تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است


من برای تولالایی میگم ؛ توبخواب , بخواب هستی ام !
از فردا همه ی هستی مادر توست ؛ همه ی هستی پدر تو . خدا که بزرگترین است سایه به سایه , گام به گام همراه تو خواهد بود


توکودک نیستی  , تو امروز , درست همین امروز بزرگ شده ای . تو به بزرگی دنیایی هستی که هنوز یک سال نشده بر آن قدم گذاشته ای !


چشمانت را آهسته ببند , صدای قلب مادرت را خواهی شنید
چشمانت را ببند . نگاهش را خواهی دید
و نوازش گرم دستانش را بر گونه ات احساس خواهی کرد !


مادرت به تو نزدیک است , حتی از خدا هم به تو نزدیک تر است

نگاهش را , صدایش را , نوازش دستانش را در این دنیای تاریک جستجو نکن !  
تنها کافی ست لحظه ای چشمانت را بر جهان سرد ما ببندی ٬

مادرت تو را در آغوش خواهد گرفت و گونه های سردت را خواهد بوسید .

امروز صبح که از خواب بیدار شدی گونه هایت پر از عطر بهشت بود .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:11  توسط آبان  | 

مگر قرار نگذاشته بودیم تو مرا دوست بداری و من گل های داوودی را ؟

من که هر روز به شوق عطر داوودی ها بیدار می شوم ! تو چگونه است که صدای مرا اینقدر زود فراموش کرده ای !

مگر قرارمان نبود که باران ببارد و زیر پتوی آفتاب خورده ای که در ایوان تنها مانده بود با هم چای بخوریم و من مخفیانه دستانم را بر شانه های تو بگذارم ؟

نه ! نه " ح " هیچ قراری بین ما نبود ! هر چه بود از نفس بیمار من بود .

چه بی شرم  بودم من ٬ زمانی که می خواستم عشقت را بدزدم .

و تو بی رحم ٬ زمانی که قلب مرا دزدیده بودی !

قرار بود رنگ موهای تو مشکی باشد ٬ مثل پرهای کلاغ !

و من قار قار کنم ٬ مثل جوجه های کلاغ

نه ! انگار هیچ قراری بین ما نبود " ح "

هیچ قراری نبود و من بی شرمانه تو را دوست داشتم !

هیچ قراری بین ما نبود و من تو را برای خود دلبسته بودم . نقشه کشیده بودم زمانی که همه خوابند ٬ زمانی که گوشه ی پنجره ی اتاقت باز مانده است تو را بدزدم .

همچون کلاغی که بی رحمانه گوشواره از گوش دخترک می کشد ٬ تو را می خواستم از او بدزدم ! 

کلاغ زخمی می ساخت بر وجود دخترک ٬ و من بر پیکره ی بشریت زخم می زدم " ح "

من از روزی که تو را خواستم ٬ همه ی انسانیت را ٬ شرف را ٬ زیر پا گذاشتم !

من تو را نمی خواستم ٬ نفس بیمارم را می خواستم . و نفس بیمار ٬ غافل از همه چیز هر روز برایم دام می چید .

امروز صبح خوابت را می دیدم " ح " ٬ روی کاغذ برایم چیزهایی کشیده بودی . و هنوز با من قهر بودی که با دستانت مرا به سوی خود کشاندی .

و این تلفن لعنتی زنگ زد ٬ زنگ زد " ح " ٬ زنگ زد و نگذاشت تو را ببینم .

گمان می کردم فراموشت کرده ام ٬ اما زمانی که از خواب پریدم و قلبم می زد فهمیدم هنوز تو را دوست دارم ٬ حتی اگر در بیداری دستانت را به سویم دراز نکرده باشی .

" ح " تو را دوست دارم ٬ دیگر نمی خواهم تو را داشته باشم ٬ دیگر نمی خواهم تو را بدزدم ٬ تنها می خواهم تو را دوست داشته باشم .

تو جزئی از تاریخ منی ! مگر می شود تو را دوست نداشت !

" نگاه اولیوس " را گوش می کنم ٬ مگر می شود گوش داد و به یاد تو نبود ٬ سرمایی که با دیدن چشم های سیاه تو از بین می رفت در خاطرم نقش می بندد !

همه ی موسیقی های دنیا را هم اگر می خواستی برایت جمع می کردم .

" ح " من دلتنگم ٬ مشق دلتنگی ام را هزار بار نوشته ام ! جریمه ام تمام نشد ؟

سعید وفا / مهر ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:11  توسط آبان  |