تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

حقیقت تک تک واژه هایی ست که خود حضور دارند . واژه هایی که برای یافتن معنا نیازمند واژگانی دیگر نیستند  . و این چه کلمه هایی است که برای یافتن معنای آنها باید به سراغ کلمه های دیگر رفت ؟ که به درستی حقیقت از این دست واژگان نیست .  و حقیقت از آن گروه کلمه هایی ست که خود به تنهایی مبدا و مسیر و مقصود است .

آنچه اتفاق می افتد خوب است . و بدی در ایجاد هیچ نقشی ندارد . آنچه ما بد می نامیم تنها تصور باطلی است از آنچه برخلاف خواست ما پیش آمده . و حقیقت معنای تک تک زمان هایی ست که اتفاق می افتند و ما قافل از کنار آنها عبور می کنیم بی آنکه معنایی برای ایجاد آنها پیدا کرده باشیم .

پیامد آنچه ما بدان باور داریم پرهیزکاری اندیشه های ماست و این خود بهترین درس است برای آنان که به دنبال حقیقت می گردند . و خدا در این مکتب خانه ی خلوت در گوشه ای ایستاده که تو هیچ گاه گمانش را هم نبرده ای  .

و حقیقت هایی ست که باید درباره ی آنها سخن بگوییم . حقیقت هایی که روزی شاید باورهای ما را دگرگون کنند و روزی شاید خود ٬  باوری شوند برای دگرگونی های ما .

دامان هستی پاک است از هرگونه ناراستی و دروغ . و این ما هستیم که بر پیکره ی آفریده های خدا نقش نیرنگ را طراحی می کنیم . پس راستی ٬ لازمه ی ایجاد است .

حقیقت نخست ) آیا هر سخنی را باید شنید ؟ آیا روح ما ظرف هر مظروف دست ساخته ی بشری ست ؟ آیا این جان را توان هر مظروفی هست ؟ فکرهای خوب و فکرهای بد ٬ حرف های خوب و حرفهای بد ! سخن های مقدس و سخن های ناصواب ! چگونه باید شنید ؟ همه را ؟

آیا ظرف وجودی ما با ارزش تر از این نیست که آن را به هر مظروف دست ساخته ای آلوده نسازیم ؟  آیا شنیدن سخن های لغو ٬ بدی ها را پر رنگ تر و پررنگ تر نمی کند ؟

مگر واقعیت این نیست که سرچشمه ی بدی ها با بردن  نامش نیز قوی تر می گردد ! و مگر حقیقت جز این نیست که این نوشته نیز به سهم خود بدی ها را شجاع می سازد ؟ راه مبارزه چیست ؟ آنها را نبینیم و یا آنکه به پیکار برخیزیم ؟

حقیقت دوم ) آیا همه ی سوال ها پاسخ دارند ؟ آیا باید پاسخ همه ی سوال ها را دانست ؟ بهتر نیست برخی سوال ها تنها سوال بمانند ؟ آیا برخی جواب ها معنای عمیق سوالشان را خراب نمی کنند ؟ آیا سوال تا قبل از آنکه پاسخش یافته نشود زیباتر نیست ؟ و من به سهم خود انسان هایی را دوست تر دارم که سوال های بی پاسخشان از پاسخ هایشان بیشتر باشد .

حقیقت سوم ) آیا خواب های ما حاصل تلاش های روح ما در وقت های اضافه است ؟ آیا ناهشیاری ما در خواب تنها یک ترفند و شیطنت روح است برای آنکه دامنه ی بازیگوشی اش را قدری آن طرف تر کشد ؟ پس انسان هایی که خواب نمی بینند چطور ؟ آیا روح آنها مرده است ؟ آیا ممکن است روح انسان پیش از مرگ جسمش بمیرد ؟ خواب ها شیرین ترین و اسرار آمیز ترین لحظه ی آفرینش انسان است . و چگونه است که خدا این ماجرای شگفت انگیز را برای بازیگوشی روح ماجراجوی انسان ایجاد کرد ! و همه سوال من از این ایجاد است . باور دارم خواب ها راستگو ترین پیامبران تاریخ اند و شهادت می دهم که به خواب هایم ایمان دارم حتی اگر هنوز حقیقت بازیگوشی روحم را نفهمیده باشم .

حقیقت چهارم ) زمان ها مقدس اند ؟ چگونه است که روح بشر در بامدادان و درست در زمانی که خورشید طلوع می کند در اوج است ! چگونه است که حتی اگر سال ها در جزیره ی دورافتاده ای باشی و تقویمی هم ندیده باشی اما هر غروب جمعه که می رسد . دلتنگی یادآورت می شود که امروز جمعه بود . و این دلتنگی غروب جمعه خود بهترین تقویم است اگر برای روزها معنایی قایل باشیم . و اگر جمعه دلگیر است پس آن زمان که جمعه ای در کار نبود دلتنگی های مردم کجای این زمان مقدس جای داشت ؟ و من گمان می کنم که زمان مقدس است و یقین دارم که زمان هایی هست که تقدس بیشتری دارند . و شهادت می دهم تقدس بامداد را ٬ زمانی که صبحگاهان خورشید از پشت چادر نماز مادرم طلوع می کرد .

