تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

( این نوشته تقدیم می شود به وجود جاودانه ی ٬ دکتر راوندی ٬ مادرم و دوستش حسنیه ٬ و استاد ابراهیم کریمی . انسان هایی که با رفتن رمزگون شان ٬ وجودم را سرشار از سوال کرده اند ٬ سوال هایی که می دانم اگر روزی بزرگ شوم بی شک پاسخش را نیز به من خواهند آموخت )

تاریکی شب می رسد و من ٬ فکر می کنم ٬ همچنان که تمام روز را فکر کرده بودم . و  چه سر دردی ست این حجم دردناک فکر کردن که بر پیکره ی رنجور ایمانم سیلی می زند !

کلمه ها یاری نمی کنند ٬ حال که بعد از آن همه اشک پاسخی برای سوالم یافته ام! می گردم ! همه جا تاریک است . همه ی زاویه ها خاموش است . هیچ کلمه ای در این نزدیکی نیست که تیمار کند ذهن پرتشویش خاموشی ام را .

دانشی پشت این پاسخ پنهان شده ٬ و هرزگاهی تنها چشمکی می زند ٬ به سان دخترکی بازیگوش که به دنبال هم بازی اش می گردد .

 این دانش توهم ذهن من نیست . این دانش حضور دارد ٬ بودنش را امروز برای اولین بار احساس کردم , امروز در آن سالن نمایش گریه کردم . و این گریه اولین چشمک دخترک بازیگوش دانش بود که به دنبال هم باری اش می گشت .

کاش بهشت همانگونه بود که در کودکی فکر می کردم ! کاش جهنم تاریک بود ! کاش ملائکه مشت مشت نور بر سر بهشتیان می ریختند و کاش خدا همیشه لبخند بر لب داشت !

من جای دیگری ایستاده ام ! با صدای وزش یک نسیم , سبک می شوم . او را می بینم که لبخند می زند و بر چارچوب بهشت ایستاده . و دوستانش که بر قالیچه هایی در آسمان پرواز می کنند . آن سو تر مردی با موهای بلند , مردی که امروز با دیدنش گام هایش بی اختیار گریه ام گرفت , گریه کردم نه برای مردنش , گریه کردم بس که این مرد  زنده بود .

 پایین تر از بهشت پیرمردی آشنا را می بینم که در زمین سردش کشاورزی می کند و خسته است ٬ بس که باغش محصولی ندارد .

انگار پدر بزرگم بود ! مرد بدی نیست تنها ایرادش این است که هیچ وقت فکر نمی کند , درست بر خلاف من که فقط فکر می کنم . فقط حرف می زنم .

درست بر خلاف من که فقط حرف می زنم . و روزی آن قدر فقط حرف زدم که سهیل خسته شد و رفت .

کائنات چیزی نیست جز خلاقیت ذهن آدمی , تاریکی چیزی نیست جز لحظه ای چشم بستن بر روشنی .

مرگ و زندگی , چگونه مردن , چگونه زیستن , بزرگترین سوالی است که  پاسخش حتی در یخدان قدیمی مادربزرگ هم پیدا نمی شود !

من به این یقین دارم که خواب ها راز دارند . من به این ایمان دارم که خواب ها قسمت بزرگی از حقایق زندگی اند . از همان شب که خواب دیدم سر بر پای خدا گذاشته ام یقین کردم که خواب ها زندگی حقیقی ماست !

من به ماجرای خواب ایمان دارم ! گرچه هنوز نفهمیدم چرا باید شماره صندلی ام در برزخ را به خواب ببینم ! سالنی بزرگ با صندلی هایی با روکش قرمز .آیا حقیقتا اینجا برزخ خداست ؟!

هنوز  نمی دانم درب سمت راست دوزخ بود یا درب سمت چپ ! گرچه  خوب در خاطرم هست که میان خیابان های بهشت بلواری پر از گلدان و فواره های رنگین بود . حتی رنگ نیلی آسمانش فراموشم نشده !

وقتی سرم رو از روی میز برداشتم لبخند بر لبم بود , من اینجا نبودم ,  من چند وقتی میشه که اینجا نبودم !  من می دونم  اینجا نبودم , اونوقت هیچ کس این رو باور نمی کنه  !

