
|
|
|
|
|
نگاهش را , صدایش را , نوازش دستانش را در این دنیای تاریک جستجو نکن ! مادرت تو را در آغوش خواهد گرفت و گونه های سردت را خواهد بوسید . امروز صبح که از خواب بیدار شدی گونه هایت پر از عطر بهشت بود . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:11 توسط آبان
|
|
||
|
|
|
|
|
مگر قرار نگذاشته بودیم تو مرا دوست بداری و من گل های داوودی را ؟ من که هر روز به شوق عطر داوودی ها بیدار می شوم ! تو چگونه است که صدای مرا اینقدر زود فراموش کرده ای ! مگر قرارمان نبود که باران ببارد و زیر پتوی آفتاب خورده ای که در ایوان تنها مانده بود با هم چای بخوریم و من مخفیانه دستانم را بر شانه های تو بگذارم ؟ نه ! نه " ح " هیچ قراری بین ما نبود ! هر چه بود از نفس بیمار من بود . چه بی شرم بودم من ٬ زمانی که می خواستم عشقت را بدزدم . و تو بی رحم ٬ زمانی که قلب مرا دزدیده بودی ! قرار بود رنگ موهای تو مشکی باشد ٬ مثل پرهای کلاغ ! و من قار قار کنم ٬ مثل جوجه های کلاغ نه ! انگار هیچ قراری بین ما نبود " ح " هیچ قراری نبود و من بی شرمانه تو را دوست داشتم ! هیچ قراری بین ما نبود و من تو را برای خود دلبسته بودم . نقشه کشیده بودم زمانی که همه خوابند ٬ زمانی که گوشه ی پنجره ی اتاقت باز مانده است تو را بدزدم . همچون کلاغی که بی رحمانه گوشواره از گوش دخترک می کشد ٬ تو را می خواستم از او بدزدم ! کلاغ زخمی می ساخت بر وجود دخترک ٬ و من بر پیکره ی بشریت زخم می زدم " ح " من از روزی که تو را خواستم ٬ همه ی انسانیت را ٬ شرف را ٬ زیر پا گذاشتم ! من تو را نمی خواستم ٬ نفس بیمارم را می خواستم . و نفس بیمار ٬ غافل از همه چیز هر روز برایم دام می چید . امروز صبح خوابت را می دیدم " ح " ٬ روی کاغذ برایم چیزهایی کشیده بودی . و هنوز با من قهر بودی که با دستانت مرا به سوی خود کشاندی . و این تلفن لعنتی زنگ زد ٬ زنگ زد " ح " ٬ زنگ زد و نگذاشت تو را ببینم . گمان می کردم فراموشت کرده ام ٬ اما زمانی که از خواب پریدم و قلبم می زد فهمیدم هنوز تو را دوست دارم ٬ حتی اگر در بیداری دستانت را به سویم دراز نکرده باشی . " ح " تو را دوست دارم ٬ دیگر نمی خواهم تو را داشته باشم ٬ دیگر نمی خواهم تو را بدزدم ٬ تنها می خواهم تو را دوست داشته باشم . تو جزئی از تاریخ منی ! مگر می شود تو را دوست نداشت ! " نگاه اولیوس " را گوش می کنم ٬ مگر می شود گوش داد و به یاد تو نبود ٬ سرمایی که با دیدن چشم های سیاه تو از بین می رفت در خاطرم نقش می بندد ! همه ی موسیقی های دنیا را هم اگر می خواستی برایت جمع می کردم . " ح " من دلتنگم ٬ مشق دلتنگی ام را هزار بار نوشته ام ! جریمه ام تمام نشد ؟ سعید وفا / مهر ۸۸ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:11 توسط آبان
|
|
||