حقیقت پنجم ) آدمی به دلیل انسان بودنش آیا بر چگونگی حیاتش تصرفی دارد ؟ آنچه پیش آید همه از حکمت اوست و او همان خدایی ست که بی شک آدمی برای خلاصی از بدی های خویش پای تقدیر او را به میان می کشد ! و همه ی بدی های تاریخ را به گردن خدا می اندازد که تقدیر او چنین بوده ! و آیا حقیقت دارد که هرچه هست همه از پیش دانسته و بایسته است و هیچ موجودی به صرف موجود بودنش حق تصرف در حیات ندارد ؟

 و حقیقت اول این بود که روح آدمی نخست در پیشگاه زمان مقدس باید داشته های راستین خود را ابراز کند و وای به روحی که داشته های ناراستینش بیش از داشته های راستینش باشد حتی اگر ناراستی ها را برای از میان بردن آلام انسان ها برخود تحمیل کرده باشد . و سخن های مقدس را باید شنید و سخن های مقدس چیزی نیست جز آنچه حقیقت است و این حقیقت همان خداست که به راستی بالاترین ایجاد است . خدایی که تجسم او در جهان ماده تنها یک جمله است . حقیقت عین دیانت است .

 و حقیقت دوم این بود که خدا همان سوال هایی ست که بی پاسخ می ماند و شیرین ترین سوال ها سوال هایی ست که هیچ گاه پاسخی نداشته باشند و خدا بی نیاز است از هر پاسخ ٬ از هر وهم و خیال و اندیشه ای . پس سوال های بی پاسخ را دوست بداریم که حقیقت آنها چیزی نیست جز خدایی که در پاسخ ها دنبالش می گشتیم .

و حقیقت سوم خواب است . این معجزه ی نمادین خدا در نهاد آدمی . و روح ٬ یگانه تکه ی ماندگار خداست در وجود آدمی و خواب ها چیزی نیست جز سفرهای این یگانه موجود الهی به سمت مقصد و معبود خویش برای ارتباطی بزرگ . و خواب ها متفاوت است چه آنکه ارتباط ها متفاوت است . و خواب های بزرگ خواب هایی ست که هیچ گاه آنها را به خاطر نمی آوریم .

و حقیقت چهارم و پنجم تار و پود یک تصویر است که در هم تنیده اند . و من گمان می کنم که خدا چیزی نیست جز آنچه اتفاق می افتد ٬ آنچه ما تقدیر می دانیم . و این تقدیر چیزی نیست جز زمان مقدس ٬ زمانی که همان خداست . و هیچ چارچوبی را یارای محدود کردن او نیست و هیچ زمانی را نمی توان باز ایستاد و پیش می آید و پیش می آید و آنچه پیش می آید همه مقدس است . خدا آنچه بود و هست و خواهد شد . خدا لحظه  لحظه هاست . و این راز بزرگ عمر آدمی ست . به حقیقت ٬ لحظه لحظه ی عمر ما وجود خداست و وای به حال ما اگر از وجود خدا ٬ از زمان مقدس و از ماجرای ایجاد چیزی ندانیم .

و حقیقت ها همه بزرگ است ٬ و خدا خود آفریننده و آفریده ی حقیقت هاست . و دانش ما خدا را نشانه گرفته بی آنکه بدانیم . و دانش چیزی نیست جز خدا و این خود حقیقت دیگری ست که باید راز آن را نیز آموخت . و گریستن و خندیدن و فریاد ها و همه ی همه ی سکوت های جهان هر یک تصویری از خداست و خدای آنکس زیباتر است که حقیقتش عریان تر باشد . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 2:58  توسط آبان  | 

۱ )

میجر گفت : - دیگر عرضی ندارم . فقط تکرار می کنم که کینه به انسان و شیوه های او را ذمه ی خویش سازید . هر موجودی که روی دو پا راه رود دشمن است .هر موجودی که روی چهار پا راه می رود یا بال دارد دوست است . فراموش نکنید که در پیکار با انسان ٬ هرگز شبیه او نشوید . حتی هنگامی هم که بر او غلبه کردید رذائل اخلاقی او را اختیار نکنید . هیچ حیوانی حق ندارد در خانه بزید یا بر تخت بخوابد  ٬ یا لباس بپوشد ٬ یا خمر بنوشد ٬ یا سیگار بکشد ٬ یا با پول سر و کار داشته باشد ٬ یا به تجارت بپردازد ٬ هیچ حیوانی نباید در حق هم نوع خود جور و جفا کند ٬ همه با هم برادریم . هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بکشد .

