
|
|
|
|
|
يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ ٬ و این ذکری ست که امروز از زبان باران شنیده می شد ٬ و از قلب گنجشکانی که در ایوان کوچک خانه ی ما نشسته بودند . سبحان است آفریدگار ٬ پس تسبیح گویید خدا را . باران امروز می بارید که تسبیح کند آن بزرگ مطلقی را که نامش سوگند ایمان بشریت است . پرنده هایی که من به اشتباه گمان می بردم از خیس شدن در باران وحشت کرده اند ٬ امروز به جای من تسبیح باران خدا می گفتند . به جای من که غافلم از این داستان روح افزای نیایش . گنجشک ٬ بی هدف به بام خانه ی ما نیامده است . خدایی که تصویر گنجشک را در بام خانه ی ما نقاشی کرده ٬ بی شک دخترکی را نیز پیش از او در این نزدیکی وجود بخشیده ٬ دخترکی که هر روز برای گنجشک دانه می پاشد ٬ و خدا چیزی نیست جز رابطه ی صمیمانه ی گنجشک و آن دختر . و من چقدر خوشبختم وقتی آن دختر که خدا نقاشی اش را کشیده بود ٬ خواهر من است . پنجره ی اتاق من از زمانی که به یاد دارم همین شکل بود ٬ رو به باغچه ای که در آن داوودی ها حانه دارند ٬ و من چه کودک بودم اولین باری که عطر گل های داووذی به عالم ناهوشیاری ام برد . این پنجره ی اتاق من است ٬ که اینک روبرویش فانوسی خانه کرده ٬ فانوسی که گاهی ٬ همدم تنهایی ام در مرکز ثقل زمین بود ٬ آن نقطه ی ایجاد خلقت . فانوسی که شب عید آن سال پر وحشت ٫ تا صبح روشن ماند تا نمادی باشد برای روشنی چراغ خانه ای که چند سالی ست مردمان خاموشش می پندارند . سیب سبز کوچکی هنوز بر اندام درخت پرخاطره ی حیاط خانه ی ما مانده است ٬ شاید این سیب دلگرمی باشد برای قلب خسته ی ما ٬ از سوی مادرم ٬ که سیب را دوست داشت . و من امروز یقین دارم که سیب مقدس ترین میوهاست ٬ چه آنکه خود دیدم سیب هم با باران تسبیح می گفت و من تسبیحش را لمس کردم وقتی که چند قطره ای از پاکی ای رنگ سبزش بر گونه هایم چکید . بی هدف نیست این همه داستان خدا ٬ بی سرانجام نیست این مسیر پر نیاز ٬ این همه رنگ تنها نشانه است . بی گمان آفرینش فلسفه ای دارد ٬ همچون فلسفه ی دانه های کوچکی که در آرزوی رشد بی آنکه دانسته باشند ٬ پل دوستی پرندگان و آن دختر می شوند ٬ و چه کسی جز خود آنها می فهمد که این ایجاد دوستی خود همه رشد و کمال است . ایجاد ٬ یعنی آنچه ما خواسته ایم . آنچه در ذهن ما عبور کرده است . ایجاد رابطه برای زیستن ٬ ایجاد انگیزه برای ادامه دادن ٬ ایجاد علاقه برای دوست داشتن ٬ ایجاد آگاهی برای تداوم یافتن هرچه بدان علاقه داریم . روح بشر یکی ست ٬ و آن روح چیزی نیست جز اراده ی تک تک موجودات که تصمیم دارند با بودن خود ٬ تصویری از خدا را شکل دهند . روح بشر به سوی بزرگی بی پایان حرکت می کند ٬ و این همان تکامل وعده داده شده است . زمین بسیار سرد بود ٬ سرد و خاموش ٬ و اولین ایجاد علاقه ٬ نخستین جرقه برای گرمی زمین شد ٬ اولین ایجاد علاقه زمانی بود که خدا دل به آفریده اش انسان بست ٬ و این شوق و ذوق و آگاهی خدا بود که زمین را گرمی بخشید . و از آن روز ٬ ایجاد علاقه کردن به عنوان خدایی ترین عنصر وجودی انسان در کالبد زمین جای گرفت . روح آدمی با موسیقی در وجود خاک دمیده شد . زمان آغاز خلقت ٬ خدا ترانه می خواند . و اینگونه بود که جاودانه ترین راه ایجاد علاقه موسیقی و ترانه نام گرفت . و بدین خاطر است که صدای باران را دوست داریم . ترانه ای که خدا زمان آغاز خلقت زیر لب زمزمه می کرد چیزی نبود جز صدای باران ٬ بارانی که خاک عاشق زمین را گل کرد تا روحی فزاینده و پاک در آن دمیده شود . تا انسان گاهی احساس کند خدای گم شده ی همه ی تاریخ در درونش یافت می شود . همه ی آنچه هست لطف اوست ٬ اگر خوبی هست برای آنانی ست که خوب می خواهند و اگر بدی هست برای آنان که بد می خواهند ٬ در این میان تنها فلسفه ی نا شناخته ی رنج می ماند ٬ رنجی که همه نصیب خوبان است و هیچ نصیب بدان نمی شود . رنج بزرگترین ایجاد علاقه است ٬ رنج همان نقطه ی آغازی ست که تو را به خدایت پیوند می دهد ٬ از رنج هراسی نیست ٬ آن خدایی که رنج را به تو هدیه می دهد تو را به خود نزدیک می خواهد . باران که می بارد او به ما نزدیک تر است ٬ هر بار که باران می بارید بدانید که خدا دلش برای ترانه ی آغاز خلقت تنگ شده ٬ بدانید که خدا مشتاق شنیدن صدای کسی ست که برای اولین بار در خدا ایجاد علاقه کرد . پس بخوانید نامش را ٬ او که نزدیکترین است . ۱۰ آذر ۱۳۸۷ - وفا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:57 توسط آبان
|
|
||