
|
|
|
|
|
می گویند امروز که از راه رسد به اندازه ی یک سال بزرگتر خواهم شد . این فردای هنوز نیامده مثل همه ی روزهای پیشینی ست که در آنها یک روز بزرگتر شده بودم ٬ و حتی آن روزها ٬ آن روزهایی که هر ثانیه ی مقدسشان به اندازه ی یک عمر بزرگترم کرده بود . گویند این فردای هنوز نیامده که از راه رسد ارزش آدمی به اندازه ی یک گردش زمین بر مدار محور خود افزون خواهد شد . به اندازه ی یک نفس ٬ به اندازه ی یک صبح به خیر گفتن سحرگاهی ٬ به اندازه ی یک قطره اشک دل گرفته در شب میلاد . ارزش آدمی چیزی نیست جز لحظه لحظه هایی که طی شد تا به این نقطه ی نا معلوم برسیم ٬ نقطه ای در مرکز ثقل دایره ی تقدیر بشریت ٬ نقطه یای به مفهوم سرنوشت ٬ آنچه نوشته شده و آنچه تو خود باید بنویسی ٬ با قلمی خوانا ٬ بر پیکر وجود هستی بخش هستی ات . ارزش من در فردای این شب میلاد چیزی نیست جز همه ی با هم بودن هایی که در لحظه لحظه ی ساختن من شریکم می باشند . ارزش آدمی افزون از عمر اوست٬ عمر تنها گذر زمان است . زمانی که بی قید می گذرد و بر بیهودگی آنچه تو بدان می اندیشی هیچ درنگی نمی کند . باری آنکه ارزش آدمی فرای شیطنت های این عمر بازیگوش است . ارزش هر کس به اندازه ی فرد فردی ست که برای این چنین بودن او مسیرش نموده ٬ ارزش هر کس حتی به اندازه ی همه ی نا مسیری هایی ست که بداهلان پیش پای او انداخته اند . ارزش آدمی به اندازه ی روح اوست زمانی که در سفر است ٬ و زمانی که در خواب به بهشت وعده داده شده سرک می کشد و ملائک پنهان از نظر خدا مسیر عبور مادرش را نشانش می دهند . در بازپسین روز ٬ هنگامه ی پاسخ ٬ هیچکس بر طول زمان حیات از آدمی نخواهد پرسید ٬ سخن تنها از دوست است ٬ از یاری . سوال همه از برداشت است ٬ برداشت از خدا ٬ خدایی که در ضمیر درون آدمیان کاشته شده است . و حقیقت جز این نیست که " آن کس که دوست بیشتری دارد ٬ خدای بیشتری برداشت کرده است " در روز بزرگ پرسش ٬ دینت ٬ ایمانت ٬ زبانت و حتی مام میهنت را نمی پرسند ٬ هیچ یک ارزش آدمی نیست .در روز بزرگ تنها چشمانت را می بینند ٬ که چشمان تو خود همه حرف هاست . در آن روز تنها دهانت را می بویند ٬ نه برای پی بردن به زهر جام باده ٬ که برای شنیدن عطر نام آدمیان . چشمان تو خود گواهی دعوی محبت است .چشمان تو خود بهانه ی آفرینش است ٬ بهانه ی هزار رمز و راز داستان بی انتهای خدا . اگر تنها به اندازه ی دمی وجود مبارک انسان را دوست داشتی ٬ همان دم به اندازه ی یک سال بزرگ شده ای . و اگر سالی گذشت و دوستی ٬ انسانی بر ضمیر درونی تو افزوده نشد بدان که هیچ بزرگ نشده ای ٬ که از اصل ٬ از ماجرای بزرگ شدن هیچ نمی دانی . قرص ماه کامل شده بود وقتی که در خنکای سکوت شب با یار دیرینم در میعادگاه خداوندگارمان قدم می زدیم ٬ قرص ماه کامل شده بود در شب میلاد من ٬ تا افسانه ای شود که آرزویی کنم برای فرشتگانی که قسم خورد اند تا شب میلاد هیچ یک از ما را فراموش نکنند . آرزو می کنم برای دوست ٬ از باب دوستی . برای چشم ٬ از برای دیدن ٬ از برای پاسخ دادن ٬ در روزی بزرگ که باید پاسخ بزرگ داشت . بامداد ۲۴ آبان ۱۳۸۷ - سعید وفا
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:35 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