 

۲)

بالاخره کاسه ی صبر حیوانات لبریز شد . یکی از گاوها با شاخش در کاهدانی را شکست و همه ی حیوانات گرسنه به جان علوفه ها افتادند . در این لحظه آقای جونز بیدار شد و با چهار کارگرش به جون حیوانات افتادند . حیوانات اما این بار بدون برنامه ریزی قبلی به جان شکنجه گران خویش افتادند . آقای جونز و کارگرانش در میان شاخ و لگد و جفتک حیوانات اسیر شده بودند . از این قیام ناگهانی وحشت کرده بودند . بعد از چند دقیقه دست از مقاومت کشیدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند . حیوانات هم سرمست از پیروزی به دنبالشان .

 

 ۳)

چند دقیقه اول حیوانات باورشان نمی شد که چنین طالع بلندی نصیبشان شده باشد . مشغول تاخت و تاز به ساختمان ها شدند و آخرین آثار حکومت منفور جونز را از بین بردند و دهانه ها ٬ حلقه های بینی ٬ زنجیر سگ ها همه را به چاه ریختند . طولای نکشید که حیوانات تمام چیزهایی را که یادآور آقای جونز بود از بین بردند . به کاهدانی رفتند و دو برابر جیره ی معمولی غذا خوردند .

 

۴)

فردای آن روز خانه ی جونز فتح شد ٬ به اتفاق آرا تصویب کردند که این خانه ی اشرافی به صورت موزه نگه داری شود و هرگز هیچ حیوانی در آن زندگی نکند . تابلوی مزرعه ی اربابی پایین آورده شد و تابلوی مزرعه ی حیوانات بالا رفت . و سپس با اتفاق آرا هفت قانون برای اهالی مزرعه ی حیوانات تصویب کردند : ۱-بر دو پا رونده دشمن است ۲-برچهارپا رونده یا بالدار دوست است ۳-هیچ حیوانی نباید لباس بر تن کند  ۴-هیچ حیوانی نباید بر تخت بخوابد   ۵-هیچ حیوانی نباید خمر بنوشد   ۶-هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بکشد    ۷-همه ی حیوانات برابرند

 

۵)

فصل جمع آوری علوفه ها رسیده بود . همه ی حیوانات مشغول بودند از کوچک و بزرگ کمک می کردند . خوک ها چون ذکاوتشان بر دیگران می چربید نقش رهبری بر عهده گرفته بودند . باکسر هم مایه ی اعجاب همگان بود ٬ انگار سه اسب بود در ظاهر یک اسب . با جوجه خروس ها قرار گذاشته بود که صبح ها نیم ساعت زودتر بیدارش کنند ٬ از صبح تا شب بار مزرعه بر شانه های او بود . همه چیز عالی بود ٬ همه در برداشت محصول کمک می کردند ٬ نه کسی دزدی می کرد ٬ نه درباره ی جیره ی غذایی اش غر می زد .

 

۶)

از قضا تازه محصول را جمع آوری کرده بودند که جسی و بلوبل نه توله تپل زاییدند . همینکه توله سگ ها از شیر گرفتند ٬ ناپلئون آنها را از مادرشان گرفت . می گفت من خودم مسئولیت تربیت آنها را بر عهده می گیرم .و آنها را به بالاخانه ای برد که دست هیچ کس به آنها نمی رسید . و به قدری آنها را در پرده نگه داشت که به زودی همه حضورشان را فراموش کردند .

 

۷)

دیر زمانی نگذشت که آقای جونز با عده ای از شهر برای بازپس گیری مزرعه آمدند ٬ اما حیوانات با دفاعی جانانه مزرعه را حفظ کردند ٬ در پایان پیروزی نشان درجه یک قهرمانی به باکسر اعطا شد . و اسم جنگ را هم جنگ گاودانی گذاشتند .

 

۸)

مدتی نگذشت که بین اسنوبال و ناپلئون سر ساخت آسیاب های بادی درگیری پیش آمد . با نفیر ناپلئون عوعویی از بیرون طویله شنیده می شد ٬ نه توله سگ نکره به دنبال اسنوبال افتادند . بعد از اینکه ماجرا ختم شد . حیوانات وحشت زده به طویله برگشتند . اولش به عقل جن هم نمی رسید که این سگ ها از کجا آمده اند . اما زود به خاط آوردند که آنها همان توله سگ هایی بود که ناپلئون از مادرشان جدا کرده بود

فردای آن ماجرا اسنوبال به جرم خیانت از مزرعه اخراج شده بود ٬ همه ی حیوانات با شنیدن این خبر شکه شده بودند . چهار خوک جوان که ردیف جلو ایستاده بودند به نشانه ی اعتراض نفیرهای گوش خراشی کشیدند . ولی یکهو سگ های دور بر ناپلئون خر خر های وحشتناکی کردند و نطق خوک ها در نطفه خفه شد . بعد گوشفندان با بع بع کردند " جهار پا خوب ٬ دوپا بد " سرو صدایی به را انداختند که دیگر فرصت بگو مگو به کسی داده نشد .

