
|
|
|
|
|
دیشب نخوابیدم ٬ از خدا خواسته بودم همه ی بی خوابی های بچه ها رو بده به من ٬ ساعت ۵ نماز خوندم ٬ برای بچه ها دعا کردم ٬ به دوستام پیام کوتاه دادم که موقع نماز صبح برای بچه ها دعا کنند . از یاس بانو و نرگس بانویم هم خواستم سفارش بچه ها رو به درگاه خدا کنند . ساعت ۶ از خونه بیرون زدم ٬ و ساعت ۶:۳۰ توی حوزه ی امتحانی بودم . امروز از دیدن بچه ها بیشتر از همیشه خوشحال بودم . اونها هم تعجب کرده بودند که من هم اونجا هستم ٬ و به نظر می آمد که خوشحال شده بودن . برای بچه ها دعا از قرآن آماده کرده بودم ( آیه ۱۰ سوره ی مبارک کهف ) که دادم دستشون خوندن و سفارش کردم تا پایان آزمون توی جیبشون نگه داشته باشن . پدر مادرها پشت درهای آهنی دانشگاه اراک ایستاده بودند و دعا می کردند ٬ من هم که ( قاچاقی ) وارد دانشگاه شده بودم سعی کردم باشون شوخی کنم که روحیه هاشون عوض بشه . ساعت ۸ که کنکور شروع شد و خیالم راحت شد ٬ از دانشگاه آمدم بیرون ٬ با آقای سجادی ٬ خانم همافر و دکتر خوش کیش صحبت کردم ٬ آمدم خونه و برای مدت ۳ ساع خوابیم . ظهر که صحبت کردن با داوطلب ها رو به محمد حست شروع کردم ٬ فهمیدم کنکور سخت بوده ٬ با بقیه بچه ها که صحبت می کردم متوجه شدم ٬ جدی جدی خیلی هم سخت بوده . به هر حال بچه ها به اون اندازه از آمادگی رسیده بودن که توانایی مدریت یک کنکور سخت رو هم داشته باشند . الان که دارم این نوشته رو می نویسم با بیشتر بچه ها صحبت کردم ٬ و برای بار دوم با آقای سجادی و دکتر خوش کیش صحبت کرد که بدونم شهرهای دیگه مخصوصا تهران بچه ها چطور بودن ٬ خوشبختانه به همت آقای قلمچی سطح آموزشی همه ی کشور تقریبا یکسان شده . به هر حال " زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد " به امید سلامتی و موفقیت برای همه ی انسان ها
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 16:8 توسط آبان
|
|
||