و امروز گو اینکه همه ی کائنات بر مدار تب ۳۶۰ درجه ی من می چرخید . از حال خوب به حال بد فاصله ای تنها به اندازه ی یک درنگ است ٬ یک مکث ٬ یک نقطه سرخط . چند روز است بی امان باران می بارد ٬ این زیبا ترین٬ این بی نظیرترین ٬ این شاهکار کائنات ٬ بی وقفه بر زمین خدا جولان می راند . باران می بارد و زمین خیس است ٬ مثل بال پرنده ها ٬ پرنده هایی که به انتظار دانه های برنج سفره ی نهار بر بام ایوان صف کشیده اند . باران می بارد و زمین خیس شده است . دانه ی لوبیا در عمق خاک باران را با تمام وجود لمس می کند . و اما دانه ی لوبیا زرنگ تر از آن است که سر از خاک بیرون آورد ٬ تصمیم دارد در دل زمین آرام و بی صدا بماند و به صدای نیایش خاک گوش کند ٬ او اعتقاد دارد که برای جوانه زدن باید گرمای خدا را حس کرد . باران که می بارید ٬ بی سرپناه به خیابان زدم ٬ به امید نوای بالابان نواز به کوچه ها رفتم ٬ باران می بارید در حالی که گوشه ای از ذهنم را قلقلک می داد آشفتگی های ناگاه درونم . آشفتگی های ناگاه درونی که به کوچکترین اشاره ای جوانه می زنند و گل می دهد ٬ و سوال هایی می شوند هرکدام شروع داستان نانوشته ای م شوند . تب ۳۶۰ درجه ام را چیزی آرام نکرد جز بستنی خنک که با گرمای نفس آن پسر همراه شده بود . کاش جوابم را داده بود آن دوست مو طلایی ام ٬ تا امروز اینقدرخسته نبودم ٬ کاش می دانست ارزش دوستی مان به اندازه ی لحظه لحظه ایست که برای پا گرفتن آن طی طریق کرده بودیم . کاش این خواب ها واقعیت داشت . کاش آسمان پرستاره ی شب های خوابم رویا نبود . کاش مادرم هیچ وقت رهایم نکند . کاش تا ابد د آغوشش باشم و لبخندش را حتی به اندازه ی یم درنگ از من دریغ نکند . کاش گنجشک کوچکی که از سرما به خانه ما پناه آوده بود هیچگاه نمی مرد . کاش مجبور نبودیم او را در گلدان بید مجنون خاک کنیم . دخترک کبریت فروش به من دل می بندد ٬ اما دریغ از آنکه نمی داند حتی دلی برای دوست داشتنش برایم باقی نمانده . دخترک باید باور کند دلی برای دوست داشتن ندارم ٬ قلبی ندارم که هدیه اش کنم ٬چشمی ندارم که بر چشمان خیسش خیره شوم و دستی ندارم که با آن گیسوانش را نوازش کنم . معمای خدا ٬ معمای سختی ست ٬ بی پاسخ مانده است این سوال هزار جواب . خدایی که خشمگین می شود ٬ خدایی که لبخند می زند ٬ خدایی که نفرین می کند ٬ خدایی که تمنا دارد ٬ این انسان وار انگاری پایان ناپذیر تجسم بخش خدا تا چند ادامه می یابد ؟ ! خدای باورهای ما همان قلب گنجشکی ست که به گرمای خانه ای می تپد . خدا گرمایی ست که دانه ی لوبیا برای شکفتن آرزو می کند . خدا گل های رنگارنگ داوودی ست که کودکان بازیگوش پاییزند . کار می کنم ٬ کاری مقدس ٬ کار مقدس کار خداست ٬ کارخدا کارسازی بندگان است ٬ کاربندگان مقدس نمایی کار خداست. و این چیزی نیست جز چرخه ی بی ایمانی مقدس معابی آدمی ! روح آدمی فراتر از همه ی قوانین ٬ سرگردان و پرسشگر کائنات است ٬ و این روح پرسشگر پایدارتر از آن است که با اتفاق کوچکی چون مرگ از کائنات جدا شود . کاشکی روزی زودتر روحم را به کائنات هدیه کنم ٬ کاشکی کائنات هیچ گاه روحم را به امان خود رها نکنند . خدا بزرگتر از آن است که خشم گیرد بر ما ٬ اگر کافر شویم به باریدن باران ٬ حتی زمانی که گونه هایمان خیس از عطر پاییز شده باشد . پاییز چیزی نیست جز همه ی همه ی آفرینش ٬ همه ی رنگ ٬ همه ی عطر ٬ همه ی خدا . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:22 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان شروع این ماه ٬ داستان جیرجیرک است و عرش ملکوت ٬ داستان زنبور عسل است و شهد شیرین خدا ٬ داستان باران است و خاک سرشت آدمی ٬ داستان صدای درون انسان است ٬ پس به صدای بال جیرجیرک ٬ به آوای سحر انگیز درونت ٬ به شهد شیرین خدا گوش بده . به صدای درونت ٬ به حکاکی عشق معبود بر قلب آدمی گوش بده . ایمانت می دهد ٬ بی هیچ خداوندگاری ٬ این صدای درون هدایتت می کند ٬ بی هیچ پیامبری فرمانت می دهد ٬ بی هیچ مولایی مسیرت می نماید ٬ مقصودت می بخشد ٬ بی هیچ کعبه ای و حتی تو را در پناه خدا می خواند ٬ بی هیچ دعای مادری . تو را به سوی بی انتهای مطلق می برد این صدای سحرانگیز درون ٬ این بزرگترین