 

۹)

حالا دیگر حیوانات مثل قبل کنار هم نمی نشستند . ناپلئون و اسکوییر قسمت جلو سکو ٬ سگ ها به دورشان و بقیه خوک ها پشت سرشان و سپس بقیه حیوانات . ناپلئون با لحن خشن و نظامی سرود وحوش و فرامین هفته را بر آنها می خواند و پس از آن متفرق می شدند .

صبح یکشنبه نالئون اعلام کرد سیاست تازه ای در پیش گرفته و می خواهد با مزرعه همسایه داد و ستد کند . حیوانات ناراحت شدند . داد و ستد کردن با انسان ممنوع ٬ سر و کار نداشتن با پول مگه جز قوانین هفت گانه نبود ؟ تا صدای اعتراض بلند شد ناگهان سگ ها شروع به پارس کردن به حیوانات کردند و مثل همیشه صدای بع بع گوسفندان " چهار پا خوب ٬ دوپا بد " بلند شد .

 

۱۰)

همین موقع ها بود که یک هو خوک ها به خانه ی اربابی اسباب کشی کردند . این بار هم به نظر حیوانات رسید که زمانی قانونی برخلاف این وضع شده اما خوک ها آنها را قانع کرد که خوک ها مغز متفکرند و باید در رفاه باشند . چیزی نگذشت که خبر رسید آن ها در تخت هم می خوابند . 

 

۱۱)

کلوور وقتی شنید خوک ها روی تخت می خوابند رفت فرمان چهارم را بخواند " هیچ حیوانی نباید با شمد روی تخت بخوابد " عجیب بود کلوور به یاد نداشت در این قانون تبصره ای به نام شمد وجود داشته باشد ! فرادا شب توفان شد و باد آسیاب بادی را خراب کرد . ناپلئون حیوانتا را جمع کرد و گفت : " رفقا می دانید کی مسئول این خرابی است ؟ اسنوبال ! کار اسنوبال است . حیوانات می دانستند که کار طوفان دیشب بوده . اما ناپلئون اصرار داشت اسنوبال را دشمن مزرعه معرفی کند . از همان جا حکم مرگ برای اسنوبال صادر کرد .

 

۱۲)

ناپلئون شروع کرد به اعتراف گیری از حیونات . اول نوبت چهار خوک جوانی بود که بعضی اوقات به کارهای ناپلئون معترض بودند . آنها را در دم به جرم همکاری با اسنوبال اعدام کردند . سپس سه مرغی که در قضیه تخم مرغ ها سردسته شورش مرغ ها بودند جلو آمدند و اعتراف کردند که در جریان اعتصاب اسنوبال به خواب آنها آمده و آنها را اغفال کرده ٬ آن ها نیز اعدام شدند . بعد ماده غازی جلو آمد و اعتراف  کرد در برداشت سال قبل شش ساقه یونچه قایم کرده و شبانه یواشکی خورده ٬ او هم اعدام شد . بعد گوسفندی اعتراف کرد که در برکه شاشیده و مدعی بود که اسنوبال وادارش کرده و او هم اعدام شد . و این اعدام ها تا شب ادامه داشت . هوا از بوی خون سنگین شده بود . چنین وضعی از زمان اخراج جونز بی سابقه بود .

چند روز بعد که خوف ناشی از کشت و کشتار ها فروکش کرده بود ٬ نص صریح فرمان ششم به یاد بعضی از حیوانات آمد " هیچ حیوانی نباید حیوان دیگر را بکشد " کلوور رفت تا فرمان را بخواند ٬ نوشته شده بود " هیچ حیوانی نباید حیوانی دیگر را بی دلیل بکشد " معلوم نبود کلمه ی بی دلیل چرا از ذهن حیوانتا رفته بود !

 

۱۳)

حالا دیگر خود ناپلئون دو هفته یک بار هم در جمع حیوانات ظاهر نمی شد . وقتی هم که سر و کله اش پیدا می شد علاوه بر سگ های محافظش جوجه خروس سیاه رنگی هم پیشاپیش او قوقولی قوقو می کرد و حیوانات را به احترام به ناپلئون دعوت می کرد . می گفتند ناپلئون حتی در خانه هام اتاق اختصاتی دارد . در ظرف های چینی اصل گنجه غذا می خورد . دو سگ هم همیشه مثل غلام در خدمت او هستند . حالا دیگر در سالروز تولد او هم جشن اعلام شده بود . دیگر کسی اجازه نداشت او را با لفظ خالی ناپلئون صدا کند ٬ ایشان را باید با عنوان رسمی " مقام والای پیشوای ناپلئون " صدا می زدند .

