
|
|
|
|
|
روزی داستان روزگارم تنهایی بود ٬ و مادربزرگ تنها امید تنهایی ام ٬ او یکی بود و دیگر غیر از او هیچ مادربزرگی در دنیا نبود . امروز که با سپهر در خیابان قدم می زدیم و از ماجرای دردناک درگذشت دایی اش می گفت ٬ نا گهان چشمانم از سیاهی پیرهنش به سوی گردوهایی راه افتاد که گردو فروش در ظرفی گرد چیده بود و داد می زد " گردو تازه ٬ گردو تازه " بی اراده یاد آخرین باری افتادم که گردو تازه خریدم . همان روزی که با هم گردو خوردیم و من به تو درباره ی پیراهن چهارخانه ای گفتم که ارزان خریده بودمش و به نظرم معامله ی خوبی کرده بودم . همان پیراهنی که اکنون به تن دارم ! چه کسی باور می کند تو نباشی آخر چه کسی باور می کند دو سال است که دیگر مرا نبوسیده ای ٬ دست خود را برای بوسیدن گونه ام به گردنم نیانداخته ای ! از وقتی رفته ای من دیگر انگور نخورده ام ٬ تو انگور دوست داشتی ٬ و من آخرین بار یک سال پیش در سالروز رفتنت انگور خوردم ٬ فردا که می رسد یادم باشد خوشه ای انگور بخرم و نیمه شب ٬ آهسته ٬ بی آنکه کسی بفهمد انگور بخورم . و آجیل های مغازه ی حمصی نمی دانم بی تو هنوز هم برکت دارند یا نه ٬ کشمش هایی که پاک می کردی و با گردو درهم می کردی تا سرگرمی محفل عصرانه مان شود . می خواستم الان که برای تو می نویسم " داریوش رفیعی " گوش کنم ٬ به یاد روزهای آخری که با هم گوش می دادیم ٬ نوارش را پیدا نکردم . انگار همه ی نوارهای دنیا را در ضبط خانه ی تو جا گذاشته ام ! مامان بزرگ من می ترسم ! من می ترسم به عکس شما ها نگاه کنم ! من هیچ چیز را باور نکرده ام ٬ هرگاه که به عکس شما نگاه می کنم ترس همه ی وجودم را می گیرد ! واقعا شما دو نفر رفته اید ؟ واقعا دو سال است من شما دو را ندیده ام ؟ من دور افتادم ! آنقدر از شما دور افتادم که راه را یافتن برایم سخت شده است ! شما تنهایم نگذاشته اید ! من خود ٬ خود را تنها گذاشته ام ! آنقدر از تو خاطره دارم ٬ آنقدر روزهای من تو بوده ای که اگر بخواهم بنویسم شاید ماه ها نوشته ام ادامه داشته باشد . اما چیزی نمی نویسم ! چیزی از خاطراتمان نمی نویسم تا برای همیشه بین من و تو باقی بمانند . دوستت دارم ٬ دخترت را هم دوست دارم ٬ و در آرزوی دیدن شما زندگی می کنم سعید وفا / تیرماه ۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:49 توسط آبان
|
|
||