تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است

روزی داستان روزگارم تنهایی بود ٬ و مادربزرگ تنها امید تنهایی ام ٬ او یکی بود و دیگر غیر از او هیچ مادربزرگی در دنیا نبود .

امروز که با سپهر در خیابان قدم می زدیم و از ماجرای دردناک درگذشت دایی اش می گفت ٬ نا گهان چشمانم از سیاهی پیرهنش به سوی گردوهایی راه افتاد که گردو فروش در ظرفی گرد چیده بود و داد می زد " گردو تازه ٬ گردو تازه "

بی اراده یاد آخرین باری افتادم که گردو تازه خریدم .

همان روزی که با هم گردو خوردیم و من به تو درباره ی پیراهن چهارخانه ای گفتم که ارزان خریده بودمش و به نظرم معامله ی خوبی کرده بودم . همان پیراهنی که اکنون به تن دارم !

چه کسی باور می کند تو نباشی آخر

چه کسی باور می کند دو سال است که دیگر مرا نبوسیده ای ٬ دست خود را برای بوسیدن گونه ام به گردنم نیانداخته ای !

از وقتی رفته ای من دیگر انگور نخورده ام ٬ تو انگور دوست داشتی ٬ و من آخرین بار یک سال پیش در سالروز رفتنت انگور خوردم ٬ فردا که می رسد یادم باشد خوشه ای انگور بخرم و نیمه شب ٬ آهسته ٬ بی آنکه کسی بفهمد انگور بخورم .

و آجیل های مغازه ی حمصی نمی دانم بی تو هنوز هم برکت دارند یا نه ٬ کشمش هایی که پاک می کردی و با گردو درهم می کردی تا سرگرمی محفل عصرانه مان شود .

می خواستم الان که برای تو می نویسم " داریوش رفیعی " گوش کنم ٬ به یاد روزهای آخری که با هم گوش می دادیم ٬ نوارش را پیدا نکردم . انگار همه ی نوارهای دنیا را در ضبط خانه ی تو جا گذاشته ام !

مامان بزرگ من می ترسم ! من می ترسم به عکس شما ها نگاه کنم ! من هیچ چیز را باور نکرده ام ٬ هرگاه که به عکس شما نگاه می کنم ترس همه ی وجودم را می گیرد ! واقعا شما دو نفر رفته اید ؟ واقعا دو سال است من شما دو را ندیده ام ؟

من دور افتادم ! آنقدر از شما دور افتادم که راه را یافتن برایم سخت شده است !

شما تنهایم نگذاشته اید ! من خود ٬ خود را تنها گذاشته ام !

آنقدر از تو خاطره دارم ٬ آنقدر روزهای من تو بوده ای که اگر بخواهم بنویسم شاید ماه ها نوشته ام ادامه داشته باشد . اما چیزی نمی نویسم !

چیزی از خاطراتمان نمی نویسم تا برای همیشه بین من و تو باقی بمانند .

دوستت دارم ٬ دخترت را هم دوست دارم ٬ و در آرزوی دیدن شما زندگی می کنم

 سعید وفا / تیرماه ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:49  توسط آبان  |