 

۱۴)

چیزی نگذشت که ناپلئون دستور داد گوشه ای از مزرعه را برای کاشت جو شخم بزنند . ناپلئون کتاب هایی درباره عرق کشی و تقطیر هم پیدا کرده بود و مشغول مطالعه ی آنها بود . در همین احوال اتفاق عجیبی رخ داد . شبی از شب ها صدای شکستن چیزی در حیاط شنیده شد . همه ی حیوانات به حیاط ریختند . نردبان کنار هفت فرمان دو تکه شده بود و اسکوییلر هم کنار نردبان با سطل رنگ و قلم نقش بر زمین شده بود . هیچ کدام از حیونات از این ماجرا چیزی دستگیرشان شد . چند روز بعد که موریل بزه هفت فرمان را بری خودش می خواند . احساس کرد فرمان پنجم را اشتباه به خاطر سپرده بوده ! به خیالش فرمان اینگونه بوده " هیچ حیوانی نباید خمر بنوشد " ولی اینگار چند کلمه اش را فراموش کرده بوده . اینجا اینگونه نوشته بود " هیچ حیوانی نباید به افراط خمر بنوشد "

 

۱۵)

مزرعه ی پشت باغ را جو کاشته بودند و خبر آن زود درز کرد که هر خوک روزانه نیم لیتر سهمیه آبجو دارد و چهار لیتر هم مخصوص ناپلئون است . زندگی حیوانات سخت بود . ولی اگر حیوانات این سختی های را به دوش می کشیدند ٬ شان و منزلت کنونی ارزش تحمل سختی ها را داشت . از طرفی آنها درگیر ساخت آسیاب بادی بودند و می دانست که دست یافتن به انرژی باد برای بهتر گرداندن مزرعه بسیار مهم هست ٬ و ارزش تحمل این سختی ها را دارد . 

۱۶)

باکسر اسب شجاع مزرعه از زیادی کار مریض شده بود و چند روزی بود که در طویله زمین گیر شده بود . . ناپلئون به حیوانات گفت که باکسر را برای معالجه به شهر می فرستد . ماشینی دنبال باکسر آمد . حیوانات گمان می کردند که ماشین دامپزشک هستند . آمدند برای بدرقه باکسر . بنجامین بالا و پایین پرید و گفت احمق ها مگر نمی بیندی روی ماشین چجی نوشته ؟ " آلفرد سیموندز ٬ سلاخ اسب ٬ دلال پوست و استخوان حیوانات و سازنده ی خوراک سگ "

 

۱۷)

حیوانات باور نمی کردند که ناپلئون باکسر را بعد از این همه تلاش به سلاخ فروخته باشد . همه زدند زیر گریه ٬ باکسر تقلا می کرد از ماشین خارج شود و حیوانتا یک صدا او را تشویق می کردند اما فایده نداشت . ماشین سلاخ دور و دور تر می شد . روز بعد ناپلئون در مراسم نظامی روزانه برای حیوانات توضیح داد که با وجود همه ی خرجی که برای باکسر کرده ٬ اما او در مریضخانه ولینگدون مرده . ناپلئون در مدح او سخنرانی کرد و اعلام کرد برگرداندن جنازه ی او امکان نداشته اما به یاد او یادبودی می سازند .

 

۱۸)

سال ها گذشت . فصل ها آمدند و رفتند و عمر کوتاه حیوانات به سر آمد . زمانی رسید که به جر کلور و بنجامین و موزر و جند خوک ٬ احدی دوران قبل از شورش را به یاد نمی آورد .. حالا دیگر ناپلئون بالغ شده بود و صد و پنجاه کیلو وزن داشت . تعداد حیوانتا مزرعه خیلی زیاد شده بود . ولی کسی چیزی از شورش نمی دانست . زندگی همه ی حیوانات به غیر از خوک ها و سگ ها که از از خوک ها مراقبت می کردند بسیار بد بود اما هرگز نا امید نمی شدند و لحظه ای هم حس غرور و افتخار عضو مزرعه ی حیوانات بودن را از یاد نمی بردند .

 

۱۹)

چشمان کلوور کم سو شده بود اما به زور نوشته های هفت فرمان را می خواند. بر دیوار چیزی نبود جز این جمله " جملگی حیوانات برابرند ولی عده ای در برابری اولیترند "

 

۲۰)

خوک ها بر دو پا راه می رفتند ٬ لباس بر تن می کردند  ٬ در خانه زندگی می کردند ٬ بر تخت می خوابیدند ٬ خمر می نوشیدند ٬ حیوانات دیگر را می کشتند و از همه ی حیوانات برتر بودند . با آدمیان تجارت می کردند . حالا دیگر وقتی آدم ها برای معامله می آمدند برای حیوانات محال بود که تشخیص دهند کدام خوک است و کدام آدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:39  توسط آبان  | 

 بچه که بودم پیاده می رفتیم خونه ی مامان بزرگ ٬ یادش به خیر یه طرف خونه ی مامان بزرگ اینا خونه ی خانم ظهیری بود اون طرفش هم خونه ی خانم سجادی .

ساعت سه که می شد با مامان و ساره شال و کلاه می کردیم و می رفتیم خونه ی مامان بزرگه .

