
|
|
|
|
|
و تو بی خبر از همه جا در گوشه ای از بزرگی بی کرانی که چشمتانت افقی برایش نمی بیند افتاده ای . و صدای گام های محکمی که لحظه به لحظه به تو نزدیک می شوند آسمان را گرفته است . ارتشی از تاریکی از دور دیده می شود . و شعله ای سرخ در آسمان بی انتهای سرزمین نقش می بندد . تو را با خود می برند ٬ بی آنکه فهمیده باشی چگونه به ستون چوبی سپاه تاریکی بسته شده ای . عجیب است تاریکی که چون شعله ی آتش سوزان است . و پوست تو تاول می زند در حالی که بر دستان سپاه تاریکی تشییع می شوی . دریاچه ی بزرگی ست که حباب های هوا تمامی سطح آن را پوشانده اند . و تنها در یک لحظه می بینی که به برکه ی آب های جوشان پرتاب شده ای و صدای ممتد جیغ تو آسمان سرزمین را پر می کند . و صدای خنده های عجیب سپاه تاریکی . و تو زیر آب های جوش دست و پا می زنی و تاول می زنی و می ترکی و تاول می زنی و می ترکی از درد . . . دشت بزرگی ست پر از گل هایی عجیب که شرمسارانه تو را نگاه می کنند . در بلندای زمین تپه ای ست که انسان هایی بر آن ایستاده اند و تو را می نگرند ٬ و می خندند و تو خوشحال از خنده هاشان با هزار درد خود را بر بام تپه می کشی ٬ و لبخند می زنی به همه کسانی که می شناسی شان . عجیب است ٬ همه ی اهل اینجا را می شناسی . و صدای کوبیدن بر طبل می آید و تو با هر صدا قدمی به عقب پرت می شوی . انسان ها می خندند . چیزی دیگر نمانده تا دوباره در دشت گل ها فرود افتی . صدای بلندی به همراه خنده ی انسان ها در دشت می پیچد و تو پرت می شوی در حالی که این بار گل ها دهان باز کرده اند . تو را تکه تکه می کنند ٬ و تو درد می کشی ٬ و خون ات بر دشت جاری می شود و گل ها می خندند ٬ و تو درد می کشی . . . دختر غمگینی گوشه ای بر زمین نشسته و ساز شکسته ای را می نوازد و برگ تمامی درختان می ریزد و تو احساس می کنی کاش هیچگاه نبودی . تلخ می شود ٬ تمام رنگ ها تلخ می شود . و همه چیز سخت می شود آنگونه که هیچگاه ندیده ای ٬ و تو احساس می کنی ٬ احساس می کنی ٬! کاشکی نبودی . . . سایه ی تاریک بزرگی بر بالای سرت به پرواز درآمده و همه ی پرندگان دشت گرد پرنده ای که برایت آشناست جمع آمده اند . با اشاره ی بال او به سوی تو حرکت می کنند . و تو احساس می کنی درد نوک های تیز آنها را بر بدنت و پرنده ی بزرگی بر شانه ات می نشیند ٬ او را نگاه می کنی و در لحظه ای چشم راست تو را با منقارش در می آورد و تو وحشت زده به چشمی نگاه می کنی که بر زمین افتاده است . درد می کشی ٬ می میری و دوباره زنده می شوی ٬ بر تو حمله می کنند ٬ می میری ٬ زنده می شوی ٬ درد می کشی ٬ درد . . . . صدای قلب ات آسمان را گرفته ٬ دستان ات را به بر قسمت چپ سینه ات می گیری ٬ و بی درنگ قلبت خونین در میان دستانت هویدا می شود و تو بی اختیار جیغ می زنی از وحشت آنچه دیده ای و درد می کشی و قلبت بر زمین می افتد و قلب همچنان می زند و تو بی قلب چه درد خواهی کشید همیشه . . . درب فلزی بزرگی باز می شود و تو به سمت بازداشتگاهی هدایت می شوی ٬ صدای جیغ های ممتد همه ی بازداشتگاه را پرکرده است . سپاه تاریکی بار دیگر می آید . و این بار تو را در زیر پاهایشان له می کنند و تو خرد می شوی و زنده می شوی ٬ عجب دردی ست شندیدن صدای خرد شدن استخوان هایت در حالی که هنوز نفس می کشی . . . . همه چیز تمام شد ٬ دشت زیباست ٬ آنچنان زیباست که هیچگاه گمانش را هم نمی بردی ٬ آنکه دوستش داشتی را می بینی ٬ مادرت را ٬ سکوت زیبایی ست . و تو خوشحال از اینکه رنج پایان یافته ٬ می دوی ٬ می دوی ٬ می دوی ٬ و به سوی آغوش او خود را پرت می کنی . و به دیوار بزرگی می خوری و زمین می افتی ٬ میان این دو جهان دیواریست استوار . و تو گریه می کنی . بر دیوار چنگ می کشی . و گریه می کنی ٬ اما هیچ راهی نیست . هیچ وسیله ای را با خود به این جهان نیاورده ای . تو می مانی و حسرت لحظه ای ٬ زمانی ٬ آغوش . . . صدای بالابان دوباره تو را به هوش می آورد . صدای غریبی ست . در میان آوای بالابان صدای وحشت تمام محشر را فرا گرفته است . سپاه خداوند حرکت کرده اند . دروازه ای از بهشت باز شده است . و صدای سحر انگیز بالابان دم سپاه خداست . تو ایستاده ای و لحظه ای لباس بلند سفیدی را بر افق آسمانی می بینی ٬ همه ی سپاه خدا به اینجا آمده اند ٬ به برکت حضور ٬ باران تمام دشت را فرا می گیرد و برای لحظه ای آتش های آسمان خاموش می شود . درختان نمایان می شوند و آسمان آبی ٬ گویی درد پایان یافته است . و تو هنوز نمی دانی کجا ایستاده ای که تو را صدا می زنند . و تو بر ابری کوچک سوار می شوی ٬ تو را بالا می برد ٬ بالا می برد و بار دیگر صدای ساز خدا همه ی آسمان را پر می کند . کسی برای دیدار آمده است . او دلتنگ توست . لحظه ای دیدار پاداش عبادت های اوست . و تو بار دیگر به پاس عبادت های اوست که فرصت زندگی پیدا می کنی . به خدا قول داده است که اگر بار دیگر به زمین بازگردی زیبا زندگی خواهی کرد . و از تو قول گرفته است آنگونه زندگی کنی که روزی نه چندان دور نزد او بازگردی . و تو بار دیگر بازمی گردی تا جهان نخست را زیباتر زندگی کنی و هر آیینه آنچه ما ایجاد می کنیم به سوی ما باز خواهد گشت . " پس هر کس ذره ای بدی کند بدی اش به سوی او باز خواهد گشت و هرکس ذره ای خوبی کند خوبی اش به سوی او بازخواهد گشت " آیات ۷ - ۸ سوره ی مبارک زلزال
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:50 توسط آبان
|
|
||