هیچ کس باور نمی کنه ! چون من خوشحالم , چون من وقتی می رم سر کار اولین کارم  اینه که موهای این رو بکشم , اون رو گاز بگیرم , دماغ این یکی رو فشار بدم , موبایل اون یکی رو بردارم ....

نمی فهمن من اینجا نبودم , نمی فهمن من اینجا نیسنم ! اینا نمی فهمن ! تو چی ؟ توی می فهمی ؟ تو منو می بینی ؟

یادمه دو روز از ماجرای بهمن 85 گذشته بود , علی من رو برد توی کوچه , زیر اون پارچه های سیاه ٬ توی چشمام نگاه کرد و گفت : " بچه ها می گن سعید قاطی کرده , زده به سرش  "

اون موقع منم توی چشمامش نگاه کردم و گفتم : " نه علی , من خوبم , خیلی هم خوبم "

اما از همون روز من دیگه یادم نمی یاد ! من یادم نمی آد این عقل چیه که من یه زمانی داشتم و حالا بچه ها فکر می کنن من دیگه ندارمش !

بچه که بودم یه سجاده پهن می کردم , جلوش کلی قرآن می چیدم , کلی تسبیح دورش می گذاشتم , خلاصه با کلی ادا اطوار نماز می خواندم . یادمه یه بار مامان گفت :" هرچی من از این ظاهر بازی ها بدم می آد نمی دونم تو این کارا رو از کی یاد گرفتی ! "

اون روز من نماز نخوندم , بابا به مامان گفت : می گذاشتی بچه نمازشو بخونه , دلش شکست "

الان می فهمم باید دلم اون روز می شکست , باید اون روز نماز نمی خوندم ! اگه اون روز یاد گرفته بودم که نباید با این همه سر و صدا نماز بخونم , الان حتما سهیل کنارم بود . الان سهیل فکر نمی کرد که من فقط حرف می زنم !

چه سیب های سرخی بود اون سیب هایی که توی حیاط برای مراسم مامان می شستیم و با دستمال پاک می کردیم . من با بچه ها شوخی می کردم , انگار روز عروسی بود . خوب علی حق داشت که باور کنه " سعید قاطی کرده !  سعید زده به سرش ! "

الان نزدیک به دو سال گذشته و من هنوز قاطی کردم , حتی اگه دیگه پارچه ی سیاهی روی دیوار خونه نباشه که علی من رو ببره زیرش و بهم بگه .....

می دونید مشکل کجاست ؟ مشکل اونجاست که هنوز هم من دارم حرف می زنم . می ترسم ! از این همه حرف زدن می ترسم ! می ترسم اینقدر حرف بزنم که یه روز دیگه هیچی برای گفتن نداشته باشم ! می ترسم یه روز برگردم و ببینم همه ی کلمه های دنیا رو گفتم و هیچکدوم رو نفهمیدم ! من می ترسم !

دیشت توی نور بخاری سه صفحه برای خودم نوشتم . صبح اصلا یادم نمی آمد چی نوشتم فقط یادم بود نوشته بودم . ظهر که از بیرون آمدم  یه نگاه به نوشته های دیشت انداختم  , دیدم اینجوری تمامش کردم : " خدایا , بیا منو ببوس , چون بچه که بودم مامانم منو هر شب می بوسید "

آخه این که رسمش نیست , اگه بهشت اونی نباشه که توی بچگیم فکر میکردم , اگه جهنم تاریک نباشه , اگه شیطون یه دم فلشی نداشته باشه , اگه فرشته ای نباشه که نور توی آسمون بهشت بپاشه ! آخه کی باید جواب من رو بده ! پس آرزوهای من چی می شه ! کی مسئول خسارتی ئه که به قلب من وارد شده ؟

اگه واقعا هیچ فرشته ای وجود نداشته باشه ! کی می خواد جواب دل شکسته ی منو بده ؟

نه ! نه !  من جواب این یکی رو می دونم . خوب می دونم که فرشته ها هستند . من به بودن فرشته ها  ایمان آوردم ! وقتی که توی اتاق آی سی یو بودم به وجودشون ایمان آوردم !

