تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

خیلی آرام تر از آنکه گمانش را در سر داشته باشی به سراغت می آید این موجود وسوسه کننده ی شیطان .

در نمی زند ٬ آرام و بی صدا وارد خانه ی ذهنت می شود و گوشه ای می ایستد ٬ و آنگاه که برای صلات ظهر برخاستی ٬ آهسته و آرام می خزد و بر روی کرسی ات جلوس می کند .

شاید که شیطان تنها دسیسه ای باشد ٬ دسیسه ای که آهسته می خزد و بر بام ذهن تو حکمرانی می کند .

شاید که وقتی به صلات ایستاده ای او همان سجاده ی پر زرق و برقت باشد .و یا شاید دانه دانه ی تسبیح ای باشد که با هر آمد و شد آن ذکر سبحان الله ای از مخرج گلویت خارج می شود .

شیطان کمین کرده است تا تو محکومش شوی ٬ تا رسوایش شوی ٬ تا نابودش شوی ٬ تا عاشقش شوی .

همانگونه که روزی من عاشقش شدم .

شیطان همه چیز را با خود می برد ٬ او نه چون موج است و نه چون طوفان ٬ از وزش نسیمی سبک تر است . اما وقتی آمد همچون طوفان همه چیز را با خود خواهد کند ٬و همه چیز را غرق خواهد کرد .

شیطان به زیر هزار هزار صلوات هم که باشد کتاب ذهنت را می رباید ٬ در پس پستوی خانه ی مادربزرگ هم که باشی ایمانت را به یغما می برد٬ عشقت را تاراج می کند ٬ دلت را می دزدد و خدایت را پریشان می کند .

و امان از آن روزی که دلت را ببرد و عشقت را تاراج کند و خدایت را پریشان سازد .

شیطان تجسم انکار ناپذیر باور های ما به بی خدایی محض است .

نه اشتباه نکن ٬ شیطان طلسم و جادوی پیرزن پتیاره نیست .

شیطان خدای شیخ شب زنده دار مسجد است . ضربه های شلاقی ست که بر پیکر نحیف دختر عاشق نقش می بندد ٬ مشت های گره شده از غیرت مردان گمنام است ٬ چشم های کبود کودکان سرزمین خیالی ماست .

خوب گوش کن ٬ وقتی شیطان آواز می خواند بدان که سخت ناراحت است ٬ و اما بدان هر چه ناراحتیش بیشتر باشد آوازش زیباتر خواهد بود .

پس وقتی شیاطان برایت لالایی می خواند خوشحال باش که بزرگ شده ای ٬ مرد شده ای .

پس مرد شده ای که شیطان باید با ترانه سرمستت کند . او باید برای سرمستی ات ترانه بخواند که در ناهوشیاری ات رنگ رخسار شرمگینش را نبینی .

شیطان شرمگین است و خسته و بریده ٬ خسته از اینکه هر چه بیشتر  نزدیک ات می شود ٬ تو اما بیشتر مرد شده ای . هر چه بیشتر تو را سفیه می خواهد ٬ تو اما آگاهانه تر بزرگ شده ای .

و بدان روزی که شیطان قصد رفتن  کند ٬ همه چیز را خراب خواهد کرد .

موجود عصبانی خسته ی قصه ی ما چون عزم رفتن کند ٬ همه ی کتاب ها را پاره می کند و همه ی باور ها را متزلزل ٬ همه ی عشقت را به سخره می گیرد و همه ی خدایت را زیر سوال می برد .

پس اگر روزی کتاب هایت پاره شد و باورهایت متزلزل گشت ٬ عشقت تمسخر شد و خدایت زیر سوال رفت ٬ نترس ٬ بمان .

بمان که یقینا مرد ماندن بوده ای ٬  بمان و گوش بده به سرودی که شیطان از عصبانیت با صدای بلند سر داده است . و بدان که شیطان ترک این خرابات کرده است .

اینک ٬ او خانه را ترک کرده ٬ و تو مانده ای و حجم زیادی از تاریکی ٬ تو مانده ای و کتاب هایی که پاره شده ٬ تو مانده ای و عشقی که تحقیر شده ٬ تو مانده ای و باورهایی که دیگر باور کردنشان سخت است ٬ تو مانده ای و خدایی که نام بزرگش را هزاران سوال به زنجیر کشیده .

اما

اما بدان دیگر هراسی در میان نیست ٬ دیگر شیطان ترک خانه ی وجودت کرده ٬ اینک تو مانده ای و راهی که باید پیش رفت ٬ اینک تو مانده ای و سوال هایی که باید پاسخ ای برای آنها پیدا شود .

امروز است که می گویند تو مرد شده ای ٬ امروز است که می گویند تو شیطان را شکست داده ای ٬ نه به پاس نماز و روزه ات !نه !نه ! تو بر شیطان غلبه کردی تنها از برای سوال هایی که یافته ای ٬ تنها به خاطر تزلزل در باورهایی که به آنها عشق می ورزیدی ٬ تنها برای یافتن جسارت زیر سوال بردن یک نام بزرگ .