الان خیلی وقته که به جای خونه ی مامان بزرگ با اون کاج بلندش ٬ با اون باغچه ی سبزش ٬ با اون حوض قشنگش ٬ با اون زیر زمین پر از قاصدکش ٬ یه برج سبز شده . به جای خونه ی خانم ظهیری و خانم سجادی هم همینطور .
یادم نمی آد خونه ی خانم سجادی چه شکلی بود اما  حیاط خونه ی خانم ظهیری رو یادمه ٬ چون یه روز که فوضولیم گل کرده بود از لب دیوار توی حیاطشون رو دید زدم ٬ پر گل های قرمزی بود که هنوزم نمی دونم اسمشون چی بود و چه بویی می دادن !

خونه ی مامان بزرگ که می رفتیم ٬ بعضی از روزها ٬روی چراغ علادین مامان بزرگ داشت کوفته قلقلی درست می کرد برامون ٬ خیلی خوشمزه بود .یادش به خیر . یه کمد دیواری سبز رنگ هم کنار در ورودی بود که زیرش همیشه یه جعبه نون برنجی به من چشمک می زد .

مامان بزرگ می دونست من نون برنجی دوست دارم ٬ منم از در که می رفتیم منتظر بودم مامان بزرگ بگه برو جعبه رو بیار .

بدو می رفتم جعبه نون برنجی رو می آوردم ٬ و چند تا که می خوردم ٬ می گفتم مامان بزگ بقیه اش رو بزاریم برای روز مبادا . اون موقع ها نمی دونستم روز مبادا یعنی چی ! البته راستشو بخواید الانم شک دارم که فهمیده باشم یعنی چی ! اما مامان بزرگ یادم داده بود که آدم یه خوراکی که داره همش رو همون لحظه نمی خوره ٬ یه مقداریش رو نگه می داره برا روز مبادا .

بعضی اوقات می نشستم توی نور آفتاب و با حلقه های دود سیگار مامان بزرگ بازی می کردم ٬ توی هوا با حلقه های دود نقاشی می کشیدم ٬ مجسمه می ساختم ٬ عالمی داشت این دود سیگار برای خودش  .

یه راه پله بود که می خورد به اون زیر زمینه که توش حوض داشت ٬ همون زیر زمینی که مامان بزرگ روزی چند بار می رفت و دست و روی خودش رو توی آب زلال اون حوض عمیق می شست . توی اون راه پله همیشه یه عالمه قاصدک قائم شده بود . منم می رفتم قاصدک ها رو جمع می کردم و از توی بالکن تا جایی که نفس داشتم فوتشون می کردم و اونها هم نامردی نمی کردن و یه رقصی برام می کردن که من رو با خودش می برد به جاهای دور .

یه کاج بلند توی خونه ی مامان بزرگ اینا بود که من با چوب خشک هایی که پایینش می ریخت بازی می کردم ٬ شهر درست می کردم ٬ لشکر کشی می کردم ...

ساره دیروز می گفت وقتی قایم باشک بازی می کردیم پشت اون قائم می شدیم . اون موقع ها نمی دونستم این کاج چقدر بزرگه ٬ اما بعدا ها فهمیدم بزرگترین کاج راهن بوده ٬ از نسل درخت های باغ های راهن . آخ یادش به خیر راهن ٬ آخ یادش به خیر اون خیابون کوچیک با اون درخت ها ٬ الان دیگه هیچی درخت نمونده ٬ الان همش ساختمونه ٬ ساختمونای بلند توی کوچه باغ های باریک .

آشپزخونه ی مامان بزرگ اینها ٬ ۶ تا پله می خورد می رفت بالا ٬ خیلی هیجان انگیز بود ٬ الان یادم نمی آد من با اون پله ها و اون فرش های قرمز خوشگل که روی پله ها رو پوشونده بود , چه بازی می کردم ولی خوب خاطرم هست بعضی اوقات همون ۶ تا پله ساعت ها من رو سرگرم می کرد .

دایی ناصر بعدازظهر از ایران ناسیونال می آمد ٬ کیفش رو می گذاشت روی تلویزیون , اون زیرپوش سبز رنگش رو می پوشید و می رفت باغچه رو آب دادن ٬ وای که چه بوی خوبی بلند می شد توی حیاط . عجب حیاطی بود .

ته حیاط یه انباری قدیمی بود که دایی ناصر کرده بودش خونه ی خانم مرغ ها ٬ چه صدای خوبی بود ٬ قدقدق ق قد , قدقدقد ق ق قداااا ٬ یادش به خیر به ذوق اینکه به مرغ ها پوست خیار بدم ٬ بعضی اوقات ۲ تا خیار می خوردم ٬ البته چه پوست خیار دادنی ٬ کوفتشون می شد ٬ پوست خیار رو می کشیدم روی توری و گردن خانم مرغ ها هم همه نفری به دنبال پوست خیار کذایی .

