
|
|
|
|
|
باد رقص کنان بر دامان پرده ی ایوان می نشست و دخترک موفرفری هنوز به یاد دارد که چقدر نوازش دامان سپید باد را بر گونه هایش دوست داشت .
و آن دختر موفرفری کودک بود و من هنوز حیاتم به دنیا نبود . و بی شک یکی از همین روزها بود که فرشته ی کوچک قصه ی ما در نمازی کودکانه برادری کوچک از خدا خواست . و من آمدم ٬ تا امروز با هم باشیم ٬ تا امروز در کنار دختر موفرفری خوشبخت ترین خوشبخت عالم باشم . و او کودک بود زمانی که گل سرخی از باغچه ی کودکی هایش برای من چید و من چه کودک تر بودم که گل سرخ او را نبوییدم . و چگونه است خاطراتی دور که در یاد پیر ذهن من کمین می کنند تا مجالی یابند برای گفتن . و چه بسیار است خاطرات من از دختری که لحظه لحظه های زندگی مان با هم ساخته شده و امروز در پی این همه سال است که من فهمیده ام چقدر دوستش دارم . و امروز که گذشت یک سال دیگر بزرگ شد ٬ شاید بسیاری از خاطرات کودکی را فراموش کرده باشد . اما یقین دارم رقص دامان سپید باد هیچ گاه از خاطر او نخواهد رفت . و دختر موفرفری سرخپوست ما ٬ دریا را دوست دارد . و دریاها دریا برایش خوبی آرزو می کنم و برای خودم در جهان او را که تنها سیب شیرینی ست که مادرم برایم به یادگار گذاشته از خدا می خواهم . تولد ات مبارک ابرخاکستری . از طرف برادر کوچولویی که از خدا خواسته بودی
پاورقی : لینک مطلبی که ساره درباره تولدش توی وبلاگش گذاشته اینجاست ( کلیک کنید ) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:55 توسط آبان
|
|
||