تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است - داستان راز ( تقدیم به رازهای بزرگی که بی رحمانه دوستشان دارم )

قطعا خداوند رازهای بزرگی دارد که به انسان های بزرگ امانت داده است . رازهایی که برخی شاید بزرگ ترین دلیل به دنیا آمدن بعضی از آدم ها باشند . مثلا من مطمئن هستم که قاسم آقا راز بزرگی رو پیش خودش نگه داری می کرد . یا مامان بزرگ رازهای مخفی داشت که هیچ وقت هیچ کدوم از ماها نتونستیم کشفشون کنیم .

همه ی آدم ها به سهم خودشون رازهایی از زندگی رو به دوش می کشن و مسئول حفاظت از اونها تا پایان عمرشون هستن . اینکه بعد از پایان زندگی چه بلایی به سر این رازها می یاد رو نه من می دونم نه هیچ کس دیگه ٬ شاید مسئولیت این رازها بیافته گردن یکی دیگه ٬ شاید تاریخ مصرف رازها تمام بشه و دیگه نیاز به مخفی بودنشون نباشه . شاید هم اون ها تبدیل بشن به رازهای بزرگتر و مسئولیتشنون رو خود خدا به عهده بگیره .

نمی دونم تا حالا سعی کردید رازهای آدم های دیگه رو کشف کنید یا نه ! به نظر من اما لذت بخش ترین کار زندگی تلاش برای کشف رازهایی هست که آدم ها رو می سازه . درست مثل پازل می مونه باید با آرامش و حوصله قطعه های پراکنده رو بچینید کنار هم و کم کم اون شکلی رو که خد ا پشتش پنهان کرده پیدا کنید . به نظرم هیچ لذتی در بشر بالاتر از یافتن تصویر مجهولات قرار داده نشده .

من آدم هایی رو دوست دارم که پیدا کردن رازشون سخت تر باشه ٬ البته کشف کردن راز آدم ها بعضی اوقات خطرساز می شه ٬ مثلا ممکنه یه بار به خودت بیای و ببینی که اینقدر مشغول این راز بودی که حالا خودت هم جزئی از اون شدی . یا زمانی که می بینی دلت رو توی این پازل جا گذاشتی و اونوقته که دیگه کار از کار گذشته و تو به این آسونی ها نمی تونی دل از پازلت بکنی .

همیشه دست نیافتن بزرگترین رنج زندگی ام بوده و دست یافتن بزرگترین رنجی که بر دیگران تحمیل کرده ام . و این بیماری ویرانگر چه دردناک است زمانی که آن کس را دوست داری اما رازی برای ادامه بازی تان باقی نمانده است .

و دردناک تر از همه ی اینها زمانی ست که احساس می کنی راز تو بر ملا شده است . همانطور که یک بار یک کاشف بزرگ سعی کرد راز من را بر ملا کند و هنوز که هنوز است از نگرانی برملا شدن رازم خواب های آشفته می بینم . زمانی که کاشف راز را بر ملا کند بر همه چیز احاطه می یابد بر جسمت ٬ جانت ٬ روحت ٬ زندگی ات ٬ آبرویت . و چه خطرناک است که راز تو را کسی بداند که از ماجرای رازها خبر دارد .

چه تلخ است زمانی که تنها ابزار مبارزه ات ٬ تنها وسیله ی بازی کشنده ات را از تو گرفته اند . و تو هیچ گاه فکر نمی کردی که آدمی بدون راز چه عریان است از زندگی . و همچون راهزنان راز آدم ها را می ربودی و می تاختی در سرزمینی که گمان می کردی تک فرمانروای آنی . و دریغ از روزی که دیگر رازی برایت نبود .

پازل وجود آدمی که خدا بنیادش نهاده توانایی هایی دارد که در هیچ پازل زمینی یافت نمی کنی . در پازل وجودت زمانی که احساس می کنی بازی در حال پایان یافتن است و قطعات هستی ات چیده شده و چیزی به برملا شدن راز نمانده ٬ کمی همت کافی است تا تصویر پازل را تغییر دهی  ٬ آن وقت همه ی تلاش های کاشفت به هم میریزد و همه ی معادله ها به سود تو تغییر می کند و تو هنوز همان موجودی هستی که کشف نخواهد شد .

و اما چه بی رحم خواهی بود اگر کمر همت به فاش ساختن رازهایی ببندی که خود برای تو بازگو می شوند تا دوستشان بداری .

بیشتر رازها به سادگی فاش می شوند تنها در میان آنها معدود پازل هایی هستند که قطعه های گمشده دارند و این بزرگترین رنج حیات من است زمانی که قطعه ای را پیدا نمی کنم و گوشه ای از این راز را نمی فهمم .

و گاهی رازهایی هستند که از میان پازل های نیمه چیده شده نیز پیدا می شوند و وای به حال من که آنها را حتی یک بار نیز نچیده ام و حسرت چیده شدن را در قلب قطعه های کوچکشان به یادگار گذاشته ام .

این همه راز ٬ این همه قطعه ی چیده شده ٬ چیزی حاصلم نشد جز مهارت در یافتن پازل های بزرگ تر و سرانجام رها کردن آنها چیده شده یا نشده . هیچ چیز از این رازها نصیب من نشد و هیچ چیز به آنها نبخشیده ام جز رنجی که از یافتن معمایشان در دل هاشان پنهان کرده ام .

همه ی رازهایی که بی رحمانه تیغ بر هستی پنهانشان کشیده ام را دوست دارم . و چه افسوس که آنها دیگر نمی توانند رازی برای من باشند با آنکه باید دوستشان داشت .

و تو ٬ اگر مرا دوست می داری معمایی باش که هیچگاه کشف نخواهد شد .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:1  توسط آبان  |