
|
|
|
|
|
صدای بوق ممتد ماشین و دیگر هیچ . دستان اش را بر صورتش گرفت و برای لحظه ای به هیچ چیز فکر نکرد . دود همه ماشین را گرفته بود . لحظه ای بعد ٬ او زنده بود ٬ بی هیچ خطی از حادثه . در لحظه ای که به هیچ چیز فکر نکرد همه به او فکر کرده بودند و این قلب مهربان خواهرش بود که چون فرشته ای کوچک او را از میان دود بیرون کشیده بود . و پیر مرد دانایی می گفت : " یقینا روزی دست یتیمی را گرفته بوده است " زندگی لحظه است . چیزی نیست جز آنچه در آن ایستاده ایم . و چه کسی می داند زمان ٬ این مادر تقدیر ها چه تصمیمی برای ثانیه های دلبندش گرفته است . مرگ چه به ما نزدیک است و زمان چه بی رحم است گاهی که محتاج ثانیه هایش می شویم . و من چه درمانده ام اگر مرگم فرا رسد ٬ و چیزی جز دانه های سبزی که در باغچه کاشته ام از خود به جای نگذارم . و دیشب من چه سعادتمند بودم با نقل های گشنیزی ام که دوستشان داشتم و طعم شیرینشان خاطرم را آرام می کرد . امروز صبح که از خواب بیدار شدیم همه ی دنیا را لجن گرفته بود ٬ و ما غافل از اینکه لجنخوار کوچک آکواریم خانه مان مرده است . و من چه غمگینم که پیش از این ها با او دوست نبودم و نمی دانستم چه بزرگ است کاری که می کند با آن چثه ی کوچکش . چند روزی ست که باران می بارد و همه جا پاک است و خدا امسال گویا مهربان تر از هر سال شده است و من در میان این همه پاکی باران چه ناپاکم اگر قلب دختری را شکسته باشم . باران می بارد و همه چیز رنگ خدا گرفته و من اما ٬ حتی اس ام اس های عاشقانه ام طعم زنان خیابانی می دهند . خدا بزرگ است ٬ و خدا را دوست دارم حتی بیشتر از دانه های گشنیز که با هزاران آرزو آنها را در باغچه ی کوچک خانه کاشته ام . و این خدای بزرگ مرا می بخشد روزی ٬ و دخترک را ٬ و ماهی لجن خوار را حتی . شمعی که با آن نماز می خواندم می سوخت و سیاهی را نابود می کرد ٬ اگرچه آهسته . لجن خوار دنیایی روشن به آب های خدا می داد و نور را به رقص وا می داشت ٬ اگرچه آهسته . و من تند تند حرف می زنم ٬ و تند تند دل می شکنم ٬ و تند تند توبه می کنم . و دل به بزرگی خدا بسته ام . به نام بزرگش قسم که خدای ماهی لجن خوار از خدای من بزرگ تر است . حرف های پراکنده ام را اینجا گفتم ٬ گرچه همه یکی ست و چیزی نیست جز آنچه زندگی ام را ساخته است . نوشته های پراکنده ام را اگر خواندید مرا ببخشید ٬ حرف هایی هست که اگر اینجا نگویم سر به ابتذال خیابان ها می گذارند ٬ پس اینجا می نویسم تا شاید اس ام اس هایم دیگر محتاج زنان خیابانی نباشند . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:54 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
قطعا خداوند رازهای بزرگی دارد که به انسان های بزرگ امانت داده است . رازهایی که برخی شاید بزرگ ترین دلیل به دنیا آمدن بعضی از آدم ها باشند . مثلا من مطمئن هستم که قاسم آقا راز بزرگی رو پیش خودش نگه داری می کرد . یا مامان بزرگ رازهای مخفی داشت که هیچ وقت هیچ کدوم از ماها نتونستیم کشفشون کنیم . همه ی آدم ها به سهم خودشون رازهایی از زندگی رو به دوش می کشن و مسئول حفاظت از اونها تا پایان عمرشون هستن . اینکه بعد از پایان زندگی چه بلایی به سر این رازها می یاد رو نه من می دونم نه هیچ کس دیگه ٬ شاید مسئولیت این رازها بیافته گردن یکی دیگه ٬ شاید تاریخ مصرف رازها تمام بشه و دیگه نیاز به مخفی بودنشون نباشه . شاید هم اون ها تبدیل بشن به رازهای بزرگتر و مسئولیتشنون رو خود خدا به عهده بگیره . نمی دونم تا حالا سعی کردید رازهای آدم