
|
|
|
|
|
همه جا تاریک است و هیچ نوری نیست . همه جا سرد است و هیچ حرارتی نیست . تاریکی از فرط تنهایی منفجر می شود ٬ و نور می زاید ٬ و گرما می زاید ٬ و تو در نور خلق می شوی ٬ زاده می شوی .
از تاریکی سایه هایی در خاطرم مانده است ٬ مسیری طولانی ٬ سنگ هایی بزرگ که به سرعت آنها را رد می کردم و جاذبه ای قوی که مرا به سوی حفره ای بی انتها می کشید . و بعد از آن چیزی در خاطرم نیست ٬ می گویند در یک صبح پاییزی متولد شده ام . انفجار بزرگ رخ داد و دنیای تو متولد شد ٬ و از نور انفجار٬ ستاره ات در آسمان روشن گشت ٬ و خدایی که به دنیایی دیگر هدایتت کرد از خود نشانه ای بر پیشانی ات گذاشت . که پیشانی مقدس ترین نقطه ی وجودت شد . درون آدمی دنیایی ست مرموز و پیچیده . به تعداد انسان ها و شاید حتی به تعداد حیوانات و گیاهان دنیا وجود دارد .
و تو ٬ بی خبر از این همه بزرگی ٬ خود را به تنهایی همه ی محصول خلقت می دانی . و دنیای درونت از تو موجودی می سازد که همه چیز را در حصار خود می خوانی ! بی اندیشه پا بر شانه های ضعیف مورچه ای می گذاری و نمی دانی که دنیایی را زیر پاهایت له کرده ای . گلی را ٬ برگی را ٬ علف به گمانت بیهوده ای را از ریشه بیرون می کشی و نمی دانی که جهانی را نابود کرده ای . و به راستی یکی از رازهای بزرگ آفرینش همین متفاوت بودن دنیای آدم هاست ٬دنیای موجودات ٬ هیچ کس را به دنیای تو راهی نیست ٬ و تو را به دنیای هیچ کس !
و تو زندگی می کنی ٬ و سرانجام دنیایت را با خود خواهی برد . درست مثل اتوبوس های عادی است این ماشینی که قرار است تورا از قبر به صحرای محشر ببرد ٬ آنها نشسته اند ٬ و تو ساکت از پنجره ی ماشین بیرون را نگاه می کنی ٬ بیابان تاریک است . هرزگاهی نوری از آسمان می تابد و شعله اش دامان رهگذری را می گیرد . و پیرمردی را می بینی که در شعله ای می سوزد و فریاد می کشد ٬ چقدر آشناست . دنیایی که می بینی در قالب هیچ یک از این تصاویر نمی گنجد ٬ با چه کلمه ای می توان توصیف کرد نامحدود را ! ماشینی که تو را می برد هیچ بازگشتی در کارش نیست ٬ تو مستقیم می روی به سوی ابدیتی که از آن فرار می کردی ! و ماشین که در فضایی تاریک حرکت می کرد ٬ می ایستد ٬ اینجا ایستگاه آخر است ٬ و جاذبه ای قوی تو را به بالا می کشد ٬ مسیر تاریک ست ٬ پراز سنگ های بزرگ ! پرتاب می شوی ! انفجاری بزرگ تو را به سوی سنگی بزرگ پرتاب می کند . بارها آمده بود تا تورا هشدار دهد " این مسیری که می آیی به سوی من نیست ! به بیراهه رفته ای ٬ مسیر من جای دیگری ست ! " به تو گفته بود به دیوار خواهی خورد ٬ بازگرد به سوی من که هیچ کس چون من مشتاق دیدار تو نیست ! و تو نرفتی به سویش و به دیوار خوردی ! مثل گنجشکی وحشت زده خود را به دیوار های بلند می کوبی و کسی نیست تا بار دیگر پرواز یادت دهد ! او رفته بود ٬ زمانی که تو خواب بودی ! و با هر نفس یک قدم به او نزدیک تر خواهید شد ! ( ماه بزرگی ست اگر آگاه باشیم ٬ سحرگاهان که می رسد ٬ خدا و فرشتگانش به ما نزدیکند ٬ من را از دعای خود محروم نکنید ) سعید وفا / ماه رمضان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:37 توسط آبان
|
|
||