حیوانی نباید با ملحفه در رخت خواب بخوابد " او به یاد نمی آورد که در فرمان چهارم اسمی از ملحفه آورده شده باشد . اسکوئیلر که از آنجا می گذشت گفت : " رفقا پس شما شنیده اید که ما خوک ها در رخت خواب های ساختمان اصلی می خوابیم ؟ مطمئنا تصور نمی کنید که قانونی همیشگی برضد رختخواب وجود دارد . یک توده از کاه در اصطبل یک رخت خواب است . قانون بر ضد ملحفه است که اختراع آدم هاست . ما ملحفه ها را از رخت خواب ها در آورده ایم و حالا بی تشک و ملحفه می خوابیم . مطمئنم که شما نمی خواهید ما آنقدر خسته شویم که نتوانیم به وظایفمان برسیم ؟ شما که نمی خواهدی دوباره آقای جونز را ببینید ؟ " مزرعه ی حیوانات - جورج اورول - پادشاه : اگر ما به یکی از سردارهامون فرمان بدیم مثل یه شپره از این گل به اون گل بپره یا به شکل مرغ دریای دربیاد و اون سردار فرمان ما رو اجرا نکند ٬ کدام یکی از ما مقصریم ؟ ما یا سردار ؟ - شهریار کوچولو : خوب البته شما - پادشاه : حرف نداره ٬ پس باید از هر کسی چیزی رو توقع داشت که ازش ساخته باشه ٬قدرت باید پیش از هرچیز متکی به عقل باشه ٬ اگر تو به ملتت فرمان بدی برین خودتون رو بندازین تو دریا ٬ انقلاب می کنن . ما حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون فرمانمان عاقلانه است . شازده کوچولو - آنتوان دوسنت اگزوپری دایره ی بزرگ گفت : تو نمی تونی با من قل بخوری . ولی شاید خودت بتونی به تنهایی قل بخوری . - تنهایی ؟ نه قطعه ی گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد . دایره بزرگ پرسید : آیا تا به حال امتحان کرده ای ؟ قطعه ی گم شده گفت : آخر ٬ من گوشه های تیزی دارم . شکل من به درد قل خوردن نمی خورد . دایره بزرگ گفت : گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند .خوب من باید بروم . خداحافظ ! شاید روزی به همدیگر برسیم . . . آشنایی قطعه ی گم شده با دایره بزرگ - شل سیلور استاین آنان که با من قهر کرده اند و ار من بریده اند اگر می دانستند چه اندازه به دیدارشان مشتاقم و انتظارشان را می کشم . آنان که با من به دشمنی برخاسته و در مقابل اقتدار و عظمت من تیغ پیکار و کارزار کشیده اند اگر می دانستند چه مایه به دوستی و مهرشان دل بسته ام .آنان که روی از درگاه من برگردانده اند اگر می دانستند چقدر دلم برایشان تنگ شده است . اگر می دانستند بند بند وجودشان به شوق من از هم می گسست و پاره های جانشان به اشتیاق ار هم می گسیخت و دل و قلبشان از خوشی آب می شد . صحیفه ی سجادیه - امام سجاد ای کریمی که بخشنده عطایی و حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک خلق جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی . جان ما را صفای خود ده و دل مارا هوای خود ده و چشم ما را ضیای خود ده و ما را آن ده که آن به و مگذار ما را به که و مه . مناجات نامه - خواجه عبدالله انصاری فرشته پیر پاسخ داد : وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم در شکاف دیوار کیسه ای طلا دیدم و از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ٬ شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم . دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم ٬ فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم . همه ی امور بدانگونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم . هفده داتان کوتاه کوتاه - نویسندگان جهان ماهی سیاه کوچولو گفت : مگه قبل از من هم ماهی از اینجا گذشته ؟ مارمولک گفت : خیلی ها گذشته اند ٬ آنها دیگر بریا خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند . ماهی سیاه گفت : می بخشی که حرف ٬ حرف می آورد . اگر به حساب فضولی ام نمی گذاری بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند ؟ مارمولک گفت : " آخر نه اینکه با هم اند ٬ همین که ماهیگیر تور انداخت ٬ وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا " ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه آخرین نیست . مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند . قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : " درود بر شما ٬ راز من همین بود . آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد " و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری . پیامبری از کنار خانه ما رد شد - عرفان نظر آهاری سگ اصحاب کهف گفت : هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم . امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود ٬ اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است . این سگ که آنهمه از او نفرت دارید نام من است اما خوی شماست . آمده ام از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل ٬ از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل تنها فروتر رفتن را بلدید . سقوط و مسخ را . من هشتمین آن هفت نفرم - عرفان نظرآهاری پروردگارا ٬ پرتوی رحمت خود را بر چهره هایی که در مقابل عظمت تو سجده کنان با خاک برابر می شوند ٬ بر زبان هایی که به راستی از یگانگی تو سخن می رانند و ستایش کنان شکر تو به جا می آورند ٬ بر دل هایی که بدون شک و تردید به خداوندگار یتو اعتراف دارند ٬ بر ضمایری که از شناسایی تو پر شده اند ٬ بر اعضایی که به رضا و رغبت به سوی عبادت و پرستش تو می شتابند و با حرکات متواضعانه ی خود آمرزش می طلبند ٬ ارزانی دار . دعای کمیل - امام علی آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراتوری های جهان را از این مملکت برچیدم و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی جهان درافکندم . از زبان دکتر محمد مصدق - کتاب فولاد قلب روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . روزی که کمترین سرود بوسه است ٬ و هر انسان برای انسان برادری ست . روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند ٬ قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است . هوای تازه - احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:31 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
یهودیان گفتند : هرگز کسی جز یهود به بهشت داخل نخواهد شد و مسیحیان گفتند : جز مسیحیان .
این آرزوی خام آنهاست . بگو اگر راست می گویید دلیلتان را بیاورید . آری هرکس ( با هر دین و آیینی ) وجود خود را تسلیم خدا کرده و نیکوکار باشد ٬ پاداش او نزد پروردگارش محفوظ است و چنین افرادی ترس و اندوهی نخواهند داشت . آیات ۱۱۱ و ۱۱۲ سوره ی مبارک بقره - قرآن مبین
اشه بهترین نیکی و مایه ی بهروزی است . بهروزی از آن کسی است که درست کردار و خواستار بهترین اشه است . من دین مزدا پرستی را باور دارم که جنگ را براندازد و رزم افزار را به کنار بگزارد و خویشاوند پیوندی را فرمان دهد . گوشه هایی از اوستای مقدس
