تبليغاتX

‌فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه - پس بشارت ده به بندگان من ٬ خردمندان آنانند که به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروی می کنند . آیه ی ۱۸ سوره ی مبارک زمر

اینجا سرزمین آفرینش است - باغچه ی کوجکی که دوستش دارم , حتی روزی که دیگر نباشم

روبروی پنجره ی خانه ی ما باغچه ی کوچک مرموزی ست که هزاران هزار موجود کوچک در آن خانه دارند . و من این باغچه را عاشقم ٬ تا زمانی که هستم .

و امیدوارم به روزی که دستان سبز درختان باغچه ی کوچکم به آسمان رسیده باشند .

کودک بودم که هنوز نام گل داوودی را نمی دانستم . و گل داوودی بنفش رنگی در گوشه ی باغچه مان خانه داشت ٬ و من او را گل بنفشه می خواندم و دوستش داشتم .

گل داوودی دیگر نیست . نمی دانم چه روزی بود که فصل داوودی تمام شد و اینک سال هاست که نعنایی در آنجا ریشه دوانده . و من در اوهام پراکنده ام آن قسمت از باغچه ی مرموز را نعناعیه می نامم .

درخت توت سفید کوچکی در باغچه کاشته شده بود . و روزی توت های سیاه به همه ی سفیدی درخت حمله کردند . و من که  آن روز کودک بودم سال ها سفیدی توت های درخت را از یاد برده بودم . و امروز از پس این سال ها توت های سفید دوباره سر به آسمان گذاشته اند و حیات و حیاط خود را باز پس گرفته اند .

یاس باغچه ی ما به خاطر مادرم کاشته شد . و امروز روزهاست که هر بهار عطر گل هایش سرشار از خاطره می شود .

درخت انگور نه از برای ما ٬ که برای سرگرمی گنجشکان بازیگوش کاشته شد و انگورهایش نیز نه برای  سفره ی ما که برای دلخوشی همین گنجشکان سبز می شوند .

درخت گیلاس اگر چه سال هاست دیگر نیست ٬ اما به لطف گل های بنفشه همه ی خاک وجودش پر از رنگ شده است .

و زیتون همسایه ی خوبی ست برای گل ها ٬ اگرچه کوچک است .

و زیتون گرچه جوان است اما پادرمیانی می کند بین گنجشک هایی که گاهی بر سر نشستن روی شاخه ها با هم دعوا می کنند .

و درخت بیدمشک آمد تا اولین ندا دهنده ی بهار باشد . چند سالی ست که پیش از بهار بیدمشک به گل می نشیند و عطر بهار را با گل هایش هدیه می کند به ما ٬ و به زنبورهایی که عسل می سازند برای سفره های هفت سین .

سال ها پیش ریحان هایی در باغچه بودند که امروز تنها نام و خاطرشان در قلب گل ها باقی مانده است . و من امیدوارم به روزی که بار دیگر حتی ریحان ها هم در باغچه ی کوچک گل دهند .

و پامچال هایی در این باغچه زندگی می کنند که روز بزرگ را درست به خاطر دارند . و دو سال پیش بر دیوار خانه ای در میان شمع ها ساعتی را بر پرواز گل یاسی گریستند . 

یاس رازقی ٬ گل زیبایی بود که بهمن زمستانی امانش نداد . و من دلتنگ گل برگ های سپید او هستم ٬ و امید دارم به برگشتنش روزی ٬ حتی اگر آن روز دیگر در میان باغچه نباشم .

و بذرهای گشنیزی در این باغچه کاشته ام . و امید دارم روزی آنها بوته های نقل های گشنیزی بسیاری می شوند ..

در باغچه ی مرموز خانه ی ما میلیون ها میلیون  مورچه و موجود خاکی زندگی می کنند ٬ بی هیچ غصه ای . همه چیز هست . آب هست ٬ خاک هست ٬ درخت هست ٬ خدا هست .

و من این سو در خانه ای بزرگ زندگی می کنم . و کاش می دانستم میلیون ها میلیون موجود با همین کلمات ساده خوشبخت زندگی می کنند ٬ آب ٬ خاک ٬ درخت ٬ خدا

در کنار موجودات خاکی ٬ باغچه ی ما میزبان  گنجشکان بازیگوشی ست که گه گاه صدای اجتماعشان تا انتهای کوچه می رود . و همه ی موجودات خاکی خانه ی های دیگر را در فکر فرو می برد ٬ که چه سرزمین مرموزی ایست این سوی دیوار های سنگی .

و من آرزو دارم روزی را که همه ی موجودات خاکی در خانه ی ما زندگی کنند . و همه ی گنجشکان گاهی به مهمانی باغچه ی مان بیایند .

باران که می بارد همه ی پرندگان به ایوان خانه پناه می آورند و زیر میز چوبی جمع می شوند و از خاصیت باران برای زمین داستان ها برای هم می گویند . آنقدر داستان می گویند تا باران پایان گیرد و بار دیگر خنده کنان از زیر میز چوبی به آسمان پرواز می کنند .

کلاغ صبح های زود روی شاخه های درخت گردو گاهی می نشیند و چند آوازی می خواند . و می رود پی روز و روزی ای که خدا برایش آماده کرده .

درختان انگور از پس دیوار فرو ریخته اند چون شاخه های نور بر زمین و چه زیباست درخت بزرگی که نگاهش را از زمین خدا بر نمی دارد .

و من این باغچه را دوست دارم . و گنجشکان را ٬ و زمانی که همه شان با هم حرف می زنند و به حرف زدن های خودشان می خندند .

من دوستشان دارم  زمانی که قصه ی باران برای هم تعریف می کنند .

گل های خوش بوی بیدمشک ٬ سیب های پاییزی درخت ٬ شاخه های سبز زیتون ٬ و دانه های شیرین انگور تقدیم شما باد .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:33  توسط آبان  |