های دیگه رو کشف کنید یا نه ! به نظر من اما لذت بخش ترین کار زندگی تلاش برای کشف رازهایی هست که آدم ها رو می سازه . درست مثل پازل می مونه باید با آرامش و حوصله قطعه های پراکنده رو بچینید کنار هم و کم کم اون شکلی رو که خد ا پشتش پنهان کرده پیدا کنید . به نظرم هیچ لذتی در بشر بالاتر از یافتن تصویر مجهولات قرار داده نشده . من آدم هایی رو دوست دارم که پیدا کردن رازشون سخت تر باشه ٬ البته کشف کردن راز آدم ها بعضی اوقات خطرساز می شه ٬ مثلا ممکنه یه بار به خودت بیای و ببینی که اینقدر مشغول این راز بودی که حالا خودت هم جزئی از اون شدی . یا زمانی که می بینی دلت رو توی این پازل جا گذاشتی و اونوقته که دیگه کار از کار گذشته و تو به این آسونی ها نمی تونی دل از پازلت بکنی . همیشه دست نیافتن بزرگترین رنج زندگی ام بوده و دست یافتن بزرگترین رنجی که بر دیگران تحمیل کرده ام . و این بیماری ویرانگر چه دردناک است زمانی که آن کس را دوست داری اما رازی برای ادامه بازی تان باقی نمانده است . و دردناک تر از همه ی اینها زمانی ست که احساس می کنی راز تو بر ملا شده است . همانطور که یک بار یک کاشف بزرگ سعی کرد راز من را بر ملا کند و هنوز که هنوز است از نگرانی برملا شدن رازم خواب های آشفته می بینم . زمانی که کاشف راز را بر ملا کند بر همه چیز احاطه می یابد بر جسمت ٬ جانت ٬ روحت ٬ زندگی ات ٬ آبرویت . و چه خطرناک است که راز تو را کسی بداند که از ماجرای رازها خبر دارد . چه تلخ است زمانی که تنها ابزار مبارزه ات ٬ تنها وسیله ی بازی کشنده ات را از تو گرفته اند . و تو هیچ گاه فکر نمی کردی که آدمی بدون راز چه عریان است از زندگی . و همچون راهزنان راز آدم ها را می ربودی و می تاختی در سرزمینی که گمان می کردی تک فرمانروای آنی . و دریغ از روزی که دیگر رازی برایت نبود . پازل وجود آدمی که خدا بنیادش نهاده توانایی هایی دارد که در هیچ پازل زمینی یافت نمی کنی . در پازل وجودت زمانی که احساس می کنی بازی در حال پایان یافتن است و قطعات هستی ات چیده شده و چیزی به برملا شدن راز نمانده ٬ کمی همت کافی است تا تصویر پازل را تغییر دهی ٬ آن وقت همه ی تلاش های کاشفت به هم میریزد و همه ی معادله ها به سود تو تغییر می کند و تو هنوز همان موجودی هستی که کشف نخواهد شد . و اما چه بی رحم خواهی بود اگر کمر همت به فاش ساختن رازهایی ببندی که خود برای تو بازگو می شوند تا دوستشان بداری . بیشتر رازها به سادگی فاش می شوند تنها در میان آنها معدود پازل هایی هستند که قطعه های گمشده دارند و این بزرگترین رنج حیات من است زمانی که قطعه ای را پیدا نمی کنم و گوشه ای از این راز را نمی فهمم . و گاهی رازهایی هستند که از میان پازل های نیمه چیده شده نیز پیدا می شوند و وای به حال من که آنها را حتی یک بار نیز نچیده ام و حسرت چیده شدن را در قلب قطعه های کوچکشان به یادگار گذاشته ام . این همه راز ٬ این همه قطعه ی چیده شده ٬ چیزی حاصلم نشد جز مهارت در یافتن پازل های بزرگ تر و سرانجام رها کردن آنها چیده شده یا نشده . هیچ چیز از این رازها نصیب من نشد و هیچ چیز به آنها نبخشیده ام جز رنجی که از یافتن معمایشان در دل هاشان پنهان کرده ام . همه ی رازهایی که بی رحمانه تیغ بر هستی پنهانشان کشیده ام را دوست دارم . و چه افسوس که آنها دیگر نمی توانند رازی برای من باشند با آنکه باید دوستشان داشت . و تو ٬ اگر مرا دوست می داری معمایی باش که هیچگاه کشف نخواهد شد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:1 توسط آبان
|
|
||