دایی ناصر یه باغچه خیلی بزرگ هم توی خونه داشت ٬ اندازه ی همه ی طول پذیرایی شون باغچه بود ٬ با یه عالمه گل و گیاه ٬ یادمه اصلا دوست نداشت کسی به گل ها دست بزنه ٬ اما منم همیشه مثل این بچه گربه ها تا چشمش رو دور می دیدیم برای خودم کلی اون تو خاک بازی می کردم .

یادم نیست عروس پاگشا ی کی بود که خونه ی مامان بزرگ اینها یه عالمه شلوغ بود ٬ توی حیاط دیگ های بزرگ برنج بود , خوب توی خاطرم مونده که روغن آخر رو خاله جون ریخت روی برنج ها . کباب ها هم که به سیخ آماده شده بودند ٬ هنوز عطر اون برنج توی اون ظرف های خوشگل یادم مونده ٬ انگار همین دیروز بود . انگار همین دیروز بود که موقع عروسی دایی ناصر کبوتر ها از قفس در رفتن ٬ انگار همین دیروز بود که نیکو به دنیا آمده بود و من اینقدر ذوقش رو داشتم که دلم نمی خواست بریم آلمان .

بعداز ظهر ها که از خونه ی مامان بزرگ بر می گشتیم ٬ اگه خیلی دیر نشده بود ٬ توی اون پارک بین راه می تونستم یه کم تاب سرسره بازی کنم ٬ وای که چه بوی بلالی لای تاب و سرسره های پارک می پیچید ٬ بعضی اوقات مامان برام بلال می خرید . یه روز یادمه از اون پارکه با هزار ترفند یه ملخ برا ساره گرفتم ٬ آوردمش خونه , اما خانم دامپزشک اصلا نگاشم نکرد ٬ آخه اون خودش روزی صدتا جانور می گرفت ٬ حالادیگه این یه دونه ملخ مردنی که من پیش کشش می کردم اصلا به چشمش نمی آمد .

یاد خونه ی خاله جون افتادم ٬ فکر نکنم دیگه تا آخر عمرم خونه به اون بزرگی ببینم ٬ دو طرف ساختمون٬ وسط تا چشم کار می کرد حیاط ٬ یادش به خیر درخت های توت ٬ وای که چه شیرین بود ٬ هم توت ها و هم اون روزها ٬ خونه ی خاله جون با اون خوراکی های خوشمزه ٬ با اون مهربونی هاش ٬ با اون گل های محمدی باغچه ٬ همش ٬ همش بهترین روزهاست .

بزرگتر که شده بودم و خاله جون می دونست که می تونم مراقب شمعدونی ها باشم ٬ هر سال عید که می شد با عیدی ٬ یه شمعدونی هم به من هدیه می داد . الان که گفتم عیدی یاد کپلمه افتادم ٬ وای که چقدر کپلمه های عید خونه ی خاله جون خوشمزه بود . من روم نمی شد همه ی ظرف رو بخورم و خاله جون که این رو می دونست برای من کپلمه می ریخت توی پلاستیک و موقع رفتن شکم پر و دست پر منو میفرستاد خونه ٬ با یه عالم دل خوش .

من درست یادم نیست ٬ اما ساره می گه ٬ قاسم آقا همیشه توی جیبش آدامس موزی داشته و همیشه هم به ما خوراکی های خوشمزه می داده ٬ این چند سال اخیر قاسم آقا هیچ وقت توی جیبش آدمس موزی نداشت ولی در ازاش اینقدر مرد بود ٬ اینقدر دوست داشتنی بود ٬ اینقدر مهربونی ولبخند هدیه می داد که آدم هیچ وقت هوس آدامس موزی نمی کرد .

خونه ی خاله که می رفتیم کره ی حیوانی گرفته بود و نون تازه ٬ برامون کره می مالید روی نون و شکر می پاشید روش ٬ وای که چه ساندویچی ٬ وای که چه خاله ای . خیلی دوسش دارم ٬ خیلی .

خونه ی خاله که می رفتیم فقط خوبی بود ٬ فقط مهربونی بود ٬ اصلا از خونه ی خاله زیاد چیزی یادم نیست ٬ می دونید چرا ؟ چون اینقدر خوب بود که اصلا نمی فهمیدم خونه ی خودمون نیستم .

خونه ی خاله یه خوبی دیگه هم داشت ٬ بعضی اوقات ساره می رفت و اونجا می موند ٬ منم تنها می شدم توی خونمون و برای خودم پادشاهی می کردم .

گفتم خونه ی خودمون ٬ یاد بالش هایی افتادم که بعضی اوقات الاغم بودن و بعضی اوقات باشون قلعه می ساختم ٬ وای که چه با مزه بودن وقتی خراب می شدن روی سرمون ٬ وای که چه خوب بود اون روز ها .
بچه تر که بودم هر شب باید مامان رو بوس می کردم ٬ اونم منو بوس می کرد ٬ می گفتم دوست دارم شب به خیر و اونم می گفت دوست دارم شب به خیر .

همه چیز خوب بود ٬ همه چیز خوب بود .