کیست در میان شما که حکیم و عالم باشد ؟ پس اعمال خود را از سیرت نیکو به تواضع حکمت ظاهر بسازد ؟ لاکن اگر در دل خود حسد تلخ و تعصب دارید ٬ فخر مکنید و به ضد حق دروغ مگویید . این حکمت از بالا نازل نمی شود بلکه دنیوی و نفسانی و شیطانی ست . قسمتی از کتاب مقدس ( انجیل )
حکمت تابنده است و تیرگی نمی گیرد . به دیده ی دوستداران خود قسمت هایی از عهد عتیق ( حکمت سلیمان )
اسلام را چنان تفسیر می کنم که هیچ کس پیش از من آن را چنین تفسیر نکرده باشد . اسلام همان تسلیم است و تسلیم همان یقین است . و یقین همان تصدیق است . و تصدیق همان اقرار است . واقرار همان احساس مسئولیت است . و احساس مسئولیت همان عمل است . از خطبه های حصرت علی - نهج البلاغه
گویند صوفیی سگی را عصایی سخت بزرد چنانک دست سگ بشکست . سگ پیش شیخ آمد و در خاک می غلتید . شیخ صوفی را بخواند که " چرا چنین کردی ؟ " گفت " بر راه گذز خفته بود و هرچه گفتم برنخواست . عصایی برو زدم . " سگ هیچ خاموش نمی شد . بعد از آن سگ با شیخ می گوید : " به جای او چه عقوبت کنم ؟ " سگ گفت - به زبانی که شیخ می دانست - که " من جامه ی اهل سلامت دیدم در بر او . ازو پرهیز نکردم ٬ گفتم مرا از او هیچ گزندی نرسد . هیچ عقوبت بیش از آن ندانم که جامه ی اهل سلامت ازو برکشی تا مردمان بدانند که او عوان است نه صوفی . " شیخ سخن سگ را بازگفت . صوفی باستغفار باز ایستاد و همه را وقت خوش شد . از حکایات ابو سعید ابوالخیر
الهی از سه چیز که دارم در یکی نگاه کن ! اول سجودی که جز تو را از دیل نخواست ٬ دیگر تصدیقی که هر چه گفتی ٬ گفتم کراست ٬ سه دیگر چون باد کرم خاست دل و جان جز ترا نخواست از مناجات های خواجه عبدالله انصاری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:46 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خورداد است ٬ ماه نو ٬ ماه میلاد ٬ ماه میلاد روزها . و روزهای ما همچنان داستان وار می آیند و خاطره انگیز می روند ٬ و آمدن روزها برای یادآوری آفرینش است ٬ و رفتنشان اما بیشتر برای یادآوری آفرینش ٬ که ٬ آفرینش از رفتن روزها شروع می شود . روزهایی پر از رقص شاخه های بید مجنون در واپسین نفس های باد بهاری . روزهایی پر از سکوت سنگین سنگ هایی که در حسرت روزی ٬ سوتکی ٬ دمی ٬ و هوشیاری بشریتی به جهل آمیخته ٬ لجظه ها را سپری می کنند . روزهایی که گل آفتابگردان مزرعه ی همسایه ٬ هر روز به امید خورشید سر به سوی آسمان بلند می کند ٬ تا ما فراموش نکنیم ٬ داستان خدا را ٬ و عشق را . روزهایی که گل های یاس حیاط خانه ما ٬ هر صبح با تمام وجود خود را برای مبارزه با سم آمیخته با نفس آماده می کنند ٬ یاس هایی که رسالتشان عطر است و زیبایی و یادآوری هوای آن سرزمین موعود . و روزهایی که از فرط تیرگی به شب می ماند ٬ و گل های شب بویی که سپری هستند برای این روزها در مقابل حجم سنگین تلخی تاریکی . روزهای داستان وار خاطره انگیز پر بهانه ما ٬ روزهایی که می آیند ٬ و می روند ٬ حتی ساده تر از آن زمان که متولد شده اند . روزها تاریخ است ٬ روزها زمان پیروزی جمشید است ٬ زمان به ساحل نشستن کشتی نوح ٬ همان حقیقت افسانه های بابل ٬ همان داستان مرد پابرهنه آفتاب سوخته سرزمین عرب . روزها زمان تاج گذاری اشک سوم است ٬ زمان ریختن سقف ایوان مداین ٬ زمان مرگ یزدگرد سوم . روزها همان جنگ جمل است ٬ روزها علی است ٬ عدالت است ٬ خدا و حقیقت است . روزها زمان حمله ی چنگیز است ٬ روزها همان دلاوری عیاران ایران است . روزها یورش نادر به هند است ٬ روزها دانه دانه ی نخودهایی ست که شاه صفوی برای شکست سپاه افغان در آش جادوگرانش می ریخت ٬ روزها زمانی ست که شاه شیراز به درماندگان کمک می کرد . روزها زمانی ست که گلستان و ترکمن چای امضا شد ٬ روزها زمانی ست که رگ امیر بزرگ در حمام فین زده شد . روزها همان شاه شهید است ٬ روزها همان ملیجک دربار شاه شهید است ٬ همان چشمان خواب آلود و سبیل مبارک مظفرالدین شاه است ٬ همان فرمان مشروطه ای ست که امضای پیرشاه قاجار را یدک می کشد . روزها همان به توپ بستن مجلس است ٬ روزها لحظه ی اعدام شیخ فضل اله است . روز ها ٬ لحظه لحظه ی یک سرزمین است ٬ روزها همان تاریخ ملت است . و امروز روز خورداد است ٬ روز ماه نو ٬ روز میلاد ٬ روز میلاد سرزمین موعود . روزها هسته ی زردآلویی ست که آن پسر در حیاط خاکی خانه ی بی سقف شان می کارد ٬ به امید آنکه روزی درختی از زردآلو داشته باشد ٬ تا دیگر به خاطر دزدیدن یک زردآلوی کوچک برای خواهرش از مرد میوه فروش کتک نخورد . روزها به سیاهی چادر سیاه زنی ست که سال هاست گوشه ی آن خیابان گدایی می کند و هیچ کس نمی داند که هر روز صبح حلیم بوقلمون می خورد . روزها صدای زنگ دوچرخه ی کودکی ست که همه ی کودکی اش را در فرفره ای می بیند که با پا زدن بیشتر دوچرخه ٬ بیشتر و بیشتر می چرخد ٬ فرفره ای که سال هاست دیگر ساخته نشده است . روزها پای یخ زده ی دختربچه ایست که در صف صبحگاهی مدرسه باید برای سلامتی رهبرش دعا کند ٬ و روزها دقیقا همان چکمه سوراخ و پر برف دختربچه است . روزها همان چراغ های آمبولانس است وقتی پسر هجده ساله را به بیمارستان می رساند ٬ چراغ هایی که روشن است و صدایی که آژیر می کشد . و روزها همان چراغ هایی ست که پسر هجده ساله را به دارالرحمه می برد ٬ چراغ هایی که خاموش است و آژیری که در سنگینی سکوت پسر غرق شده ٬ و روزها همان قرص روانگردانی ست که در تخت خواب پسر پیدا شد . روزها همان چک برگشتی پدری ست که با خود همه ی آرزوهای کودکانه ی کودکش را به حبس می کشد ٬ روزها حسرت داشتن یک دوچرخه است ٬ روزها همان خداحافظی کودک است با همکلاسی هایش در مدرسه غیرانتفاعی ٬ روزها نگاه های همکلاسی های جدید کودک است در مدرسه ی جدیدش در پایین شهر . روزها ماجرای شهری ست که رودخانه اش خاموش گشته و قناتش بی آب و هوایش آلوده و درختانش بی جان . روزها همان سارهایی ست که سال هاست از این شهر رفته اند . روزها درناهایی ست که تنها مسافران خارجی این شهراند . روزها ماجرای وطنی ست که سال هاست دیگر خواب است ٬ که سال هاست بی حوصله است ٬ همچون مادری که فرزندان خود را گم کرده ٬ همچون پرنده ای که آشیانه اش در درختی بود که که وجودش کاغذی شد برای نوشتن کارت دعوت عروسی . روزها ماجرای وطنی است ٬ که کمانگیرش در حسرت افراسیب است و کورش اش چشم انتظار اسکندر . روزها داستان خلیج فارس است ٬ روزها داستان دریای خزر است ٬ و جنگل های سبزش که از وحشت صدای افتادن درختان بر زمین پیر می شوند و زرد می شوند و خود می میرند . روزها ماجرای دیوهایی ست که هنوز در جنگل های مخوف آن دیار هیاهو می کنند . روزها وطن است ٬ دیروز وطن ٬ امروز وطن ٬ فردای وطن . روزها امیدواری است ٬ امید دیروز ٬ امید امروز ٬ امید فردا . آرش از کوه دماوند وطن را نگریست ٬ و صدا زد کورش ٬ مام میهن تنهاست ٬ نکند بار دگر رنج سکندر بیند . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:34 توسط آبان
|
|
||