همه ی داستان شیطان و تزلزل و عشق و باورها ٬ داستان تو بود . داستان او که جسارت شروع بازی را داشت ٬ او که اولین گام را در تاریکی گذاشت ٬ زیرا که به روشنایی ایمان پیدا کرده بود.

و اما

وای به حال آن کس که شیطان هیچ گاه پای بر حریم خانه اش نگذارد ٬ وای به حال آن کس که شیطان هیچ وقت عشقش را به سخره نگیردو باورهایش را متزلزل نسازد و خدایش را زیر سوال نبرد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:9  توسط آبان  | 

برای اینکه امشب حرف های دلم رو بنویسم دقیقا ۱۱ تا سی دی گذاشتم و همه ی آلبوم های اونها رو رد کردم ٬ هیچ وقت پیش نیامده بود اینطوری احساسم سردرگم شده باشه ٬ با هیچ موسیقی ارتباط برقرارنکردم ٬ الان دارم یازدهمین سی دی رو گوش می دم ٬ شهر خورشید ٬ کاری بی کلام که سیاوش قمیشی نزدیک به ۱۳ سال پیش ساخته بود . هنوز نمی دونم امشب قراره اینجا چی بنویسم که اینقدر احساسم سردرگم شده .

اگر می بینید ساکت شدم ٬ نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم ٬ حرف برای گفتن زیاد دارم ٬ نمی دونم از چی باید بگم ! از کجا ٬ از کی ٬ از چی باید شروع کنم تا همه چیز خوب باشه ٬ تا همه خوشحال باشن ٬ نمی دونم توی این تاریکی باید رد کدوم نور رو بگیرم تا تنگ تر نکنم مردمک چشم مردمی رو که چشماشون از بیهودگ خسته است .

واقعا از چی باید بنویسم ؟

از بیهودگی ( مترادف با هرزگی ) خودم ٬ از عبور از مرز اخلاق ٬ از به خلوت رفتن واعظانه ام ٬( واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند ... )  از ندانسته هایی که قبل از بلعیدنشان سعی می کنم هضم نشده آنها را به دهان دیگران باز پس دهم ٬ از اینکه  دیگر باورکرده ام عقاب دشت تدبیرم و باید به جوجه عقاب ها که گردن هایشان را از فرط استیصال به سویم دراز کرده اند غذا دهم . باید باور کنم که عقابی شده ام !

عقابی که وقتی به بهانه ی تهیه ی غذا بال می گشاید و به دور دست ها می رود ٬ آن زمان که دیگر دیده نمی شود ٬ کسی چه می داند که آیا در گوشه ای به رنج خود می گرید و یا آنکه در سویی دیگر به بیهودگی ( مترادف با ابتذال ) سرگرمست . و چه می دانیم که شاید در حال لذت بردن از ابتذال ٬ دارد می گرید ( دارد می سپارد جان  آی آدم ها ٬ آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ) و یا شاید لذت می برد تا گریه کند ٬و یا آنکه گریه می کند تا لذت برد .

ابتذال یعنی لذت یک بیهودگی ٬ ابتذال یعنی حس کردن بوی عطر یک شبگرد خیابانی از پشت شیشه ی بسته ی ماشین ٬ ابتذال یعنی نفوذ به شخصی ترین نقطه ی ذهن آدمی ٬ یعنی پشت پرده ی یک بوی خوش ٬ بوی خوش یک شبگرد خیابانی ٬ ابتذال یعنی از فرط تنفر یک شبگرد خیابانی را در آغوش گرفتن ٬ ابتذال یعنی دوست داشتن آن مرد تنها برای یک شب .

ابتذال یعنی آغوش صد و بیست و چهارمین شبگرد خیابانی عطر تن پنجاه و ششمینش را به یادت آورد ٬ ابتذال یعنی آنکه کلاغ آنچه باید انجام دهد را در خانه ای تاریک و پنهان به جفتش روا می دارد ولی شاه سلیمان را باید از زیر زنان برای تاج گذاری پیدا کنند . ابتذال یعنی صیغه ٬ ابتذال یعنی ازدواج دوم ٬ ابتذال  یعنی شرع به باطل مقدس شیعه ٬ ابتذال یعنی اجرای قانون ۱۴۰۰ سال پیش برای امروز ٬ ابتذال یعنی عارفان صوقی مسلک از دنیا بریده .  

اخلاق یعنی وقتی با تو صجبت می کند سرت را پایین بیاندازی تا چشمان مشکی اش را نبینی ٬ تا مبادا برادر هوس در دلت بیدار شود ٬ برادری نزدیک به تو .

نیاز ؟ هوس ؟ اخلاق ؟ شهوت ؟ و یا واژه ی انکار ناپذیر سه حرفی ؟

اخلاق چیست ؟ مرز اخلاق کجاست ؟ اخلاق برای کیست ؟

تعهد ٬ وجدان ٬ اسارت ٬ دلداگی ٬ مسخ ٬ عاشق شدن ٬ ٬ هرزگی ٬ بیهودگی ٬ ابتذال از نوع خیابانی اش در شب های تاریک ٬ اگر میتوانید با این کلمه ها جمله ای بسازید . جمله ای که با عشق شروع نشود و با بیهوگی پایان نگیرد .