تا اینکه روزها می گذشت و من بزرگ می شدم ٬ دیگه نه یاد نون برنجی روز مبادای خونه ی مامان بزرگ می افتدم ٬ نه یاد تاب و سرسره ی پارک بین راه ٬ دیگه نه قاصدک فوت می کردم نه با چوب های درخت کاج بازی می کردم ٬ آخه بزرگ شده بودم سرک کشیدن توی خونه ی خانم ظهیری برای اینکه رنگ گل هاشون رو ببینم دیگه معنی نداشت .

دورخیز کردن روی رخت خواب هایی که مامان بزرگ آخر اتاق چیده بود دیگه برام مزه نداشت ٬ دیگه خونه ی خاله کره و شکر نداشت ٬ قاسم اقا دیگه توی جیبش آدامس موزی نداشت .

من بزرگ شده بودم ٬ من به خیال خام خودم بزرگ شده بودم و به چیزهای بزرگونه ام فکر می کردم ٬ به جبر و حساب و هندسه ٬ به اینکه پول تو جیبی روزانه ام رو چط.ری خرج کنم 4 تا نوشمک بخرم یا دو تا بستنی لیوانی !

این به اصطلاح بزرگ شدن آدم ها یعنی از بین رفتن همه ی دلبستگی های شیرین کودکی شون ٬ یعنی پاک شدن همه ی حافظه ی لذت بخش رها بودن و کودک بودن .

من بزرگ شدم ٬ فکر می کردم که بزرگ شدم ٬ فکر می کردم که می فهمم ٬ فکر می کردم که می بینم . حتی یه روز فکر کردم که عاشق شدم ! و همه چیز از همون روز خراب شد ! همون روزی که دل همه ی کودکیم ٬ دل مادرم رو شکستم .

وای به حال بزرگ شدنی که آدم قرار باشه دل مادرش رو بشکنه ٬ وای به حال من که به همه ی کودکیم پشت کردم به خیال خام اینکه عاشق شدم ٬ وای به حال من .

از کودکی ٬ از رها بودن ٬ تصویر های مبهمی باقی مونده ٬ اینکه من هنوز بارون رو دوست دارم ٬ اینکه هنوز خاک بازی می کنم ٬ اینکه هنوز وقتی می خوام نماز بخونم عبا می اندازم روی شانه هام ٬ حتی اینکه هنوز دلم هوس شهربازی می کنه , وقتی ام می روم شهربازی حتما باید پشمک بخورم . این ها همه نشون می ده من پتانسیل دوباره کودک شدن رو دارم ٬ من هنوز پتانسیل رها بودن رو دارم .

و این نشون می ده که همه ی کودکی من ٬ مادر من ٬ هنوز من رو تنها نگذاشته ٬ این نشون می ده که من باید مسیر رو پیدا کنم ! تاریک نیست ٬ حتما چشم های منه که بسته است . این همه نور ٬ این همه رنگ ٬ اگه نمی بینیم برای اینه که چشم های ما فکر می کنن بزرگ شدن , چشم های ما انعکاس کودکی مون رو درک نمی کنن .

کاشکی ٬ کاشکی ٬ یک روز دیگر کودکی بیاد سراغم ٬ کاشکی تنها یک روز دیگه , خدایا فقط یه روز دیگه !

اگه اون روز برسه اینقدر کودک می شم , اینقدر رها می شم که دیگر نتونی رهاییم رو به بدنم برگردونی , اون وقت از وسط همون یه روز کودکی مستقیم می پرم بغل مامانم تا بش بگم : " نه ! من عاشق نشده بودم ! من کودکیم یادم رفته بود ! من تو رو دوست دارم !

اینکه کودکی چیه ! و رهایی چه ربطی به کودکی داره ٬ اصلا سوال نیست ٬ خودش یه جوابه ٬ حالا اصلا فرض کنیم که سوال باشه ! چه لزومی داره برای هر سوالی جوابی هم باشه ! اصلا مگه ما باید جواب همه ی سوال ها رو بدونیم ؟ به نظر من بعضی سوال های اگه همیشه سوال بمونن خیلی قشنگ ترن ٬ مثل همین کودکی ! رهایی !

کاشکی هیچ وقت بزرگ نشده بودم , کاشکی هیچ وقت طعم نان برنجی های مادربزرگ را از یاد نبرده بودم , کاشکی درخت کاج بزرگ رو قطع نکرده بودن , کاشکی خاله جون امسال هم به من شمعدونی هدیه می داد , کاشکی قاسم آقا اینقدر زنده بود که برامون لبخند بزنه , کاشکی , کاشکی , کاشکی هیچ وقت عاشق نشده بودم !

سردمه , من رو در آغوش بگیر , من کودکم , کودک تو , هنوز کودک تو ام حتی اگه به دوست داشتنت خیانت کرده باشم , تا تو مهربون باشی من به کودک بودنم امیدوارم . تا تو نگاهم می کنی من از این رهایی نمی ترسم , مراقبم باش . شب به خیر . دوست دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 4:45  توسط آبان  |