 کی ؟

زمانی که قرار بود اون دستگاه های دروغی رو خاموش کنن !  زمانی که همه ی کادر بیمارستان گریه می کردند و من فقط یک کلمه توی ذهنم می گشت : " جبرئیل ! جبرئیل ! جبرئیل اینجاست "

روح القدس مسئول گرفتن جان اولیای خداست . و این تنها احساس من نبود ! سوالی بود که آقا ابراهیم که از اصفهان آمده بود از من پرسید ! و من هم جواب دادم " آره , من بوی جبرئیل رو حس می کردم , هنوز هوای اتاق گرم بود , مثل وجود جسم مادرم "

شمع هایی که امروز ساره برای استاد کریمی روشن کرده بود من رو یاد شمع هایی انداخت  که روز عید غدیر توی حسنیه خویی ها به سفارش صفورا روشن کردم . صفورا زن ساده ای بود . اینقدر کارهاش با مزه بود که می مردی از خنده !

صفورا من رو دوست داشت , دلش می خواست من با نوه اش ازدواج کنم , بس که ساده بود , بس که تنها بود . و ما فقط وقتی فهمیدیم چقدر  تنهاست که زودی از بیمارستان مرخص شد , مرخص شد تا در جشن مردنش شرکت کنه , مرخص شد چون جایی برای زنده موندن  نداشت !  کسی  چه می دونه ! شاید صفورا زنده باشه , شاید نمرده  نباشه , نمی دونم هست یا نیست , مهم برام اینه که وقتی جایی شعم می بینم یه سلول از ضمیر ناخودآگاهم می ره سراغ صفورا .

حالا می تونم بفهمم که صفورا با همون شمع ها به اندازه ی یه سلول از وجودم من رو اهلی کرده .

مامانب بزرگ رو که برده بودن برای عمل ٬ رفتم باغ , یه عالمه قاصدک چیدم , فوتشون کردم , گفتم : " برید به خدا بگید که من مامان بزرگم رو خوب و سالم می خوام "

کاش وقتی که تهران بودیم هم قاصدک بود , حداقل یه قاصدک تا من فوتش کنم و از خدا مهلت بخوام که یه کم دیگه کودکی کنم ! که چند سال دیگه فرشته ی کودکیم رو برام نگه داره !

مامان بزرگ شجاع بود , یک عمل سخت . مامان بزرگ نرگس بود , یک خدای بزرگ , مامان بزرگ مهربون بود , قاسم آقا هم مهربون بود , دلم براشون تنگ شده ,  برای مامان بزرگ , برای قاسم آقا , برای حرف های شیرینشون . مامان بزرگ می گفت : " بیا یه بوسی بده به مامان "  قاسم آقا می گفت که باباش وقتی بچه بوده بش می گفته : " قاسم تا می تونی بخون , آدم هرچی بخونه بازم کمه , آدم هرچی یاد بگیره بازم کمه "

من دیگه عادت کردم توی قبرهای خالی نگاه کنم , من دیگه عادت کردم زیر تابوت بیاستم و روبرو رو نگاه کنم . من دیگه نماز میت رو از برم . خدا سرنوشت آدم ها رو با چیزهایی گره می زنه که باید با اونها بزرگ بشن . بزرگ شدن من هم از همون روزی شروع شد که ابرهای آسمون گرفته بود . همون روزی که اون ساندویچ رو به زور توی ماشین آرش خوردم تا زنده بمونم که بتونم چند ساعت بعدش رفتن مامان رو ببینم .

یه نفر بیاد جواب من رو بده  ! بهشت کجاست ؟ ما مال بهشتیم یا بهشت مال ماست ؟ ما مال خداییم یا خدا مال ما ؟ خدا ما رو برای سرگرمی خودش درست کرده یا ما خدا رو برای سرگرمی خودمون ؟ ما دلگرمی کائناتیم یا وجود اونها دلگرمی ما ؟

یاد حرفهای بابای قاسم آقا می افتم " هرچی یاد بگیری بازم کمه " خدا رحمتش کنه , من اگه بودم می پرسیدم : " هرچی هم که بپرسی بازم کمه ؟ "

هر سوال خدایی ست و هر خدا سوالی !

هر زمان که گمان کردی جواب سوالت را یافته ای  , تنها لحظه ای درنگ کن  , و دوباره از نو سوال تازه ای بپرس !

و بدان که با هر سوال خدایی در هستی خلق خواهی کرد !

 نوشته مرتبط با این پست ( ۱ ) --> رمز آلوده ترین جا همینجاست ( ساره وفا )

نوشته مرتبط با این پست ( ۲ ) -->  جهان عشق است و دیگر رزق سازی... ( شهریار )

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 2:51  توسط آبان  |