معجزه ی هر روزه ی خداوندگار برای هوشیاری نوع بشر صدای درون تو همان ماجرای جیرجیرکی ست که با من دوست شد ٬ همان ماجرای زنبوری ست که کندوی سرشار از خدایش را در شهر پر هیاهوی بی ایمان به کائنات هدیه داد . دوستم جیرجیرک ٬ در این نزدیکی ٬ گوشه ای خانه کرده است . هر شب می خواند و می خواند و خواب از چشم و عیش از نوش آدمیان می برد . جیرجیرک برای خواندن دلیل نمی خواهد ٬ روزی بهانه نمی آورد که سرد است ٬ روزی نمی گوید که باران می بارد ٬ بالهایم خیس شده است ٬ روزی به بهانه ی گرسنگی نوای " انا الحق " اش را به دست فراموشی نمی سپارد . او هر شب تا چند قدمی مانده به طلوع خورشید پی در پی و دمادم و آهنگین آواز سر می دهد . باد و برگریزان ٬ باران تند و آرام ٬ سرمای شب های سرد شهر بی خدا ٬ هیچیک و هیچیک مانع از آواز سحر انگیز جیرجیرک تنهای ما نمی شود . با خود عهد کرده تا زنده است بخواند ٬ چه آنکه به صدای بال های خود ایمان دارد . جیرجیرک خوب می داند که خداوند با همه ی بزرگی اش چیزی جز صدای بال های او نیست . جیرجیرک می خواند چون گمان می برد با این صدا ٬ خدای خود را در همه ی کائنات منتشر می کند . و اما ٬ ما نه برای منتشر کردن ٬ که برای دیدن خدای خوذ ٬ نه در همه ی کائنات که تنها در گوشه ای از وجودمان چه می کنیم ؟ پس جیرجیرک حق دارد گمان کند که خدایش بزرگترین خدای جهان است ٬ حتی اگر این خدا چیزی جز صدای بال هایش نباشد . او خدایش را بزرگ می خواند ٬ چه آنکه همتش بزرگ است . و بی راه نیست اگر جیرجیرک هشدارمان دهد که : " خدای هرکس به اندازه ی همت اوست " و زنبور عسلی در دوردست ها سراغ دارم که شهد شیرین خود را خدای زمین و زمان می داند . زنبور مومن داستان ما ٬ از بهترین گل ها می نوشد تا خدایش شیرین ترین باشد ٬ با بهترین نسیم همراه می شود تا خدایش را سلامت به مقصود رساند ٬ آنچه زنبور خدای خود می داند همی داستان آفرینش اوست . و اما داستان آفرینش ما آدمیان چیست ؟ خدای ما شیرین تر است یا خدای زنبور ؟ چند بار با نسیم همراه شده ایم تا خدای خود آسوده به مقصد بریم ؟ چندی با گل هم ساز گشتیم تا شیرین ترین خدا را از آن خود کنیم ؟ دفتر مشقت را باز کن . بنویس خدا باران است ٬ خدا برگ است ٬ آسمان است ٬ زمین است ٬ ٬ مادر است ٬ پدر است . خدا لبخند است ٬ آرزو است ٬ امید است ٬ رنج است ٬ دانستن است ٬ گریستن است . خداوند عین لبخند است ٬ خداوند عین گریه است ٬ گریه ی ابرها ٬ گریه ی انسان ها ٬ و حتی گریه ی آن جیرجیرک ٬ حتی اگر تو هیچگاه گریه اش را ندیده باشی . دفتر مشقت را ببند ٬ چشمانت را بپوشان ٬ در ذهت جمله ای بساز ٬ جمله ای که تنها با دو کلمه آغاز و پایان گیرد . خدا ٬ انسان . هشیار باش تا جمله ات هیچ فاعل و مفعولی نداشته باشد ٬ که خدا خود فاعل است و مفعول ٬ اول است و آخر . جمله ای بساز که هیچ فعلی نداشته باشد ٬ تا مبادا روزی رسد که برای هر فعلش از نو خدایی ساخته باشی . خدا زمان است ٬ روزهاست ٬ آنچه بود ٬ آنچه هست و آنچه خواهد آمد . شکوفه ی درختان بهار است ٬ به ثمر رسیدن میوه های تابستان ٬ ریزش برگ های پاییز و خواب آرام درختان زمستان است . خداوند شهد شیری عسل است ٬ بی هیچ منتی ٬ از جانب زنبور که همه ی خدایش را بر ما می بخشد . خداوند صدای توحیدی ست که از بال های جیرجیرک به عرش الهی بلند می شود . خداوند ! انسان ! اگر جمله ات را ساختی به زنبور بگو ٬ بگو که خدای تو نیز شیرین است . اگر جمله ی آهنگینت ٬ نه فعل داشت ٬ نه فاعل و نه مفعول ٬ آنگاه به جیرجیرک بگو تو هم خدایی ساخته ای ٬ خدایی بزرگ که طنین نامش حریم همه ی کائنات را در هم می شکند . بامداد یک آبان ۸۷ - وفا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:23 توسط آبان
|
|
||