تعهد وجدان به اسارت گرفته شده ی عاشق شده ی مسخ شده ی هرزگی ها و بیهودگی های یک ابتذال از نوع خیابانی اش درشب های تاریک می باشد . ( می باشد اشتباه است عزیزم ٬ هست درست می باشد )

همه ی این جمله ی طولانی در یک شب خلاصه می شود ٬ به همان کلمه ی سه حرفی معروف . به همان نیاز لجام گسیخته ی بشری .

خدا در سراشیبی این بی پروایی کجا ایستاده است ؟ کدام خانه را نگاه می کند ؟ تخت خواب یک نفره ی آن مرد عارف ؟ یا تخت دو نفره ی آن تجسم ابتذال خیابانی را ؟

خدا نگران کدام است ؟ خدا کجاست وقتی صدای فریاد دخترک ۱۰ ساله بلند می شود هنگامی که وجشیانه او را . . . ؟

این خدا کدامین سو ایستاده ؟ دور است یا نزدیک ؟

آنچه بسیار از ما دور باشد را کوچک می انگاریم چون کوچکش می بینیم .

خدا بسیار بزرگ است ٬ بزرگ است چون بزرگ می بینیمش ٬ پس خدا بسیار به ما نزدیک است ٬ این یعنی او حتی از ما به ما نزدیک تز است ( و خداوند از رگ گردن به شما نزدیک تر است )

خدایی که در همین نزدیکیست و سخت به بشریت نگاه می کند ٬ خدایی که می خواند ٬ ترانه می خواند ٬ خدایی که سرود می خواند ٬ خدایی که موسیقی گوش می دهد و خدایی که گاهی تن به ابتذال فراموشی گناه بندگانش می دهد !

آن خدا کیست که توبه می پذیرد ؟ آن دانایی که از تدبیرش بی پروا ترین مخلوقش را بر زمین و زمان برتری داده  اینک چگونه ترانه گوش می دهد ؟

این خدا کجاست ؟ خدای درون آدمی کجاست ؟

خدا تجسم باور های ماست !

خدا مسیر گم شده ی حقیقت است !

خدا داستان اخلاق است !

خدا طنین فریاد دخترک ۱۰ ساله است !

خدا مرغ عشقی ست در قفس آن دخترک تا فال حافظی در دستان تو بگذارد ٬ تا مجبور نباشد سر به ابتذال هرزگی فرو آورد !

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا               کاین طایفه از کشته ستانند غرامت 

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی           بر می شکند گوشه ی محراب امامت

واقعا نمی دونم چرا باید این مطالب رو این موقع شب می نوشتم ٫ اون هم بعد از این همه سکوت ٬ به هر حال فقط باور دارم که نباید جلوی احساسم رو می گرفتم ٬ باید این حرف ها زده  می شد ٬ حال می خواهد در شب عید فطر باشد و یا در هر شب دیگر ٬ ماه رمضان با همه ی حرف ها و حدیث هایش گذشت ٬ و من هم نزدیک یک ماه بود که چیزی نگفته بودم ٬ اون چیزی که الان نوشته شد شاید حاصل دغدغه های ذهنی ام باشه که حداقل در دو سال اخیر روز به روز شدیدتر و پررنگ تر شده اند !

اینکه خدا چیست ؟ و جایگاه این باور و یا وجود در زندگی آدمی کجاست ؟

اینکه اخلاق چیست ؟ تعهد ؟ رابطه ی دو نفر ؟ هرزگی و بیهودگی هرکدام چگونه است ؟

و سوال هایی که هر روز پر رنگتر و پر رنگ تر می شود ٬ کلمه هایی که هیچ جمله ای نمی توان با آنها ساخت ٬ جمله هایی که حتی اگر در بهترین حالت ساخته شوند ٬ وقتی از کتاب ها خارج می شوند دیگر عرصه ی برای عرضه اندام ندارند !

در شبی که مردمان  از دیدن ماه خداوند خوشحال شده اند ٬ در شبی که یاد یار مهربان همراه ماست ٬ در این شب برای تو دوست خوبم که این نوشته رو می خونی آرزو می کنم آرزوهایت باور ٬ باورهایت حقیقت و حقیقت هایت براورده شود .

پاورقی شماره یک : عید سعید فطر مبارک .

پارقی شماره دو : برای نوشته بعدی سعی می کنم هیجان زدتون کنم ٬ نوشته بعدی مربوط به دومین سالگرد تولد سرزمین آفرینش هست ٬ اگر مطلبی یا صحبتی دارید خوشحال می شم به دستم برسونید برای چاپ .

پاورقی شماه سه : عکس بالا ٬ همچون همیشه ٬ نمایی ست از تابش خورشید بر فراز مزار آنکه دوستش دارم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:34  توسط آبان  |